۱۳۸۹ دی ۷, سه‌شنبه

بافت پیشین بندر بوشهر و چهار محل          بخش پنج              محله بهبهانی

عبدالرحیم جعفری          بخش دو

*از رنجی که ما بردیم!...

مردم بندر بوشهر اهل مطالعه بوده و هستند. کتاب و روزنامه می خواندند و اطفال خود را برای تحصیل و دانش اندوزی به شبه قاره هندوستان، بمبئی، کراچی و دهلی، روانه می کردند و آنها که ثروت بیشتری داشتند و به اصطلاح بیشتر دستشان بدهانشان می رسید فرزندان خویش را به لندن و معدودی به آلمان و فرانسه می فرستادند در مکتب خانه ها که مختلط بود و دختران و پسران در کنار هم قرائت قرآن می آموختند، افزون بر کتاب های حافظ، روضه جودی و مرثیه محتشم و نثر کتابهای کلیله و دمنه، امیرارسلان نامدار، چهل طوطی و اسکندرنامه می خواندند و من متاسفم که چاپ کتابهای مذبور منسوخ یا فراموش گردیده و در دسترس مردم و پژوهندگان نیست و یا اینکه چاپ آنها بسیار اندک و گهگاهی است.
افراد درس خوانده و روشنفکران بوشهری مجله های کاوه، فرهنگستان و ایران شهر چاپ آلمان و چهره نما چاپ مصر و حبل المتین چاپ کلکته هندوستان که همگی فارس زبان بودند می خواندند و برخی از بوشهریان ثروتمند اهل مطالعه به برخی از هفته نامه ها و مجله های ماهانه فارسی زبان که از خارج می رسید کمک مالی می کردند که مجله ایرانشهر به مدیریت کاظم زاده ایرانشهر و حبل المتین در ردیف کمک گیرندگان بودند. بد نیست در این باره داستانی بشنوید:
در جنگ جهانی اول امور پست زمانه مخصوصاٌ مرسولات پستی که از خارج می رسید به عهده جنرال کنسولگری دولت انگلیس بود. مرسولات و بسته های پستی را در اداره پست کنسولگری از سوی مأ مورین کنسولگری انگلیس که در رأس آن یکی از افسران انتلجنت سرویس بریتانیا قرار داشت سانسور می کردند و پس از سانسور به صاحبان آن تسلیم می گردید. بوشهریان با روزنامه ی حبل المتین فارسی زبان چاپ کلکته شبه قاره هندوستان ارتباط  قلمی داشتند و مقالات و اخبار در رابطه با مبارزه با دولت امپراطوری بریتانیا ( دولت پادشاهی بریتانیا و ایرلند و امپراطوری هندوستان و ماوراء بحار! ) و انتقاد از رفتار سربازان سیک دگورکا و سپاهیان و افسران هندی و انگلیسی در بندر بوشهر و در مناطق دشتی و دشتستان و تنگستان برای آن روزنامه می فرستادند و چاپ می شد.
روزی از روزها بسته بزرگ حاوی روزنامه ی حبل المتین را با پست سریع السیر دریائی « فاست میل » به وسیله کشتی های حامل پست شرکت کشتیرانی ( برتیش اندمااستیم نوگیشن ) به پستخانه جنرال کنسولگری در بندر بوشهر تحویل شده بود تا آن را به یکی از احرار و آزادی خواهان بندر بوشهر که جعفر ولد علی اکبر نامیده می شد و به آدرس وی رسیده بود تحویل دهند. جعفر بعد از ظهر یکی از روزهای گرم و نمناک و توانفرسای تابستان به اداره پست کنسولگری برای دریافت آن بسته روزنامه، مراجعه کرد. عرق از سر و روی جعفر فرزند علی اکبر می ریخت. نوازش علی خان، کارمند ارشد پست در گوشه ای از اطاق پنج دری اداره پست پشت میز نشسته زیر پنکه پرده ای پارچه ای سقفی جوانی در گوشه ی دیگر بند پنکه پرده ای « پارچه ای » را می کشد و نوازش علی خان را باد می زد، جعفر سلام « کیاهه » گفت و جواب « اچاهه » شنید. روی صندلی از چوب خیزران نشست و از نوازش علیخان خواهش کرد تا بسته روزنامه را که به آدرس وی از کلکته رسید تحویل دهد. نوازش علی خان بسیار بطین و ثمین ـ شکم گنده وچاق ـ بود. با پیراهن ململ شربتی و شلوار چهلواری گشاد سفید حاج علی اکبری، عبوس و غضبناک بنظر می رسید و دست به ریش بلندش می کشید. چند دقیقه ای سکوت بین آنها حکمفرما شد. سپس نوازش علی با لحن تند و آمرانه ای به جعفر گفت: جریده حبل المتین از قول بوشهریان به « دولت پادشاهی بریتانیا و ایرلند و امپراطوری هندوستان و ماورابحار! » بد گفته باید موضوع به عرض جنرال کنسول صاحب برسد تا بینیم حضرت صاحب در بارۀ آن چه تصمیم می گیرد. جعفر گفت: زبان وقلم وبیان آزاد است و حضرات دولت بهیه، مردم بوشهر و تنکستان و دشتستان را زیر فشار ظلم و اجحاف و کشتار و اذیت و آزار و خفقان قرار داده اند و قحط و نبود و ناامنی بوجود آورده و حبس و شکنجه و تبعید روا می دارند، کافی نیست روزنامه را می خواهند مصادره کنند؟! نوازش علی خان در پاسخ گفت: هر چه دولت بهیه انگلیس انجام دهد عین صواب است و حاکم و مختار فرمانروا و مطلق العنان است! ناگهان جعفر چشمکی به جوانی که بند طناب پنکه پرده ای سقفی می کشید زد و چاقوی تیز ژوزف راجرز ـ شش در چهار کار هند خود را از جیب جلیقه اش که روی دشداشه اش پوشیده بود در آورد و باز کرد و درست روی گلوی سطبر نوازش علی قرار داد و فشار آورد. بیچاره با ترس و لرز و به التماس و التجاء پرداخت و اشاره کرد به بسته ی بزرگ روزنامه که در یکی از اتاقهای دیواری اداره « پست اوفیس » پست قرار داشت. جعفر معطل نشد با پرش عجولانه ای بسته حبل المتین را از اشکاف برداشت. چشمک دیگری به آن جوان پرده کش پنکه پارچه ای شبیه پرده که به سقف می آویختند ـ زد و فرار کرد.
روز بعد روزنامه حبل المتین چاپ کلکته مقالات و اخبار زیادی در باره فجایع و کشتار و حبس تبعید و زجر آزادیخواهان و مبارزان ایرانی در منطقه تنگستان و دشتستان و براجان و بندر بوشهر بچاپ رسانیده بود، بین مردم این نواحی پخش شد و دست بدست گشت. جعفر علی اکبر به اهرم مرکز تنگستان فرار کرد و تحت حمایت دلیران تنگستانی قرار گرفت در حالیکه ستیزی سپاهی سوار سربازان هندی نیزه دار سوار برداشت گارد کنسولگری در بدر دنبال جعفر فرزند علی اکبر می گشت چند بار فاطمه و علی اکبر مادر و پدر جعفر را به کنسولگری احضار کردند و نشانی محل و مخفیگاه جعفر را از آنان جویا شدند. فاطمه و علی اکبر اظهار بی اطلاعی کردند.
برای چاشنی کلام و بر سبیل طیبت و برای اینکه کام و افکار خوانندگان گرامی از خواندن این خاطره تلخ شیرین شود بد نیست این روایت را هم بشنوید: یکی از بزرگان بازرگان بندر بوشهر برای برگشت فرزندش از سفر لندن پس از   دانش اندوزی و تحصیل علم، مجلس مفصلی در خانه اش بر پا ساخت و چندین شبانه روز دوستان و همسایگان را به شام و ناهار دعوت و به اصطلاح اطعام کرد. شبی سر سفره مردی ظریف و صاحبدل و بزله گو رو کرد به آقا زاده تحصیل کرده از لندن برگشته آن بزرگ بازرگان و گفت:
ـ به رنگینک! بزبان انگلیسی چه می گویند؟
رنگینک یک شیرینی سنتی بوشهری است که با خرما و آرد و روغن وشکر و دارچین تهیه می کنند و بسیار خوشمزه است. آن آقا پسر برای اینکه خودش را نشکند و خودی نشان داده باشد جابجا شد، باد در غبغب انداخت و از ته گلو گفت: ـ رنگینک را به انگلیسی می گویند رنگی نک یا رن گی نک.
که از این ژست و گفتار وی همگی به خنده افتادند!.

