به بهونه ماه رمضون
زمسسون بید، ماشو با صدوی چـِمنی چراغ نفتی از خو بیدار شد. صدیقه بگم گوشی اتاق یواش داشت سُفری سحری پهن میکه که بچه ها بیدار نشن. قوری چونیش رو چراغ کوچیک سه پایه ایش نهاد تا چـُی دم بیاد. ماشو غلتی زد، ننهش فیتیلی چراغ نفتی دومن کشید. صدوی خور و پف مم سین از ته اتاق بلند بید، او اهل روزه موزه نبید. صدوی گرم مناجات احمد از تو بلنگو گلدسسه مَججت پیر زن یواش می یومد. صدیقه بگم گِردِه و بَلبَل از تو تبیزه ورداشت و کمی رو چراغ گرمش کرد، دی محد علی سیش گِرده سفارشی درُس کرده بید، ریش پر تا پر کُنجی و شِدّو از روغن بید. بو گِرده و بَلبَل تو اتاق پیچید، ماشو دیگه طاقت نوورد و بلند شد. ننهش گفت: بوی تو خو بیداری! ماشو پی سفره رفت نشس. صدوی دُم دُم سحری کِلامو و رحمانو نی زن بلند شد. همیطو صداش کیچه به کیچه نزیکتر می شد. کلامو مثِ همیشه تو لُنجش تنباکو خوراکی بید و می خوند، صدوی دو رگش تو صدوی رُپ رُپ پاشون که تو کیچه دو می زدن گم می شد، خیلی اِشتوشون بی، حتمن اِمشو هم خووشون برده بید. یه دفعی با صدوی زنگ تلفن از خو پریدم. رفتم گوشی ورداشتم ، شیرو گفت سلام علی، چیشام مالندم و خوخووالو گفتم ها تونی. گفت انگاری از خو بیدارت کردم. گفتم ها بله
مُی رمضونم رمضونی زیتر، آش کریم، کله پاچی مَندو و کُماچ حسین، یادش بخیر انگاری سال پنجاه بید.
________________________________________________________________________________
