بافت پیشین بندر بوشهر و چهار محل بخش پنج محله بهبهانی
عبدالرحیم جعفری بخش دو
*از رنجی که ما بردیم!...
مردم بندر بوشهر اهل مطالعه بوده و هستند. کتاب و روزنامه می خواندند و اطفال خود را برای تحصیل و دانش اندوزی به شبه قاره هندوستان، بمبئی، کراچی و دهلی، روانه می کردند و آنها که ثروت بیشتری داشتند و به اصطلاح بیشتر دستشان بدهانشان می رسید فرزندان خویش را به لندن و معدودی به آلمان و فرانسه می فرستادند در مکتب خانه ها که مختلط بود و دختران و پسران در کنار هم قرائت قرآن می آموختند، افزون بر کتاب های حافظ، روضه جودی و مرثیه محتشم و نثر کتابهای کلیله و دمنه، امیرارسلان نامدار، چهل طوطی و اسکندرنامه می خواندند و من متاسفم که چاپ کتابهای مذبور منسوخ یا فراموش گردیده و در دسترس مردم و پژوهندگان نیست و یا اینکه چاپ آنها بسیار اندک و گهگاهی است.
افراد درس خوانده و روشنفکران بوشهری مجله های کاوه، فرهنگستان و ایران شهر چاپ آلمان و چهره نما چاپ مصر و حبل المتین چاپ کلکته هندوستان که همگی فارس زبان بودند می خواندند و برخی از بوشهریان ثروتمند اهل مطالعه به برخی از هفته نامه ها و مجله های ماهانه فارسی زبان که از خارج می رسید کمک مالی می کردند که مجله ایرانشهر به مدیریت کاظم زاده ایرانشهر و حبل المتین در ردیف کمک گیرندگان بودند. بد نیست در این باره داستانی بشنوید:
در جنگ جهانی اول امور پست زمانه مخصوصاٌ مرسولات پستی که از خارج می رسید به عهده جنرال کنسولگری دولت انگلیس بود. مرسولات و بسته های پستی را در اداره پست کنسولگری از سوی مأ مورین کنسولگری انگلیس که در رأس آن یکی از افسران انتلجنت سرویس بریتانیا قرار داشت سانسور می کردند و پس از سانسور به صاحبان آن تسلیم می گردید. بوشهریان با روزنامه ی حبل المتین فارسی زبان چاپ کلکته شبه قاره هندوستان ارتباط قلمی داشتند و مقالات و اخبار در رابطه با مبارزه با دولت امپراطوری بریتانیا ( دولت پادشاهی بریتانیا و ایرلند و امپراطوری هندوستان و ماوراء بحار! ) و انتقاد از رفتار سربازان سیک دگورکا و سپاهیان و افسران هندی و انگلیسی در بندر بوشهر و در مناطق دشتی و دشتستان و تنگستان برای آن روزنامه می فرستادند و چاپ می شد.
روزی از روزها بسته بزرگ حاوی روزنامه ی حبل المتین را با پست سریع السیر دریائی « فاست میل » به وسیله کشتی های حامل پست شرکت کشتیرانی ( برتیش اندمااستیم نوگیشن ) به پستخانه جنرال کنسولگری در بندر بوشهر تحویل شده بود تا آن را به یکی از احرار و آزادی خواهان بندر بوشهر که جعفر ولد علی اکبر نامیده می شد و به آدرس وی رسیده بود تحویل دهند. جعفر بعد از ظهر یکی از روزهای گرم و نمناک و توانفرسای تابستان به اداره پست کنسولگری برای دریافت آن بسته روزنامه، مراجعه کرد. عرق از سر و روی جعفر فرزند علی اکبر می ریخت. نوازش علی خان، کارمند ارشد پست در گوشه ای از اطاق پنج دری اداره پست پشت میز نشسته زیر پنکه پرده ای پارچه ای سقفی جوانی در گوشه ی دیگر بند پنکه پرده ای « پارچه ای » را می کشد و نوازش علی خان را باد می زد، جعفر سلام « کیاهه » گفت و جواب « اچاهه » شنید. روی صندلی از چوب خیزران نشست و از نوازش علیخان خواهش کرد تا بسته روزنامه را که به آدرس وی از کلکته رسید تحویل دهد. نوازش علی خان بسیار بطین و ثمین ـ شکم گنده وچاق ـ بود. با پیراهن ململ شربتی و شلوار چهلواری گشاد سفید حاج علی اکبری، عبوس