پانویس:
*بر گرفته شده از نوشته « یادی از پیر مطبوعات بوشهر » یادنامه شادروان عبدالرحیم جعفری
به کوشش: سید قاسم یاحسینی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بافت پیشین بندر بوشهر و چهار محل           بخش چهار                محله بهبهانی

عبدالرحیم جعفری آیینه مطبوعات و *سرگذشت بندر بوشهر        بخش یک

پیش از هر چیز از دوست گرامی جان جعفری که نوشته ( کبوتربازی و روزنامه نگاری )  را برایم فرستاد سپاسگزاری می کنم.
از آنجایی که به دهم دی ماه به نوهمین سالروز در گذشت نویسنده و روزنامه نگار فرهیخته و آزاده بوشهری عبدالرحیم جعفری نزدیک می شویم، بجاست که سالروز کوچ و یاد او را گرامی بداریم. در نوشته پیشین از غالـّه برایتان نوشتم و حال که به *کناره غالّه رسیدیم خود را روی شن های آن کناره می بینم و به خانه های روبرو نگاه می کنم و چقدر جای زنده یاد عبدالرحیم جعفری و خانه اش را خالی می بینم. یک دم چشم هایم را روی هم می گذارم و او را در کنار در خانه اش می بینم که روی یک صندلی نشسته و در حال روزنامه خواندن است و دمی دیگر دوباره او را روی شناشیر خانه اش می بینم که استوار ایستاده و به دریا به دور دست ها نگاه می کند. عبدالرحیم جعفری یک نویسنده و روزنامه نگار مردمی و میهن دوست بود، ستاره ای که در سال هزار و سیصد و دو در بندر بوشهر زاده شد و خیلی جوان از هنگام دانش آموزی در مدرسه سعادت در زمان فرمانروایی رضا شاه پهلوی آغاز به نوشتن کرد و تا پایان زنده گی به همان آیین و  روش نیک نوشت و فریاد زد و در سال هزار و سیصد و هشتاد با ده ها آرزو چشم از جهان فرو بست و بندر بوشهر گنجینه مطبوعات، روز نامه نگاری و سر گذشت خود را از دست داد. افسوس که ما ارزش این گنجینه هایی که در کنارمان بودند و هستند ندانستیم و نمی دانیم.!
او خیلی زود پس از چند سال کار و تلاش به یک نویسنده، و روزنامه نگار کار آزموده بدل شد و توانست که همه ویژه گیهای یک نویسنده خوب و*پیمان بسته را در خود گردآوری کند. وی بجز دلبستگی به مردم و میهن دوستی چیزی دیگر در دل نداشت. او از مردم تهی دست وبیمار از بی پناهان *پاپتی و بیکاران می نوشت، از ایران و بندر بوشهر و *شاخاب پارس که به آنها بسیار دلبستگی داشت، از چپاولگران خارجی که در آبهای جنوب به خوان یغما نشسته بودند و با دست توانایی که در نوشتن داشت بدون ترس بر قدرتمندان و زورگویان می شورید و از کردار و روش های ناپسند کشوری می نوشت و برای مردم روشنگری می کرد و چنان زشتی های آنان را آشکار می ساخت که آنها تاب نیش خودکار او و دیدن نوشته هایش را نداشتند و بدین سبب او بارها کارش به دادگاه و زندان کشیده شد و رنج ها برد ولی هیچگاه از پای نه نشست و تسلیم نشد. او رفت ولی فریادهای پر خروش او همیشه زنده است ودر نوشته های روزنامه نگاران و نویسندگان آزاده ندای او مانند یک پژواک همیشه تکرار خواهد شد، گر چه او دیگر در میان ما نیست ولی اندیشه و نام نیک او همیشه زنده است، یادش گرامی باد.


آئینه جنوب            از هر خرمن خوشه ای

کبوتر بازی و روزنامه نگاری                  عبدالرحیم جعفری

کبوتر پیک صلح و آشتی و پیام آور دوستی، وفا، عشق و محبت است. خوانندۀ گرامی آیا در ایام نوجوانی کبوتر داشته ای و کبوتر بازی کرده ای!؟
من داشته ام و کبوتر بازی هم کرده ام. کبوترهای زیادی داشتم. معیری، چتری، همدانی، یاهوقیچی و سرپَر، خال قرمز، پلنگ قلمکار، طوقی، سرنج، یک کت، تودم دار، ابلق پاپر، شازده گلی، شازده زرد، موش پا و ... برایشان توی خانه چند تا کلّه ( آشیانه ) ساخته بودم. هنگامی که آنها را هوا می کردم و برایشان دست می زدم و سوت می کشیدم و با شافوتک از پشت بام بالای سرپله آنها را می پراندم، چقدر کیف و لذت داشت! به دنبال آنها از روی بام خانۀ خودمان به پشت بام و سرپله بام خانه همسایه ها می رفتم. چشمانم به سوی کبوترها که در آسمان بال می زدند چرخ می خورد. یاد یاد آن روزگاران یاد باد. غمی نداشتم و اگر داشتم باغو و هُوکشیدن بَغبَغوی کبوتران از میان می رفت. هنگامی که نوک خود را به نوک بچه های خود فرو می بردند تا دانه هایی را که در چینه دان برای آنها ذخیره کرده بودند به بچه های خود بخورانند، تماشایی بود. حالا که سالیان دراز است از آن مرحله دور افتاده ام باز هم به یاد آن روزگاران هستم. کبوتربازی دنگ و فنگ نداشت. دلم می خواست باز هم کبوتر داشتم و با کبوتر بازی می کردم. هر گاه می شنوم و یا می خوانم که فلان روزنامه نویس یا دارنده و نگارنده روزنامه را به دادگاه کشانده اند و برایش پاپوش و پرونده ساخته اند و زندگی را بر خودش و خانواده اش، دوستان، خویشان و آشنایانش تلخ و تیره ساخته اند، به یاد دوران کبوتر بازی می افتم.
آخر آدم عاقل، چرا سر بی درد خودش را به درد بیاورد و دستمال ببندد! وقتی این دشمن تراشی ها و این شاکیان طاق و جفت دارای زر و زور و گردن کلفت را می بینم که با پرداخت حق الوکالۀ گران و سنگین وکیل و مشاور حقوقی را استخدام می کنند تا پوست از کله روزنامه نگار بکنند و او را بر سر جای خودش  بنشانند و به لطائف الحیل متوسل و ملتجی می شوند تا پیش پای روزنامه نویس و نویسنده سنگ بیندازند و موجبات ایذاء و آزار وی را فراهم سازند، این جا است که دلم هوای کبوتر هایم و کبوتربازی می کند. این کار سادۀ بی دردسر نه دادگاه و پرونده ای دارد و نه شاکی و نه آدم هایی که شاخ و شانه بکشند و محیط ارعاب و اخافه به وجود آورند.  روزنامه نگاری و نویسندگی هم شد کار!؟ می گویند برای نشر و اشاعۀ دانش و فرهنگ است، این نشر دانش و اشاعۀ فرهنگ بد نیست، مفید، کارساز و عالی است، به شرط آن که مانند کبوتر بازی ساده و تؤام با لذت و کیف و آرامش و تفریح باشد، به نظر حقیر فقیر سراپا تقصیر کبوتربازی بهتر از روزنامه نگاری و نویسندگی است. برای چه آدم قلم به پیه چشمان خودش بزند که دشمن بتراشند، با از ما بهتران در بیفتد و پرونده و دادگاه و شاکی های زورمند صاحب منصب پیش پایش قرار بگیرد و شب خواب راحت و روز آسایش و آرامش نداشته باشد!؟ چرا و برای چه؟ کبوتربازی که این سرگشتگی ها ندارد؟!
از روزی که روزنامۀ ( وقایع اتفاقیه ) در دوران سلطان قاجار در دارالخلافه تهران درآمد تا امروز، روزنامه نگار و نویسنده چراغ به دست به دنبال آزادی و دمکراسی و نوشتن دو کلمه حرف حساب می گردد ولی زبانم لال خدای ناکرده هر چه بیشتر می جوید کمتر می یابد. راستش این است که حکومتگران و اولیاء مسئول و مصادر امور نه تنها میانه ای خوبی با روزنامه و نویسنده و ارباب جراید نداشته اند بلکه همواره می کوشیده اند تا برایش ایجاد مشکل کنند و هر چه بیشتر آن را محدود ساخته و در مضیقه و تنگنا قرار دهند. بنابراین برخی از نویسندگان و روزنامه نگاران ناگزیرند مسائل و موارد سیاسی اجتماعی و انتقادی را در قالب هزل و فکاهی و شوخی بگنجانند که البته این کافی به مقصود نیست و نمی تواند چاره ساز و اصولی و منطقی باشد. روزنامه باید یا خود را دربست در دامن دولت و دولتیان بیندازد تا کاغذ و دلار به دست آورند، مانند برخی از جراید پایتخت و یا آنکه تنها از سفیدی نمک و سیاهی ذغال بنویسند و بس.
روزنامۀ صلح طلب، نیک اندیش، مردمی و دمکراتیک، آینه است برای ملت، دولت و هیأت حاکمه برای زبردستان و از ما بهتران، آنگونه که هستند نه آنگونه که می نمایانند. آنها خود را در آن آینه می بینند و این دیدار و نقش و نشان واقعی و حقیقی برای بیننده طبعاٌ مایه دلخوری، دلتنگی و نارضایی است که باید گفت ـ آینه چون نقش تو بنمود راست ـ خود شکن، آیینه شکستن خطا است.
اما آنها با دشمنی، کینه توزی، ستیزه جویی و پرخاشگری جاهلانه و مغرضانه آینه را می شکنند در حالی که سزاوار است که خود را بشکنند.

پا نویس:

*سرگذشت = تاریخ      *کناره = ساحل      *پیمان بسته = متعهد      *پا پتی = پا برهنه      *شاخاب پارس = خلیج فارس
عکس از اینترنت از: محسن قیصی زاده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱۳۸۹ آبان ۲۳, یکشنبه


خزان
چند روز پیش در کشو میزم دنبال چیزی می گشتم که چشمم به دفتر کهنه شعر و نقاشی نوجوانی افتاد، دفتری پر از یادبود و یادگار روزهایی که دنبال گم گشته ای بودم. دفتری پر از نقاشی های سیاه و سپید با خودکار بیک و چشمم به یک نقاشی افتاد که بی مناسبت با پائیز نیست.

