بافت پیشین بندر بوشهر و چهار محل بخش شش محله بهبهانی
 |
| خانه محزون زاده |
 |
| دست راست خانه احمدی و در چپ خانه محزون زاده |
نخست از اینکه وبلاگ دیر به روز می شود از خواننده گان پوزش می خواهم. در نوشته پیش در محله بهبهانی شما را به همراه خود تا کناره غاله روبروی خانه آقای عبدالرحیم جعفری بردم. حال دوباره از آنجا ادامه می دهم پس با من بمانید تا با هم به کیچه ( کوچه ) پس کیچه های بوشهر سری بزنیم. در خیابان شاه پیشین کنار خانه جعفری خانه آقای محمد کاظم محزون زاده دبیر ریاضی و شیمی قرار داشت که یک کیچه تنگ و باریک آنها را از هم جدا می کرد. در گذشته در این مکان دبستانی وجود داشته که به بخشش آقای محمد باقربهبهانی بنا شده بوده است. شناشیر ( بالکن چوبی ) خانه روبروی دریا بود و چه لطفی داشت و چه خوش بود در چنین خانه هایی زنده گی کردن، شب ها با لالایی و آوای دریا به خواب می رفتی و بامدادان روبرویت دورنمای زیبا و بی پایان دریا بود که به مانند پرده سینما همیشه چیزی تازه برای دیدن و شنیدن داشت و از نگاه کردن به آن خسته نمی شدی چون تکراری نبود. یک روز آب دریا پر و خُوار ( صاف و آرام ) بود به مانند آیینه و در کرانه، آنجا که دریا و آسمان یکی می شوند به غراب ها ( کشتی ها ) نگاه می کردی و یا در شامگاه به غروب دلنشین و نشستن زیبای خورشید در آبهای دریا و از رنگ آمیزی زیبای آسمان و آبهای زرین خوش بودی در روز چه خوش بود شنا کردن، تن را به آب دادن و زمانی کوتاه گرمای بندر به فراموشی سپردن، یا از روی شناشیر دیدن بچه های شاد که از روی کممه ( بلندی و دیوار ) دریا استادانه توی آب شیرجه می رفتند. روزهای توفانی چه زیبا بود تماشا بُهانده های دریایی ( مرغ های دریایی ) که بیباک، چیره و هنرمندانه در میان موج و خیزاب های سرکش و توفان در آسمان به پرواز بودند و آوای آنان با آواز دریا در هم می آمیخت و به سمفونی دریا و مرغ توفان گوش می دادی. خیزآب ها خود را به دیوار دریا می کوبیدند و خیابان از هجوم آنها در پناه نبود و پر از آب می شد و چه بسا نیمه شبان با خروش و غُناهِشت ( ندای سهمناک ) خیزآب ها هراسان و سراسیمه بیدار می شدی. دگر روزی می دیدی که او گِرا ( آب خالی ) می کند و سپس آب دریا پس می رفت و ده ها متر خشکی پدیدار می شد که گویی دریا برای همیشه مرده و خشک شده و دوباره چهره ای نو و زیبا از خود به نمایش می گذاشت و من هنوز بوی شیلو ( گونه ای گیاه دریایی ) کناره دریا بندر در حس بویایی خود دارم و آنرا فراموش نکرده ام. باز بچه ها را در خشکی روی شن های کناره دریا می دیدی که هر کسی به دنبال چیزی بود. برخی از این پیش آمد استفاده کرده در میان سنگها و گسسار ( سنگهای دریایی که روی آنها گونه ایی صدف با عاج های بسیار تیز و برنده است ) به دنبال سُرُپ ( سُرب ) و قلاب ماهیگیران بودند که در هنگام هَداگ ( ماهیگیری ) در این سنگ و گسسارها شییر ( گیر کردن ) شده و بارز ( آزاد ) نشده و پُکیده ( بریده ) بودند، برخی دیگر در زیر سنگها به دنبال دود ( کرم دریایی ) برای هداگ بودند و بچه هایی دیگر سیخ به دست دنبال شکار گبگو ( خرچنگ ) و دیگرانی که بیشتر از طبیعت و زیبایی خشکی دریا دلخوش بودند ستاره های دریایی و صدف و گوش ماهی جمع می کردند. برخی از زمان این کارها چنان بچه ها را به خود سرگرم می کرد که فراموش می کردند چندی زیاد گذشته و نمی دانستند که آب دریا دوباره دارد از پشت سر آنها با شتاب پر می شود و این برای بچه هایی که نمی توانستند شنا کنند به مانند دامی بود و تا آگاه می شدند و می خواستند برگردند آب همه جا را فرا گرفته بود و شوربختانه کسی که نمی توانست شنا کند در آب دریا از دست می رفت و دریا خانواده ای را داغدار می کرد. بله دریا چنین است که می بینید و مرا هم چنان در خود فرو برد که از دنباله چیزی که برای شما می خواستم بنویسم دور ماندم. در همسایه گی دیوار به دیوار خانه محزون زاده خانه آقای حسن احمدی که رییس امور اداری آموزش و پرورش بوشهر بود قرار داشت که در سال هزار و سیسد و هشتاد و یک از ناملایمات زنده گی و به واخواهی زبیدادی خود را به آتش کشید و رفت. هنوز به یاد دارم در زیر خانه اش گاراژ ماشین پیکانش بود، ماشینی که سالها از آن استفاده کرده ولی هنوز برق می زد و آنرا خوب و مرتب نگاهداری کرده بود و همیشه خیلی آرام با آن راننده گی می کرد.