و غضبناک بنظر می رسید و دست به ریش بلندش می کشید. چند دقیقه ای سکوت بین آنها حکمفرما شد. سپس نوازش علی با لحن تند و آمرانه ای به جعفر گفت: جریده حبل المتین از قول بوشهریان به « دولت پادشاهی بریتانیا و ایرلند و امپراطوری هندوستان و ماورابحار! » بد گفته باید موضوع به عرض جنرال کنسول صاحب برسد تا بینیم حضرت صاحب در بارۀ آن چه تصمیم می گیرد. جعفر گفت: زبان وقلم وبیان آزاد است و حضرات دولت بهیه، مردم بوشهر و تنکستان و دشتستان را زیر فشار ظلم و اجحاف و کشتار و اذیت و آزار و خفقان قرار داده اند و قحط و نبود و ناامنی بوجود آورده و حبس و شکنجه و تبعید روا می دارند، کافی نیست روزنامه را می خواهند مصادره کنند؟! نوازش علی خان در پاسخ گفت: هر چه دولت بهیه انگلیس انجام دهد عین صواب است و حاکم و مختار فرمانروا و مطلق العنان است! ناگهان جعفر چشمکی به جوانی که بند طناب پنکه پرده ای سقفی می کشید زد و چاقوی تیز ژوزف راجرز ـ شش در چهار کار هند خود را از جیب جلیقه اش که روی دشداشه اش پوشیده بود در آورد و باز کرد و درست روی گلوی سطبر نوازش علی قرار داد و فشار آورد. بیچاره با ترس و لرز و به التماس و التجاء پرداخت و اشاره کرد به بسته ی بزرگ روزنامه که در یکی از اتاقهای دیواری اداره « پست اوفیس » پست قرار داشت. جعفر معطل نشد با پرش عجولانه ای بسته حبل المتین را از اشکاف برداشت. چشمک دیگری به آن جوان پرده کش پنکه پارچه ای شبیه پرده که به سقف می آویختند ـ زد و فرار کرد.
روز بعد روزنامه حبل المتین چاپ کلکته مقالات و اخبار زیادی در باره فجایع و کشتار و حبس تبعید و زجر آزادیخواهان و مبارزان ایرانی در منطقه تنگستان و دشتستان و براجان و بندر بوشهر بچاپ رسانیده بود، بین مردم این نواحی پخش شد و دست بدست گشت. جعفر علی اکبر به اهرم مرکز تنگستان فرار کرد و تحت حمایت دلیران تنگستانی قرار گرفت در حالیکه ستیزی سپاهی سوار سربازان هندی نیزه دار سوار برداشت گارد کنسولگری در بدر دنبال جعفر فرزند علی اکبر می گشت چند بار فاطمه و علی اکبر مادر و پدر جعفر را به کنسولگری احضار کردند و نشانی محل و مخفیگاه جعفر را از آنان جویا شدند. فاطمه و علی اکبر اظهار بی اطلاعی کردند.
برای چاشنی کلام و بر سبیل طیبت و برای اینکه کام و افکار خوانندگان گرامی از خواندن این خاطره تلخ شیرین شود بد نیست این روایت را هم بشنوید: یکی از بزرگان بازرگان بندر بوشهر برای برگشت فرزندش از سفر لندن پس از دانش اندوزی و تحصیل علم، مجلس مفصلی در خانه اش بر پا ساخت و چندین شبانه روز دوستان و همسایگان را به شام و ناهار دعوت و به اصطلاح اطعام کرد. شبی سر سفره مردی ظریف و صاحبدل و بزله گو رو کرد به آقا زاده تحصیل کرده از لندن برگشته آن بزرگ بازرگان و گفت:
ـ به رنگینک! بزبان انگلیسی چه می گویند؟
رنگینک یک شیرینی سنتی بوشهری است که با خرما و آرد و روغن وشکر و دارچین تهیه می کنند و بسیار خوشمزه است. آن آقا پسر برای اینکه خودش را نشکند و خودی نشان داده باشد جابجا شد، باد در غبغب انداخت و از ته گلو گفت: ـ رنگینک را به انگلیسی می گویند رنگی نک یا رن گی نک.
که از این ژست و گفتار وی همگی به خنده افتادند!.
پانویس:
*بر گرفته شده از نوشته « یادی از پیر مطبوعات بوشهر » یادنامه شادروان عبدالرحیم جعفری
به کوشش: سید قاسم یاحسینی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

0 دیدگاه:
ارسال یک نظر