۱۳۸۹ آبان ۱۶, یکشنبه

بافت پیشین بندر بوشهر و چهار محل           بخش سه                محله بهبهانی


در گذشته در بوشهر پیشین در درون چهار محل محله های کوچکتر چند خانواری دیگر وجود داشت که به سبب کوچک بودن آنها بخشی از همان محل شمرده می شدند مانند محله *خیزمی ها، روغنی ها و محله یهودی ها در کوی بهبهانی که از همه بزرگتر بوده است، تـُل ارمنی، محله *گازران و دوانی ها. در گذشته یهودیان، مسیحیان و ارامنه گروه بزرگی از مردم شهر بوشهر را تشکیل می داده اند و این گروه های مذهبی در شهر دارای بخش خود بوده اند. در هر کدام از این محله های کوچک مردم آن محل برای خود مسجدی داشتند، یهودیان دارای کنیسه و مسیحیان و ارامنه دارای کلیسای خود بوده اند. یهودیان دارای دو محله و دو کنیسه بوده اند یک کنیسه در محله بهبهانی که تا زمانی نه چندان دیر شاید تا سال هزارو سیصد و پنجاه هنوز پا برجا بود و یهودیان از آن استفاده می کردند و دیگری در محله دهدشتی نزدیک خانه حاج رئیس که در هنگام بزرگتر کردن و ساخت اداره بندر و گمرک از بین رفته است. پدرم می گفت که در گذشته یهودیان بسیاری در بوشهر زندگی می کردند و در تابستان در نیمروز که هوا خیلی گرم بود و تاب و توان از دست می برد در سایه خنک زیر تاق ها در کنار دریا پر از یهودی بود و آنها در آنجا دراز می کشیدند و می خوابیدند. زیترا در بوشهر تاق های زیادی وجود داشته اند که بیشتر در کنار دریا بوده و بنام سازنده آن خوانده می شده اند، مانند تاق امیریه، تاق حاج رضا تجّار، تاق سید حسین بلدیه، تاق مهربان، تاق سید اَبُل و غیره که از آنها هم اکنون تنها چند تایی هنوز پا بر جا هستند. یهودیان دارای کار و پیشه گوناگون مانند زرگری، پارچه فروشی، پیله وری، عرق و می فروشی و غیره، بوده اند. پس از تشکیل دولت اسرائیل یهودیان زیادی از بوشهربه آن سرزمین رفته اند و بیشتر جوان ها راهی آمریکا شده و اندک شماری از آنها در بوشهر ماندگار شدند.
هنوز به یاد دارم که در روزهای شنبه همسر منوچهر که همسایه دیوار به دیوار عمویم بودند به در خانه عمو تک تک می زد و از عمو یا پسر عمو خواهش می کرد که بیایند و اجاق آنها را روشن کنند. آنها در روز شنبه کار نمی کردند و به روایتی عقیده داشتند و دست به آتش نمی زدند، گویا ترس داشتند که با کردن چنین کاری آتش خواهند گرفت بدین سبب در روز شنبه خود آتش روشن نمی کردند. از آنجایی که دانستنیهای من در باره یهودیان همشهری خیلی کم است چه خوب بود که کسانی از آنها که شاید این نوشته را می خوانند مرا در این زمینه یاری می کردند تا بتوان بیشتر از سرگذشت، فرهنگ و از آنها و محله اشان در بوشهر نوشت.
حال از کوی و برزن  یهودیان گذشته و به محل دیگری می رویم که در همان نزدیکی قرار دارد و کمتر کسی از آن چیزی نوشته است و آن غالـّه است. در گذشته کناره دریا روبروی خیابان ششم بهمن پیشین و انقلاب کنونی جایی که اکنون پارک درست کرده اند تا پوزه و *نوش باسیدون غالـّه نامیده می شده است و محل کار تمام ماهیگیران بوشهری در این کناره بوده است و آنها جُهازها، *ماشووه ها و بلم های ماهیگیری خود را در این محل نگهداری می کرده اند. و هر کسی که ماهی تازه و ارزان می خواسته بخرد می گفته برویم غالـّه ماهی بخریم. پدر بزرگم ( پدر مادرم ) که ماهیگیر بود می گفت که پدرش گفته یک روز چند ژاندارم آمدند و مرا با چندی دیگر از دوستان که در غالـّه سرگرم کار بودیم گرفتند و به ما گفتند باید شما ها به سجل احوال بیایید تا به شماها *سجل بدهند. در آن زمان ها مانند امروزه کسی شناسنامه و نام خانواده گی نداشته است و همه با نام پدر و به ندرت با نام مادر شناخته می شدند مانند جعفر *کل غُلملی، رسول قنبر و یا خدیجه حاج مریم و غیره به هر حال، آنها به ثبت احوال می روند و کارمندی که شناسنامه درست می کرده نام او و نام پدر و مادرش و سال تولد را می نویسد و سپس از او می پرسد که کار و پیشه شما چیست و پدر پدر بزرگم می گوید من ماهیگیر هستم و در غالـّه کار می کنم در این هنگام کارمند رو به او می کند و می گوید نام خانواده گی شما گذاشتم غالـّه بروید.


پا نویس:
*خیزُم = هیزُم، خیزُمی ها = هیزُمی ها       *گازران = رخت شوها       *نوش بر وزن حوش = نبش       * ماشووه = گونه ای از قایق و بلم ماهیگیری       *سجل = شناسنامه       *کل غُلملی = کربلایی غلام علی       *روی عکس ها کلیک کنید     *در زیر عکس کنیسه نوشته شده محله کوتی که این اشتباه است. محله یهودیان در کوی بهبهانی است.    

___________________________________________________________________________

۱۳۸۹ مهر ۲۵, یکشنبه



بوای مُندو

در نزدیکی خانه دهدشتی که سر به آسمان کشیده بود و آقای دهدشتی با زن اش به تنهایی در آن زنده گی می کردند در میدان پخش برق خرابه ای بود که در آن *کومه و *کپر نشینان بودند و در هنگامی که *" زن آقای دهدشتی در خانه با شانه و برس طلا موهای سپیدش را شانه می زد " روبروی تاق خانه آنها خرابه ای دیگر بود که پیر مردی از اهالی دشتی که پدرم به او زایر می گفت و ما بچه های محل به او *بوای *مُندو می گفتیم زندگی می کرد. بوای مُندو پیرمردی خاموش و تهیدست بود و پسرهایش همه به کارگری و حمالی مشغول بودند. یکی از پسرهایش به نام ماندنی توی بازار حمالی می کرد و از این رو ما به آن پیر مرد بوای مُندو می گفتیم. در سال های پنجاه نو و شصت بیشتر در روزهای پنج شنبه مادرم از خوراکی که برای ما پخته بود بشقابی را پر می کرد و به من می داد تا برای این پیر مرد ببرم. هنگامی که من در آن خانه خرابه *تک تک میزدم و صدای بفرمااش را می شنیدم وارد می شدم گویا او انتظار می کشید بسیار خوشحال می شد و بشقاب را می گرفت. گاهی او تنها بود و گاهی با یکی دو تا پسرهایش، من در گوشه ای می ایستادم تا آنها خوراکشان را بخورند و بشقاب را به من بدهند، دستهایشان تند وتند در خوراک توی بشقاب فرو می رفت و با اشتها و آزمند لقمه ها را در دهان می گذاشتند. پس از خوردن بوای مُندو دستهایش را بالا می برد، نگاهش به آسمان می دوخت و بی اندازه در خواست و نیایش خوبی برای ما می کرد. من گه گاهی با چند جمله کوتاه با او گپی می زدم سپس خدا حافظی می کردم. در یکی از این روزها در سال پنجاه و نو دوربین یاشیکا خود را به همراه بردم که از او عکس بگیرم. پس از اینکه او خوراکش را خورد می خواست قلیان دود کند و این بهترین سوژه برای من بود. از او پرسیدم که آیا می توانم از شما عکس بگیرم؟ او گفت بله بفرما، ولی من می خواستم عکس در شکل طبیعی باشد چند دقیقه ای شکیبایی کردم و او هم خیلی طبیعی بدون اینکه به من یا دوربین نگاه کند مشغول چاق کردن قلیانش شد و من سه عکس از او گرفتم، نخست در حالی که او تنباکو روی سر قلیان می گذاشت،  (اینجا)  دیگری هنگام آتش گذاشتن روی سر قلیان   (اینجا)  و آخری در حال قلیان دود کردن که عکس خوبی شد. من فیلم عکس هایم را در آن زمان به لابراتور عکس در کوچه بانک صادرات پیش آقای ماشاالله حمزئیان برای چاپ می بردم، هنگامی که او عکس های بوای مُندو دید از آن یکی که در حال قلیان دود کردن بود خیلی خوشش آمد و گفت عکس قشنگی است، آیا اجازه دارم آن را بصورت پوستر بزرگ برای لابراتورم چاپ کنم؟ من هم گفتم باشد می توانید از آن برای این کار چاپ کنید. این عکس در نوشته سنگستان جلد دوم چاپ اول از آقای عبدالحسین احمدی ریشهری هم چاپ شده و خوشحالم که از آن در این نوشته استفاده شده است.