در کنار خانه اش خانه ای بزرگ از زنده یاد آقای حسین نعمتی بود که در آن زمان در سال های هزار و سیسد و چهل و هشت چندین سال اداره دادگستری در آن خانه مشغول به کار بود و کوچه ای در بین آن و خانه احمدی بود که وارد محله می شد و در پایان کیچه دادگستری دست چپ خانه آقای شیر خان رئیسی که مردی ورزشکار، ورزش دوست و مدیر هنرستان صنعتی حاج جاسم بوشهری بود قرار داشت. یادشان گرامی آقایان محزون زاده، احمدی و رئیسی هر سه فرهنگی بودند. روبروی خانه رئیسی میدان کوچکی بود و در پشت دادگستری خانه نیمه خرابه ای بود که آقای رسول چمن ( رسول سیاه ) در آن با دو دخترش زنده گی می کرد. در آن سو روبروی خانه رسول خانه پدر بزرگم ( پدر پدرم ) محمد علی پورصبّاغ قرار داشت. پدر بزرگ که اهل بهبهان بود در زمان جوانی به بوشهر آمده و با دختری از محله بهبهانی بنام "ام الخیر" ازدواج کرده و دارای پنج فرزند به ترتیب سنی به نام های خاتون جان، محمد صادق، احمد، موسا و مریم بود و در محله دهدشتی در کاروانسرای پشت بازار آهنگران پیشه رنگرزی داشته است و نام خانواده گی ما پورصبّاغ هم از او و پیشه اش گرفته شده است که بخش نخست پارسی و بخش دوم عربی است، " پسر رنگرز " . آببی ( مادر پدرم ) یا آبی بی ( آغا بی بی، مادر بزرگ ) می گفت که آبواتون ( پدر بزرگتون ) در زمستان پگاه در سپیده دم خیلی زود بیدار می شد و چوقه اش را روی دوش می انداخت و در تاریکی بسوی کاروانسرای رنگرزی می رفت و تا بامداد از زیر نودونهای ( ناودانهای ) کاروانسرا آب جمع می کرد و خمره های بزرگ رنگرزی را پر از آب می کرد. پدر بزرگ یکی از سر جنبانان و زگردهای بنام محله بهبهانی بوده است که البته جای افتخاری نیست، چونکه آنها در آن سالها در ماه های عزاداری محرم و صفر از آنجایی که دلبسته سر سخت محله خود بودند از روی تعصب، ناآگاهی و شاید کسانی آنان را می شوراند در هنگام سوگواری و سینه زنی اگر گروه و دسته عزاداران و سینه زنان محله دیگری نزدیک به مرز یا وارد محله بهبهانی می شدند آنها با چوب و چماق با مردان محله همسایه درگیر می شدند و به زد و خورد می پرداختند. تاق خینی ( خونی ) (اینجا) که در بین مرز کوی بهبهانی و کوی شنبدی قرار داشت یادگاری از آن زمان بود و از آنجایی که در زیر این تاق درگیریهای خوننین روی داده بود آنرا تاق خینی نامگذاری کرده بودند.ع
* منظور از خانه آقای محزون زاده این است که او و خانواده در این خانه زنده گی می کردند ولی من درست نمی دانم که خانه به ایشان تعلق داشت یا آقای بهبهانی