پانویس:
*کومه = خانه وآلونک کوچک که با شاخ و برگ درخت درست کنند      *کِپَر = به آلونک هایی که با شاخ و برگ درخت خرما درست می کنند گفته می شود       * نقل قول از ننه تیمور، پیر زنی که برای کمک در کار خانه پیش زن آقای دهدشتی می رفت. او می گفت که زن آقای دهدشتی هنوز موهایش را با شانه طلاایش شانه می زند. ( در گذشته کسانی که توانایی مالی داشتند برای عروس لوازم آرایش طلا مانند شانه و برس یا آیینه هدیه می دادند.)      *بوا = پدر    *بوای مُندو = پدر ماندنی      تک تک = در زدن.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه



بافت پیشین بندر بوشهر و چهار محل                بخش دو             محله بهبهانی


در کوچه خانه آقای دهدشتی روبروی در خانه اش خانه ای کوچک قرار داشت که در آن خانه توی گوشه کوچه باز می شد. در این خانه خرابه مم سن ( محمد حسن ) برادر زن آقای عبدالرسول دهدشتی زنده گی می کرد. مم سن مردی خاموش و همیشه تنها بود، در تمام سال در زمستان و تابستان *پا پتی و با یک *لنگوته و تکه پارچه ای که بالا تنه اش را می پوشاند می گشت. بیشتر ریش اش بلند می گذاشت که سپید بود و از این رو ما به او مم سن یا مم سن ریش می گفتیم و خیلی ها به او مم سن *کِلو می گفتند. او شاید از یک بیماری روحی و روانی رنج می برد ولی از نظر من دیوانه نبود و شاید او خود این گونه سخت و مرتاض گونه زنده گی کردن را انتخاب کرده بود. او فردی تحصیل کرده بود و حتا در دانشگاه بمبی هندوستان درس خوانده بود و زبان انگلیسی هم می دانست. ما بچه ها او را در کوچه دیده بودیم که تکه پاره روزنامه انگلیسی زبان از روی زمین بر می داشت و نگاه می کرد و با خود به همراه می برد. بچه های کنجکاو دیگر هم دزدکی هنگامی که او در خانه نبود از پشت خانه اش که در و پیکر درست و حسابی نداشت از روی حموم حاج ابراهیم خرمایی به درون خانه اش* ورچریده بودند و به چشم دیده بودند که مم سن در خانه خرابه اش کتاب هم دارد و این نشان می داد که او هنوز می تواند بخواند. برخی افراد می گفتند که او به دلیل ناکام شدن در یک عشق بزرگ دچار چنین روزی شده است و برخی از قدیمی ترها می گفتند که او را *دوا خور کرده اند.به یاد دارم که شبی پدرم در کنار در *سرا که در خیابان ششم بهمن باز می شد ایستاده بود و با یکی از دوستانش که فکر کنم *آغـُی عیسا زاده بود گپ می زد. من هم که شاید هشت ساله بودم در کنارشان ایستاده بودم، در این هنگام مم سن هم از راه رسید و به پدرم گفت: موسا چه داری بخورم؟ در آن زمان مم سن هنوز جوان بود و شاید چهل سال بیش نداشت. پدرم درون خانه رفت و یک بشقاب پلو*ماشَک برای او آورد و دستش دراز کرد که به او بدهد ولی مم سن با دست اشاره کرد و گفت روی زمین بگذار. او هیچ وقت چیزی از دست کسی مسقیم نمی گرفت . پدرم بشقاب خوراک را روی *سه کـُنچه در خانه گذاشت، مم سن *دوکـُرپا نشست و نخست تمام ماشَک های توی پلو را بیرون آورد و روی زمین ریخت و سپس پلو را خورد. پدر و دوستش همان طور مشغول سخن گفتن بودند که یک باره مم سن رو به آغُی عیسا زاده کرد و گفت *بـِیل با موتورات یک * زُری بخورُم . از این سخن غیر منتظره مم سن کمی سکوت فرا گرفت و سپس دوست پدر با شگفتی از او پرسید تو می توانی موتور سیکلت سواری کنی؟ و مم سن گفت *ها می تونـُم. در آن زمان ها بیشتر از موتور سیکلت هُندا هفتاد استفاده می شد که ما بچه ها به دلیل صدای خاصی که داشت به آن کـُپ کـُپی می گفتیم. به هر حال، مم سن سوار بر موتور شد و با چند هِندل زدن و گاز و دنده موتور را روشن کرد . پدر و دوستش که شگفت زده شده بودند با چشمانی بی اندازه باز او را نگاه می کردند و می خندیدند. مم سن با موتور به سوی دریا حرکت کرد و پدرم نگران گفت نه اینکه او خودش با موتور توی دریا بیاندازد. ولی زمانی نگذشت که دوباره از دور صدای موتور شنیده و نور چراغ آن سوسو زنان دیده می شد و مم سن داشت برمی گشت و پدر و دوستش نفس راحتی کشیدند، او از موتور پیاده شد و گفت تا *دِمه دریا رفتُم و برگشتُم. این یک یادبودی بود از او در آن شب که هنوز به یاد دارم و خواستم شما هم آن را از دست ندهید. من این عکس را از او در سال پنجاه نو از زیر تاق دهدشتی هنگامی که او می خواست وارد خانه اش بشود گرفتم. پشت پای چپ اش زخمی کهنه او را رنج می داد و در این سال ها او دیگر مانند گذشته نمی توانست بالا تنه اش را برهنه بگذارد یا با یک تکه پارچه بپوشاند، بدنش دیگر یاری و توان آن را نداشت و یک کُت کهنه ای می پوشید.
در میدان قبری در پشت و دیوار به دیوار خانه مم سن حموم حاج ابراهیم خرمایی که بی شک به وسیله پول این بازرگان بوشهری ساخته شده بوده قرار داشت که به آن حموم قبری هم می گفتند. پدرم می گفت وقتی که او پنج، شش ساله بوده در زمستان با مادرش به این حموم می رفته است و از آنجایی که پدرم متولد سال هزار و سیصد و چهار است پس این حموم در سال هزار و سیصد و ده هنوز رونق داشته و تا هفتاد و نو سال پیش درست بوده است. پدرم می گفت در روزها پـِهـِن توی آفتاب می گذاشتند تا خوب خشک شود و سپس با آتش زدن آن *تین حموم را گرم می کردند. در زمان بچه گی من که ده، یازده ساله بودم و در میدان قبری با بچه ها بازی می کردیم این حموم دیگر از کار افتاده و به خرابه ای تبدیل شده بود ولی سقف آن هنوز تمام خراب نشده بود و دارای دو *گـُنبذ یکی بزرگ و دیگری کوچکتر بود که میان آنها دهانه ای دایره ای برای تابش نور به داخل حموم وجود داشت. در هنگام فوتبال بازی پاره ای وقت ها فوتبال ما بچه ها از درون این سوراخ ها وارد حموم می شد و می بایست کسی آن را بیرون بیاورد، چندین بار من هم درون آن رفتم داخل آن خوب مانده بود، محل رخت کن، صحن حموم و خزانه آن هنوز درست بودند ولی از روی کمی ترس و بوی بد *خُمام که خُمامی ها و سپور ها در آن ریخته بودند زود فوتبال را پیدا می کردیم و از آن بیرون می زدیم. در هنگام هفت تیر بازی دیوار خرابه های حموم مناسب ترین محل برای ما بچه ها بود، پشت گـُنبذ های آن *کِر می شدیم و مانند "جان وین" تیراندازی می کردیم . بچه های بزرگتر مانند علی چتر سحر، محمود صدر، محمد دشتی فر، شاکر و باقر قاسمی زاده امام زاده ای و دیگران هنگامی که می خواستند هفت تیر بازی کنند ما بچه های کوچکتر را بازی نمی دادند ولی من یک شانس خوب داشتم و آن هفت تیر زیبایی بود که کمر بند و گلوله داشت و پدرم یکی برای من و دیگری برای برادرم از کویت ارمغان آورده بود و دیگر بچه ها چنین اسباب بازی نداشتند. تنها به یاد دارم که محمود صدر هم یک مسلسل آهنی زیبایی داشت که هنگامی ماشه آن را فشار می دادی صدای رگبار گلوله از آن بیرون می آمد و یک سه پایه و چراغ سُرخی داشت که با رگبار روشن می شد و این اسباب بازی هم از خارج برای او فرستاده بودند. من به دلیل چنین هفت تیری اجازه داشتم با آنها بازی کنم ولی به این پیمان که من هفت تیر و کمربندش را برای بازی به آنها بدهم، آنها به جای هفت تیر یک تیکه چوب یا یک استخوان آرواره گوسفند به من می دادند ولی از آنجایی که من اجازه داشتم در بازی با آنها شرکت کنم خوشحال بودم و برایم مهم نبود که چه در دست دارم. 

پا نویس:                                                   
در عکس دوم دست چپ قسمتی از مسجد قبری و میدان قبری را می توان دید، خانه دهدشتی که توی میدان بود و ویران شد و خانه مم سن و قسمتی از دیوار حموم حاج ابراهیم خرمایی هم دیده می شوند. سرپله و قسمت کوچکی از خانه دیگر دهدشتی که میراث فرهنگی است و هنوز وجود دارد در پشت دیده می شود. روی عکس ها می توانید کلیک کنید تا بزرگ شوند.
*پاپتی = پا برهنه     *لنگوته واژ ه ای هندی است = لُنگ      *کِلو = دیوانه      *ورچریدن = بالا رفتن     *دوا خور = پیشینیان به این باور بودند که دارو ویا معجونی وجود دارد که با نوشانیدن یا خورانیدن آن به کسی او را بیمار و دیوانه کرده و از شکل طبیعی بیرون می کند.      *سرا = حیاط      
*آغـُی = آقای      *ماشّک= ماش     *سه کـُنچه = پله و برامدگی جلو در      دوکـُرپا = چمپاته      بیل ( بر وزن سیل ) = بگذار     
زُر خوردن = چرخ زدن     *ها = بله      *دمه = کنار      *تین = جایی که آب حمام را گرم می کنند       *گـُنبُذ = گـُنبد      *خُمام = آشغال     
*خُمامی = آشغالی      *کِر = پنهان
__________________________________________________________________________
                                                                             

۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه




به بهونه ماه رمضون


زمسسون بید، ماشو با صدوی چـِمنی چراغ نفتی از خو بیدار شد. صدیقه بگم گوشی اتاق یواش داشت سُفری سحری پهن میکه که بچه ها بیدار نشن. قوری چونیش رو چراغ کوچیک سه پایه ایش نهاد تا چـُی دم بیاد. ماشو غلتی زد، ننهش فیتیلی چراغ نفتی دومن کشید. صدوی خور و پف مم سین از ته اتاق بلند بید، او اهل روزه موزه نبید. صدوی گرم مناجات احمد از تو بلنگو گلدسسه مَججت پیر زن یواش می یومد. صدیقه بگم گِردِه و بَلبَل از تو تبیزه ورداشت و کمی رو چراغ گرمش کرد، دی محد علی سیش گِرده سفارشی درُس کرده بید، ریش پر تا پر کُنجی و شِدّو از روغن بید. بو گِرده و بَلبَل تو اتاق پیچید، ماشو دیگه طاقت نوورد و بلند شد. ننهش گفت: بوی تو خو بیداری! ماشو پی سفره رفت نشس. صدوی دُم دُم سحری کِلامو و رحمانو نی زن بلند شد. همیطو صداش کیچه به کیچه نزیکتر می شد. کلامو مثِ همیشه تو لُنجش تنباکو خوراکی بید و می خوند، صدوی دو رگش تو صدوی رُپ رُپ پاشون که تو کیچه دو می زدن گم می شد، خیلی اِشتوشون بی، حتمن اِمشو هم خووشون برده بید. یه دفعی با صدوی زنگ تلفن از خو پریدم. رفتم گوشی ورداشتم ، شیرو گفت سلام علی، چیشام مالندم و خوخووالو گفتم ها تونی. گفت انگاری از خو بیدارت کردم. گفتم ها بله
مُی رمضونم رمضونی زیتر، آش کریم، کله پاچی مَندو و کُماچ حسین، یادش بخیر انگاری سال پنجاه بید.
________________________________________________________________________________

۱۳۸۹ تیر ۳۱, پنجشنبه

بافت پیشین بندر بوشهر و چهار محل             بخش یک                محله بهبهانی



از آنجایی که بیشترین مکان ها و جایگاه های تاریخی و پیشین بندر بوشهر از جمله جاه های بازرگانی مانند بانک، تجارت خانه ها، ساختمان های دولتی، بازارها و مکان های مذهبی مانند مساجد، کلیساها،کنیسه ها و خانه هایی که برای آیین مذهبی وقف شده بودند و مکان های بهداشتی مانند بیمارستان ،حمام ها و همچنین بسیاری از زیباترین عمارت ها و خانه های بازرگانان و دیگر شخصیت های پیشین بوشهری که از نظر معماری و هنری بی همتا بوده و بخش بزرگی از هویت شهر بوشهر را تشکیل می داده در چهار محل بوشهر بوده اند، در این یادداشت میل دارم با هم سری به *کیچه پس کیچه های بندر زیتری بزنیم . ( حالا یه نفس *گـُتی بکشین چه جمله دکه درازی شد ) بافت پیشین بندر بوشهر از چهار محل، محله های بهبهانی، شنبدی، کوتی و دهدشتی تشکیل می شده است. از آنجایی که بوشهر از آغاز بندری تجاری و اقتصادی بوده است مردمان و بازرگانان از بخش های مختلف ایران به این شهر سرازیر می شدند و از این رو نام محله ها بجز محله کوتی از روی نام محل و سرزمین مردمانی است که به بوشهر مهاجرت کرده و قسمتی از شهر را برای زندگی انتخاب و در آنجا جای گرفته سر چشمه گرفته شده است. نام کوی بهبهانی که بزرگ ترین و شاید کهن ترین محله بوشهر است از مهاجرین بهبهان که در این کوی زندگی می کرده اند گرفته شده. اگر ما شمال بوشهر پوزه باسیدون را با یک خط موازی با خیابان ساحلی به محله یهودی ها در قسمت غربی پیوند دهیم و آن را به سوی داخل شهر تا خانه دهدشتی و میدان حموم قبری ( حموم حاج ابراهیم خرمایی ) ادامه داده و از آنجا به سوی شمال شهر کشیده و از حموم حاج مم جعفر ( محمد جعفر ) گذشته و از تاق *خینی به ساختمان ارگ دولتی و تا گمرک بکشیم و از آنجا دوباره به باسیدون پیوند دهیم این بخش شهر را کوی بهبهانی تشکیل می دهد. من در این یادداشت ها بیشتر از عکس های ماهواره ای بوشهر که ازسال های گذشته روی آنها نشانه و نام گذاری کرده ام استفاده می کنم که البته هنوز تمام نیستند. در این عکس ها بیشتر تلاش کرده ام نام و جای ساختمان و مکان هایی که از نظر تاریخی، فرهنگی، مذهبی،بازرگانی، بهداشتی، معماری و هنری مهم و با ارزش بوده مشخص کنم هر چند که بسیاری از این محل ها دیگر وجود ندارند. خوشحال می شوم که همشهری های عزیز محبت کرده و اگر در این عکس ها هر گونه اشتباهی یا کمبودی در نام گذاری یا نشانه گذاری وجود دارد برایم بنویسند تا بتوانم آن را کامل تر و تمام کنم. از آنجایی که خانه ما روبروی میدان قبری آنسوی خیابان ششم بهمن قرار داشت این میدان محل بازی ما بچه ها بود و در آنجا بازی های گوناگون می کردیم که در هنگامی دیگر به این بازی ها خواهم پرداخت. این میدان که مسجد قبری در آن قرار دارد همانطور که از نامش پیداست در گذشته گورستان بوده است. البته زمانی که ما در آن بازی می کردیم زمین میدان هموار بود و هیچگونه ردی از گور دیده نمی شد ولی در حقیقت ما روی گورها بازی می کردیم. هنوز به یاد دارم که آقای عبدالرسول دهدشتی که معاون بانک ملی بوشهر بود با قدی بلند، موهایی سپید که همیشه آنها را به روی بالا شانه کرده بود با یک شلوار خاکستری و یک پیراهن آستین بلند سپید در پسین تنگ که فکر کنم شب های جمعه بود روبروی کوچه ای که به تاق خانه اش می خورد در میدان کمی به طرف مسجد در محل خاصی می ایستاد و فاتحه می خواند. ردی از گور نبود ولی او بی شک می دانست که چه کسی در اینجا در زیر خاک آرمیده است. خانه های آقای دهدشتی که او از پدرش به ارث برده بود در این محل قرار داشتند که اکنون از آنها تنها یکی بجای مانده است. به یاد دارم که روی گوشه شمالی *سرپله *بون این خانه دو شاخ بزگ قوچ نصب شده بود و این خود برای من در آن سنین این خانه را بیشتر افسانه ای و جادویی می کرد. این خانه بزرگ می توان گفت در زمان خود نقش یک ساختمان آسمان خراش داشته و شاید کسی در آن دوران چنین خانه چهار طبقه شخصی نداشته است.از ویژه گیهای این خانه که از دید تاریخی،معماری و هنری از اهمیت زیادی برخوردار هستند این است که این خانه در زمان فرمانروایی قاجار ساخته شده و چهار طبقه است. گچ بری های بسیار زیبایی درون اتاق هایش وجود دارد، سقف اتاق *مجلسی به سبک اروپایی نقاشی رنگ و روغن شده است، دارای *اُرسی با شیشه های رنگین و در و پنجره های چوبی با هلال های زیبای رنگین و همچنین دارای کتیبه های چوبی با گره چینی و شیشه های رنگی بسیار زیبا و دیدنی و غیره می باشد.   ( خانه دهدشتی )  از آنجایی که پدر آقای دهدشتی تاجر روغن بوده است به آنها روغنی هم می گفته اند. یکی دیگر از خانه های آقای دهدشتی در میدان قبری قرار داشت و بزرگ با شکوه سر به آسمان کشیده بود، تاق روغنی یا دهدشتی به این خانه پیوند داشت و هنگامی که از زیر تاق می گذشتی و به انتهای آن می رسیدی در این خانه در کوچه باز می شد. البته کسی دیگر توی این خانه زنده گی نمی کرد ولی گه گاهی آقای دهدشتی را می دیدم که برای سر کشی درون آن خانه می شود.این خانه قدیمی تر از خانه ای بود که او خود و با زنش تنها در آن زنده گی می کردند و کنون به میراث فرهنگی بوشهر تعلق دارد. تا سال شصت و سه که من هنوز در بوشهر بودم این خانه پا بر جا بود و نمی دانم این خانه بسیار بزرگ و زیبا که بی شک دست کمی از این خانه دهدشتی که بجای مانده نداشته کی و در چه سالی ویران گشته است. در کوچه دهدشتی همیشه سایه و در زیر خانه اش در تابستان های داغ همیشه خنک بود، خانه سر به فلک کشیده او باد را از آسمان می گرفت و مانند یک کانال آنها را به سوی پایین در کوچه ها هدایت می کرد و به همین سبب در بعد از ظهرهای داغ تابستان که *اَفتو *جـِـرنگ نفس ها را می برید پاره ای از بچه های محل در سایه این خانه در کوچه زیر دیوار خانه دهدشتی می نشتند یا دراز می کشیدند و جانانه ترین و شیرین ترین خواب ها را می کردند.

پا نویس
اگر میخواهید عکس ها را بزرگ تر ببینید روی آنها کلیک کنید.
من چندین جا دیده ام که در زیر عکس خانه دهدشتی محله کوتی نوشته شده است که این درست نیست، میدان قبری و خانه دهدشتی در محله بهبهانی است.
*کیچه = کوچه      *گـُتی = بزرگی، گـُت = بزرگ      *خینی = خونی، خین = خون
سرپله =   پله بام معمولن روی بام خانه یک اتاقک و سر پناه دارد که  دارای یک در است و آن را سر پله می نامند.     *بون = بام     *مجلسی = پذیرایی    *اُرسی = اتاقی که دارای باز شو های چوبی کشویی است که از پایین به طرف بالا کشیده می شود و با گره چینی های زیبا و شیشه های رنگین تزیین شده اند.     *افتو = آفتاب          *جـِرنگ = داغ و سوزان

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ    

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه





بازمانده میراث فرهنگی و بافت پیشین شهر بوشهر را پاس بداریم


هر چند که بخش بزرگی و بسیاری از مکان ها در بافت قدیمی و تاریخی شهر بوشهر به دلیل بی توجه ای و اهمیت ندادن به آن از بین رفته و افسوس که دیگر هیچ رد و اثری از آنها نیست ولی باید بازمانده کوچکی که هنوز از ماندگار تاریخی و فرهنگی برایمان به جا مانده بازسازی کرد و از آنها نگهداری کنیم.
طرح بزرگ کردن گمرک و اداره بندر که بخش بزرگی از محله های دهدشتی، شنبدی و بهبهانی را از بین برد بزرگترین گناه و تبهکاری و یک آسیب جبران ناپذیری بود که به بافت قدیم بوشهر وارد کرد. به جای این پیشنهاد و پی ریزی اشتباه که بخش بزرگی از بافت پیشین شهر ما را به نابودی کشید می شد از روبروی باسیدون در *علف دون در برابر و روبروی اسکله بندر بار انداز درست کرد و آن را تا *جزیره شیخ زنگی و همینطور تا روبروی *پودر ادامه داد و آن را تا برچ مقوم به جاده سراسری و خروجی بوشهر پیوند داد. با جاری کردن این کار نخست شهر بوشهر این بخش بزرگ از گنجینه پیشین خود از دست نمی داد و دو دیگر تمام خودروهای باری مانند کامیون ها، تریلی ها و غیره دیگر احتیاجی نداشتند که وارد شهر شوند و حساب شده روند و مسیر این خودروها کوتاه تر و از ترافیک و آلوده گی هوا و دیگر خطرها در درون شهر هم جلوگیری می شد.
بافت پیشین شهر بوشهر، بندر زیتری در چنگال مرگ دست و پا می زند و از ما یاری می خواهد نگذاریم که هویت تاریخی و فرهنگی شهر و دیارمان بیش از این به سلاخی رود.

فریاد

دستان پیرم را بپذیر
دست هایم را به سوی شما دراز می کنم
شما از من هستید و من از شما
مرا نجات دهید
من هستم بازمانده باستان با شکوه شما
من هستم آیینه سرگذشت شما
به خود ارج نهید
قسم به خون گل های یاس سرخ
که بر شانه هایم شما را آرزو می کنند
قسم به هلال های رنگین پنجره
قسم به شناشیر و کِرکِره          
که شما را فریاد می کنند
من این چنین سزاوار نیستم        
مرا نجات دهید                                  خانه مصلحیان در محله شنبدی
من هستم ماندگار فرهنگ شما
من هستم یادگار نیاکان شما
به خود ارج نهید                                                                                  
   

*علف دون روبروی باسیدون
*جزیره شیخ زنگی جزیره ای است روبروی ظلم آباد
*روی عکس ها کلیک کنید
__________________________________________________________________________________

۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سه‌شنبه



ساحل آرامش


جُهاز ناخدا لنگر انداخت و نـاخـدا حمیـد دست از سکان کشید و در ساحل آرامش برای همیشه پیاده شد.  حمید عزیز بدرود
من به خانواده آقای حمید کجوری، خویشاوندان و دوستداران ایشان تسلیت می گویم.

«[ مصاحبه ناخدا حمید کجوری با اسد علیمحمدی درSunday,October,2005  ]»



«

۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه



نـوروز آمـد


سرانجام پس از چند ماه سرما و دو ماه و نیم به روی برف و یخ راه رفتن با فرا رسیدن بهار در اینجا هم هوا بهاری شد. اولین گلهای بهاری سر سبز و خندان باز شده اند، پرنده ها می خوانند و سبزه من هم که برای سفره هفت سین کاشته بودم خیلی خوب سبز و بزرگ شده است و مرا از کمبود یک سین دیگر نجات داد. اگر آفتاب و هوای بهاری هنوز به خانه شما سر نزده است و یا به هر دلیلی هنوز درون شما ردی از حال و هوای نوروزی نیست شما را به دو آهنگ و ترانه زیبا و یاد انگیز از خانم مرضیه و خانم پوران مهمان می کنم، باشد که جان و روان شما را نوازش کرده و کمی حال و هوای نوروزی و بهار را در درون شما زنده کند. شاد و پیروز باشید

۱۳۸۸ اسفند ۲۷, پنجشنبه

نـوروز خـجـسـتـه بـاد




با فرا رسیدن بهار، جشن نوروز و سال نو را به هم میهنان، خویشان و دوستان
شادباش می گویم و تن درستی و بهروزی برای همه آرزومندم.

۱۳۸۸ اسفند ۷, جمعه


به یاد تک درخت خشک پلاژ

واژه پلاژ اغلب در ذهن من مترادف بوده با یک ساحل شنی که درختی خشک زینت بخش بسترش بوده است. ته مانده پیکر درختی که نشان از زمانهای دیر می داد، روزهایی که در آن مکان، شاید هنوز موجی به پایش بوسه ای نمی زده است، در غیر این صورت چگونه او می توانست در آنجا ریشه زند، رشد کند و به این کهن سالی برسد؟ من اغلب در شگفت بودم که چگونه این درخت خشک و پیر سالیان دراز هنوز در بستر شنهای سست ساحل استوار مانده است! نه از توفان و سوز باد شمال زمستان می لرزید، نه از آفتاب سوزان و گرمای طاقت فرسای تابستان بندر اخمی به ابرو داشت ونه هراسی از یورش موج و آب شور دریا. هر چند سالیانی دراز بود که او خشک و پیر بود ولی هنوز مقاوم ایستاده بود، چونکه ریشه در خاک داشت. او در چشمان من شکل سمبل پیروزی و مقاومت داشت، دستی را می ماند که از شن ها بیرون زده و در فضا با انگشتانش علامت پیروزی را نشان می داد. هر چند فرسوده و فرتوت ولی تنها او بود که به ساحل زینت می بخشید و در غروب آفتاب به ساحل جلوه ای دیگر می داد. او زینت بخش ساحل و موجهای دریا شده بود و گویا پلاژ بدون او چیزی کم داشت. من نمی دانم سرانجام او خود تن به شنهای ساحل تسلیم کرد یا اینکه کسانی دیگر ریشه اش را از خاک کندند.





۱۳۸۸ اسفند ۳, دوشنبه



گویش بوشهری را پاس بداریم                            بخش سوم



در آغاز این یادداشت کمی از زبان، گویش و لهجه می نویسم تا موضوع بازتر و روشنتر شود. از دید زبانشناسی اگر ما به وسیله یک روش مشخص آوایی، معنایی و دستوری بتوانیم با چندین واژه جمله های زیادی بسازیم که بوسیله آنها با یکدیگر سخن بگوییم ویکدیگر را بفهمیم این یک زبان است. چنانکه ما می توانیم بوسیله روش و دستور زبان پارسی و به کمک واژه ها، بی پایان جمله سازی کنیم و بوسیله آنها با یکدیگر سخن بگوییم.
زبان پارسی در ایران خود دارای زبان و گویش های زیادی است، مانند گویش های کردی، بلوچی، بندری، گیلکی، بوشهری، دشتستانی و غیره که شاخه هایی از یک زبان یکتا هستند و همچنین زبان پارسی در ایران خود دارای لهجه مانند لهجه های تهرانی، اصفهانی، مشهدی، شیرازی و غیره می باشد. گویش ها خود می توانند دارای لهجه باشند مانند گویش گیلکی که دارای لهجه های لاهیجانی و رشتی و غیره است و باز لهجه ها هم می توانند درون خود لهجه های دیگری داشته باشند، مانند لهجه تهرانی که با لهجه جنوب تهران و یا با لهجه لاتی تهرونی تفاوت دارد.
زبان و گویش ها در ایران از نظر دستوری، آوایی و واژه با زبان*پارسی معیار خیلی تفاوت دارند و یک پارسی زبان ایرانی بدون یادگیری و آموزش نمی تواند آن گویش را بفهمد در صورتی که لهجه ها بدین شکل نیستند و تفاوت آنها با زبان پارسی معیار کمی در واژه ها و آوای آنها است و هر پارسی زبان ایرانی با کمی دقت می تواند آن را بفهمد و زیاد دچار مشکل نمی شود. بنا براین می توان به گویشها زبان هم گفت و نباید گویش را با لهجه اشتباه گرفت.
بی شک گویش بوشهری مانند دیگر گویشهای ایرانی در توفان رویدادها و در درازای زمان دست خوش دگرگونی هایی شده است و اثر زبانهای مردمان جاه های دیگر مانند بهبهان، دهدشت، دوان و غیره در آن دیده می شود و از آنجایی که مردم استان بوشهر در *کناره *شاخاب پارس زندگی می کنند و به دلیل دریانوردی و بازرگانی و همچنین آمدن انگلیسها در بوشهر و به همراه داشتن سربازان هندی و وجود سفارت خانه های خارجی دیگر واژه های خارجی مانند عربی، انگلیسی، هندی و کمی آفریقایی و غیره در آن دیده می شود، ولی ریشه زبان بوشهری همان زبان پارسی و دشتستانی است. دلیل من هم همان بازمانده های شعر ها و شعرهای *یزله هستند که از زمان های خیلی *زیتر و کهن هنوز دست نخورده پا بر جا مانده اند مانند در آنجایی که یزله گر می خواند: *کلیلُم *مَهک رَفتِن و دیگران جواب می هند: همی جا *شی *خَهک رفتن و یا در جایی دیگر می گوید: دیگه *نمیشُم به *کهله، نه *ناشُم به کهله و یا *بیو *بشیم تنگِ *تکو مو تش *بارُم تو تنباکو *کلیون *چاک *زنـِکو *خونی خراب *کلِکو و یا در هنگامی که پیر زنها و مادر بزرگ های قدیمی بوشهری با عشق ورزیدن به نوه دختر او را *هَپُله می کردند و هم زمان برایش می خواندند: *ناز بگرده بکرکِش، *اََسسِکه *زینی *چَرخِکِش، *اونجه که در *میت *مِسِکِش همه اینها دلالت بر این دارد که در بوشهر کهن بیشتر با گویش دشتستانی سخن می گفتند ولی کم کم در درازای زمان این زبان دگرگون شده و تحول یافته و گویشی به نام گویش بوشهری بوجود آمده است.
همه گویشها در ایران اهمیت خاص خود دارند. خانواده ها بایستی با فرزندان خود در کنار زبان پارسی با واژه ها و زبان بومی خود هم گفتگو کنند تا زبان و گویش آنها از بین نرود. گویش ها قسمتی از میراث فرهنگی یک جامعه هستند، پدر و مادرهای بوشهری نباید فکر کنند که گویش محلی زشت است و یا نگران آن باشند که اگر با فرزندانشان به گویش بومی سخن بگویند آنها زبان پارسی را درست یاد نخواهند گرفت، بچه ها با یاد گیری آن هیچ زیانی نخواهند دید بلکه یک چیز مثبت برای آنان می باشد. محل تربیت و یادگیری زبان پارسی بعد از خانواده در محل های آموزشی است، فرزندان ایرانی بایستی در کودکستان، دبستان، دبیرستان و دانشگاه بخوبی زبان پارسی را آموخته و بوسیله خواندن کتاب و روزنامه و دیگر وسایل ارتباط جمعی یادگرفته های خود را گسترش دهند. برای نمونه نگاهی کنید به این همه نویسندگان، شاعران، خبرنگاران،مترجم ها، فرهنگیان و فرهیختگان شناخته شده استان بوشهر، همه آنان با وجود زبر دستی در زبان پارسی و نوشتن کتابها و فعالیتهای ادبی و غیره گویش بومی خود را هم به خوبی می دانسته و می دانند و در هر جا که لازم دیده اند از آن استفاده کرده و می کنند و در پیشرفت آنها بازدارنده نبوده و زیانی از آن ندیده اند. البته این گونه فکر کردن خانواده ها چیز تازه ای نیست و از نسل های ما آغاز شده بود. از کوچکی به ما یاد دادند که مامان و آغا بگوییم، ای کاش درست به ما یاد داده بودند که مادر و پدر یا به همان گویش خودمان ننه و *بوا بگوییم.
یکی از برهان های دیگر که سبب می شد خیلی ها به گویش خود سخن نگویند این بود که وقتی یک شهرستانی وارد تهران می شد و نمی توانست درست تهرانی گپ بزند و سخن بگوید بیشتر تهرانی ها آنها را به ریشخند گرفته، کوچک شمرده و به آنها شهرستانی و دهاتی می گفتند و خود را برتر می پنداشتند. خیلی از تهرانی ها فکر می کردند که ایران تنها تهران است و همه باید مانند آنها بخورند، بپوشند و سخن بگویند. متاسفانه همین برخورد در خود شهر بوشهر هم وجود داشت و خیلی از بوشهری ها نسبت به مردم  شهرستان های دیگر خود روا می داشتند.! امیدوارم که کنون دیگر چنین نباشد.
حال بگذریم از افراد انگشت شماری که بوشهری بوده ولی از گویش بوشهری متنفر و فراری بودند و به دیگران هم اندرز می دادند و سفارش می کردند که با بچه هایشان بوشهری حرف نزنند و از آنجایی که کمبودهایی داشتند، می خواستند با لهجه تهرونی سخن بگویند، خودی نشان بدهند و فکر می کردند که با بادی به غبغب انداختن، با لهجه تهرونی باشخصیت تر و برتر از دیگران می شوند.!



شیوه برخورد آنان مرا به یاد آن کلاغ می انداخت که راه رفتن خود را زشت می دانست و خواست که راه رفتن کبک را یاد بگیرد در نتیجه راه رفتن خودش هم یادش رفت.


پانویس

*پارسی معیار = به آنچه که ما بشکل کتابی می نویسیم ودر کتابها نوشته می شود زبان پارسی معیار گفته می شود و هنگامی که ما به همان شکل پارسی معیار نوشتاری سخن بگوییم و یا از روی آن به همان شکل بخوانیم پارسی معیار گفتاری نامیده می شود.
*کناره = ساحل    *شاخاب = خلیج    *یزله = یک شکل همخوانی پر شور و پر هیجان گروهی است که در جشن ها همراه با رقص و دست زدن ( شَپ ) خاص و پایکوبی در بوشهر انجام می شود.
*زیتر = قدیم    *کلیلُم = کلیدم    *مَهک رفتن = گم شده است    *همی جا = همین جا   *شی = زیر *خَهک = خاک  *نمی شُم = نمی روم    *کهله = قلعه    *ناشُم = همان نمی روم، نمی شوم    *بیو = بیا    *بشیم = برویم   *تکو = احتمالن همان تقو می باشد. ( تقی )   *بارُم = می آورم    *کلیون = قلیان    *چاک = چاق
*زنـِکو = آن زن    *کِلِکو = آن مرد، آن جوان    *هَپُله = زیر کتف ( چُل ) کودک را گرفتن و او را به هوا پرتاب کردن و دوباره گرفتن    *بَکرَک = قرقره، قرقره چاه    *ناز بگرده بَکرِکِش = بنازم قرقره اش را    *اَسسَک = هسته، هسته خرما      *زینی = گونه ای از خارک و خرما    *چَرخِکِش = معمولن در بوشهر قرقره چاه آب دارای دو قرقره بود در بالا یک قرقره کوچک که چَرخَک نامیده می شد و در زیر آن قرقره بزرگ و اصلی قرار داشت و طناب ( بند ) در میان این دو قرقره حرکت می کرد.    *اونجه = آنجا    *میت = می آید    *مِسَک = پیشاب، شاش             *مِسِکِش = پیشابش    *بوا = پدر

۱۳۸۸ بهمن ۳, شنبه

                     

گویش بوشهری را پاس بداریم                           بخش دو




با آسودگی و بی شک می توان گفت که بیشتر ما ایرانیان *نوشته بابا طاهر همدانی و دوبیتی های سنجیده او را خوانده ایم. خیلی از واژه هایی که بابا طاهر در پهلویات خود استفاده کرده است واژگانی هستند که ما در بوشهر در گویش بومی خود از آنها استفاده می کنیم. نه تنها ما بلکه خیلی از بخشهای جنوب ایران به این گویش سخن می گویند. هیچ گاه در آن اندیشه کرده اید که چرا و چگونه این شاعر همدانی که در قرن چهارم و پنجم هجری می زیسته است و از دید جغرافی فرسنگها از جنوب ایران دور بوده به این گویشها آشنایی داشته است؟


*نوشته = کتاب


بشُم واشُم  ازین  عالم  بدر شُم                بشُم از چین و ماچین دورتر شُم
بشُم  از  حاجیان  حج   بپرسم               که این دوری بسه یا دورتر شُم 


مو که چون اُشتران قانع به خارم          جُهازم چوب و خرواری ببارم          
بدین  مزد  قلیل  و رنج  بسیار             هنوز از روی مالک شرمسارم  


خدایا  خسته و  زارم  ازین  دل             شو و روزان در آزارم ازین دل
مو از دل  نالم  و دل  نالد از مو            ز مو بستان که بیزارم ازین دل


تو خود  گفتی که مو ملاح مانم             به  آب  دیدگان  کشتی   برانم
همی ترسم که کشتی غرق وابو             در  این  دریای بی پایان  بمانم


بشُم = بروم   بدر شُم = بدر بروم، بیرون شوم   مو = من   اُشتر، اُشتران = شتر، شترها
جُهاز، جُهازم = کشتی، کشتی ام   شو = شب   وابو = بشود


مو در دوران دبیرستان سالهای پنجاه و سه یا پنجاه و چهارهنگامی که نوشته ها ودوبیتی های بابا طاهر را می خواندم خیلی برایم دلربا بودند و از اینکه می دیدم او با واژگانی که در گویش ما هم وجود دارند نوشته، از دوبیتی های او دو چندان خوشی می بردم. ولی در آن روزها هیچ گاه ژرف در آن اندیشه نکردم که چگونه و چرا؟ به خود می گفتم بی شک مردم همدان در روزگار بابا طاهر از این گویش استفاده می کردند ولی به ریشه آن نمی اندیشیدم.


در سال هزار و سیصد و هفتاد و هفت نوشته ای از بوشهر بنام *سنگستان بدستم رسید که نویسنده و پژوهشگر ارجمند بوشهری آقای عبدالحسین احمدی ریشهری آنرا نوشته و گردآوری کرده است.
من با خواندن نوشته ایشان بیشتر به ریشه این گویش رسیدم. مو در همین جا از*نوشته سنگستان یک برایتان وام می گیرم. " بین لهجه مردم جنوب، با لهجه بابا طاهر همدانی، همخوانی نزدیکی نیز وجود دارد و این به دلیل آن است که بابا طاهر، خود به زبان پهلوی استاد بوده است.3
در « فهلویات » این درویش وارسته لغاتی، بکار گرفته شده که اهالی بوشهر همه آنها را عیناً در محاوره روزانه خود معمول می دارند. مثل : مو ( من )، هِنو و هِنی ( هنوز )، خوم ( خودم )، شو( شب )، وابُم ( بشوم )، نبو ( نباشد )، وابیدم ( شدم )، بی ( بود )، بیشیم ( برویم )، اُوِش ( آبش ) " ...


*کتاب سنگستان جلد یک
*کتاب سنگستان جلد یک ـ « تاریخچه مختصر بندر بوشهر » برگ پنج و شش


3 در غزلی با مطلع:
الا تا زار چون تو دلبرستم          سرا پا همچو سوته مجمرستم ...
« زبان پهلوی » را اوستادم       کتاب عاشقی را مسطرستم


*" زمانه فرهنگی ... هر چند زمانه فرهنگی بوشهر شاید دیگر به سر رسیده باشد با وصف این حال، زبان و فرهنگی در خود نهفته دارد که بازگشت به دوره چهار صد ساله حکومت ساسانیان می کند. شاهد این مُدعّا، واژگانی است که هم اکنون در زبان مردم بوشهر جریان دارد یعنی همان واژگانی که نام زبان « زبان پهلوی » یا فارسی میانه، در تاریخ ادب پارسی، از آن یاد می شود. ( 1 )
... واژگانی چون : اسپید ( سپید )، اشتر ( شتر )، اِشتو ( اشتاب، شتاب )، اشکم ( شکم )، اّور ( ابر )، برار ( برادر )، پار ( سال گذشته )، پازَن ( بز نر بزرگ )، پریگ ( یک روز پیش از روز گذشته )، پَروَنگ ( پَروند، کمربند مقدّس = کمربند مخصوص رفتن بالای درخت خرما )، پُس ( پسر )، پسین ( عصر، بعد از ظهر)، جُوَن ( هاون )، چاس ( چاشت )، دُخت ( دختر )، دروشیدن ( لرزیدن )، دوش ( شب گذشته )، دول ( دلو )، دولَک ( دلوچه )، دیگ ( دیروز )، ززّو ( جوجه تیغی )، سُرُپ ( سرب )، سُمپ ( سُم )، سُندُلیق ( سنگدان مرغ و خروس )، کُپّه ( کوپه کردن و انباشتن )، کـلبوک ( مارمولک )، کلوک ( خمره سفالینه بزرگ ) گـَپ ( حرف و سخن )، گـُت ( عظیم و بزرگ ) و ....
که به زعم و گمان عده ای، لغاتی دهاتی جلوه می کند، بازمانده زبان پهلوی جنوبی یعنی زبان رایج روزگار ساسانیان است".


*کتاب سنگستان یک ـ « تاریخچه مختصر بندر بوشهر » برگ دو و سه


( 1 ) کلمه پهلوی به زبان رایج دوره اشکانیان و به زبان دوره ساسانیان اطلاق می شود ـ نامی که خاورشناسان در این اواخر به این زبان داده و پارسی میانه خوانده اند به این عبارت است که زبانی است در میان زبان رایج روزگار هخامنشیان و زبانی که پس از اسلام در ایران رواج یافته است. : ابراهیم پور داود، آناهیتا، به کوشش مرتضی گرجی، ص 197


از همین جا من به آقای عبدالحسین احمدی ریشهری درود می فرستم و کار وتلاش چندین ساله ایشان را برای نوشته های با ارزش سنگستان ارج می گذارم. ایشان با پژوهش و کوشش چندین ساله خود برای گردآوری نوشته های سنگستان این کمبود در زمینه فرهنگ و زبان بوشهر را تلافی و پر کرده اند. من برای ایشان آرزوی تن درستی و بهروزی می کنم و چشم براه و آرزومند انتشار نوشته سنگستان سه هستم.
جای سپاسگزاری است که پیشکسوتان نویسنده، مترجم ها و فرهیختگان فرهنگ دوست بوشهری سالهاست که در این زمینه گام گذاشته، پژوهش کرده و نوشته اند و هویت ما و زادگاه امان را پاس داشته اند.


بنا بر این ما هم برای نگهداری فرهنگ و زبان زادبوم خود هر چه زودتر باید دست به کار شویم، هنگام زیادی نمانده است تا دیرتر نشده باید بجنبیم. این یک کار همگانی است و از یک نفر تنها بر نمی آید چونکه هر کس می تواند یا بهتر بگویم بهتر می تواند از فرهنگ و زبان زادگاه خویش بنویسد. هر کسی در شهر، شهرستان و بخش و روستا می تواند گوشه ای از کار بگیرد تا زود تر به نتیجه رسید. هر کسی از ما در استان بوشهر که دستی به قلم دارد و یا به فرهنگ و گویش بومی خود دلبستگی دارد می تواند از همین حالا آغاز کند.
من فکر می کنم مهمترین چیز در گام نخست این است که هر چه زودتر سراغ نسل زیتری و قدیمی برویم.
از آنجایی که این نسل که با افسوس خیلی زیاد هم نیستند گنجینه و کان فرهنگ و زبان کهن ما هستند باید به پیش آنان رفت. با درگذشت هر یک از این نسل تکه و گوشه ای از فرهنگ و زبان ما قبل از آنکه بتوانیم درست با آن آشنا شویم و آنرا نوشته و نگهداری کنیم برای همیشه به همراه خود خواهند برد. باید پیش پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها و آنانی که شصت و هفتاد سال به بالا سن دارند رفت و هر چه از گذشته ما می دانند از آنها بیرون آورد و نوشت. داستانها و افسانه ها، شعر ها و آوازهای محلی، ضرب المثل ها، سر گذشت و روش زندگی در گذشته، واژگان و شکل گویشهای آنان، بازی ها و نام غذاهای محلی و روش پخت آنها و خلاصه هر چه از گذشته در این زمینه ها می دانند. این گام نخست است، پس از چند سال گردآوری و دسته بندی همه آن گرد آوری ها از استان بوشهر را می توان در زیر نظر استادان و پیشکسوتان در این زمینه مانند یک پازل به هم پبوند داد و از آن یک نوشته فرهنگ و زبان تمام ساخت.


۱۳۸۸ دی ۱۶, چهارشنبه




گویش بوشهری را پاس بداریم                               بخش یک


فرهنگ آیین و روش زندگانی مردم یک سرزمین است. *سرگذشت و فرهنگ و زبان *شالیده و زیر بنای توده مردم یک جامعه هستند. زبان و گویش مردمان هر کشور و شهر و دیاری قسمتی بزرگ و مهم از گنجینه فرهنگ آن سرزمین را تشکیل می دهد که ما می توانیم به وسیله این کلید قفل آن گنجینه را باز کنیم.
زبان و گویش هویت می سازد و بیان یک فرهنگ و هویت است. همه گویشهای ما ایرانیان مهم هستند و باید آنها را دوست بداریم و از زیر غبار فراموشی و نابودی نجات دهیم. همین گویشها هستند که ما را می توانند بیشتر به زبان پارسی راهنمایی کنند و زبان پارسی را پر بارتر کنند. گویشهای بوشهری و دشتستانی یکی ازگویشهای زبان پارسی میانه می باشند و ما باید داده های نیاکان خود را پاس بداریم. مردمی که سرگذشت، فرهنگ و زبان و گویش خویش را از دست بدهند در حقیقت هویت خود را از دست داده اند و در این جا است که می توان هدفمند هر چیزی را به خورد آنان داد. با فراموشی و نابودی گویشها تنها گویش ما از بین نمی رود بلکه بهمراه و در پی آن داستانها و افسانه ها، بازی ها، موسیقی، شعر، آوازهای محلی و ضرب المثل های بومی ما هم از دست خواهند رفت.
شاید کسانی بگویند که گویش بوشهری به چه درد می خورد، گویشی که تنها تا *بُرچ مقوم کاربرد دارد باید لای جرز گذاشت!


ولی باید به این دوستان گفت که نه اینطور نیست و منظور و هدف این نوشته هم این نیست که ما بوشهری ها باید با دیگرهم میهنان خود با گویش بوشهری گفتگو و سخن برانیم. بدون شک اگر ما بخواهیم با دیگر ایرانیان و حتی با نسل جوان بوشهری با گویش بومی سخن بگوییم آنها نمی توانند ما را بفهمند و یا اینکه درست و خوب نمی توانند بدانند که ما چه می گوییم.
من در ابتدا این را بنویسم که اشتباه نشود. فرزندان ما باید زبان پارسی را خوب یاد بگیرند و سخن بگویند و بنویسند ولی در کنار آن می توانند گویش بوشهری هم یاد بگیرند، این وظیفه پدر و مادر و خانواده بوشهری است که به آن توجه کنند. ما می توانیم با افراد غیر بومی پارسی گفتگو کنیم ولی چه اشکال دارد با همشهری های خود بوشهری سخن بگوییم.
ما می توانیم بوسیله بوشهری گفتن و بوشهری نوشتن اعتماد به نفس در خود و دیگران برای این گویش منحصر بفرد و ارزش تنوع گویش محلی بیدار کنیم و آن را زنده نگه داریم.


از آنجایی که نمی خواهم این نوشته طولانی و خسته کننده بشود و بگویید وه ه ه ه ه ه ه ه   ای هم *سی ما رفت رو منبر یک خورده ای *خومونی *میشُم و داد می زنُم هـُــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی بچه هُی بوشهر، بوشهری حرف *بزنین، پشت کامپیوتر بوشهری *چَت *کـُنین. بچه بارُی دشتستون دشتی گپ بزنین *اُم گو و*اِت گو یادتون نره. *بچه یَل *بُرازگون، چَت بُرازگونی کنین.


پا نویس


سرگذشت = تاریخ
شالیده = شالوده
بُرچ مقوم = برج مقام در گذشته برج و بارویی بوده  که ایستگاه و محل کنترل ورود به بوشهر و خروج از آن بوده است
سی = برای
خومونی = خودمانی
میشُم = می شوم
بزنین = بزنید
چَت = chat
کـُنین = کنید
اُم گو = من گفتم
اِت گو = تو گفتی
بچه یَل بُرازگون = بچه های برازجان