۱۳۹۰ خرداد ۹, دوشنبه

استاد هنرمند حسین موسوی نژاد
نخست از دوست ارجمندم آقای مسعود صدر که مرا در این نوشته یاری کرد و عکس های کارهای هنری آقای موسوی نژاد را برایم فرستاد بسیار سپاسگزارم. « سید حسین موسوی نژاد در سال 1323در بوشهر بدنیا آمد نقاشی را از کودکی آغاز کرد. و طی این دوران هرگاه فرصتی پدید آمده بر آن بوده تا دل مشغولیهای خود را از طریق رنگ و طرح در معرض نظر گذارد. اولین نمایشگاه نقاشی خود را در سال 1338 در دبیرستان سعادت بوشهر برگزار نمود. زمانی که تبعات نوجوانی او را از پرداختن به مسایل روز بازمیداشت. دومین نمایشگاه در سال 1349 در سالن فرهنگ و هنر آن زمان برگزار شد. آن روزها بحث وعده های رسیدن به دروازه های تمدن بود که در آن مجال هر چند با اشکال؛ توانست نیم نگاهی به وقایع آن زمان داشته باشد. سومین نمایشگاه در سال 1357 در سالن تربیت بدنی برگزار شد که مصادف با دوران شور و هیجان انقلابی مردم بود و امکان آن فراهم آمد تا تعدادی از آثارش با مضامین انقلابی را به نمایش بگذارد. اما آنچه باعث شد وی پس از گذشت سالها اقدام به برگزاری این مجموعه در قالب نقاشی و مجسمه نماید؛ پرداختن به تاریخ و آداب و رسوم زادگاهش بوشهر بود؛ پیشینه ای کهن با آیین هایی زیبا و پر رمز و راز که تنها در بایگانی حافظه ی گرد زمان گرفته ی نسل در حال انقراض؛ ثبت و ضبط است و با رفتن آنها این میراث با ارزش در خاک مدفون خواهد شد. سعی او بر این بوده که آنها را از حافظه ها بیرون کشیده و با رنگ و لعابی تازه به آیندگان تقدیم نماید. » منظور از نوشته بالا « برگزاری این مجموعه » نمایشگاه آفریده های هنرمند ارجمند آقای حسین موسوی نژاد است که در تهران به نام قلم مهتاب در سیزده دیماه تا سی دیماه هزار و سیسد و هشتاد و نو خورشیدی برگزار شد. شمار کارهای هنری این هنرمند بوشهری که در این نمایشگاه به نمایش گذاشته شد بیست و سه تابلو رنگدیس رنگ و روغن و بیست و نو تندیس و تابلو برجسته بوده است. در این آفریده ها هنری آقای حسین موسوی نژاد بیشتر به آیین و فرهنگ، پیشه ها، خانه و مکان هایی در بندر بوشهر پیشین پرداخته که دیگر وجود ندارند  ولی آنها را در کارهای فرهنگی انسانی خود بسیار پرتوان و زیبا برای همیشه جاویدان ساخته و بسان بسیاری از هنرمندان تنها زیبایی را نشان نداده بلکه دردها و زشتی ها را دیده و آنها را برای دیگران به تماشا گذاشته است.    

ساروج کوبان
« برای تهیه ساروج، ترکیبی از گل رس، آهک در کوره حرارت می دادند سپس آن را در محل کار دپو می کردند. این ترکیب سپس توسط تعدادی کارگرساروج کوب طی تشریفاتی از سر شب تا سحر بوسیله طبله  ( الّامه ) که از چوب ساخته شده بود می کوبیدند و زیر و رو می کردند و صبح روز بعد آنرا با آب مخلوط و در ساختمان از آن استفاه  می کردند. کوبیدن ساروج ریتم موسیقائی داشته و حرکت طبله ها که در دو دسته مساوی تقسیم شده بودند با هم هماهنگ بود بطوریکه وقتی طبله های دسته اول بالا می رفت طبله های دسته دوم به سطح ساروج کوبیده می شد. استاد و مدیر این گروه در وسط وظیفه داشت که ساروج های وسط را با بیل به اطراف پخش تا کوبیده شود و همزمان می بایست اشعاری همگام با صدای طبله ها می خواند و بقیه به او پاسخ می دادند. »
کُندو یا ( مُندو )پا نداره
« کودکانی که تا سن نه تا ده ماهگی راه نمی افتادند نوعی نارسائی جسمی تلقی می شد و آنها را کُند ( کُندو ) می گفتند بنابراین مادر طفل برای علاج این بیماری طی تشریفاتی طفل را بغل کرده و در کوچه ها براه می افتاد و بچه های محل که با خبر می شدند آنها را دنبال می کردند وبرایشان دست می زدنند و می خواندند.
کُندو پا نداره *** از تنبلی بی حاله      دو پیل ( پول ) بدین به کندو *** تا کندو پا بیاره  »

هنگامی که من به ایشان می اندیشم یاد هایی از زمان های پیشین و نوجوانی درونم مانند یک خواب کم کم جان می گیرند. من او را گه گاهی در راه از دور می دیدم همیشه خاموش و آرام بود و آراسته و ساده می پوشید و با گام های مرتب راه می رفت.  شاید در سال پنجاه بود که آقای گنبدی که دوزنده و درزی بود در زیر خانه ما در خیابان ششم بهمن از پدرم دو دهانه دکان برای دوزنده گی کرایه کرد. این دکان دوزنده گی یک تابلو  بر سر در داشت که روی آن بسیار زیبا و هنرمندانه نوشته شده بود خیاطی ساحل، در آن زمان این تابلو با همه تابلوها تفاوت داشت، تک بود و در هیچ جای شهر بوشهر به مانند آن نمی یافتی و دوستی به من گفت که این کار آقای موسوی نژاد است. این نخستین یادی است که من از ایشان  دارم و پس از آن، یاد همان تابلو  رنگدیس است که در آرایشگاه نوبهار بود و در نوشته پیشین برایتان از آن نوشتم. ایشان در این تابلو دمی از زنده گی یک خانواده تهیدست را نشان می داد که تا آنجایی که به یاد دارم مردی در یک خانه یا *کِپری پا شُلی بر روی یک *تَکِ پاره پوره ای نشسته بود و در حال خوردن نان و خوراکی ساده بود. از چهره این مرد خستگی و رنج می بارید، زن این مرد در گوشه ای کودک خود را در آغوش داشت و به او شیر می داد و بچه کوچکی در سویی دیگر بر روی شکم دراز کشیده بود و گهواره ای در گوشه اتاق بود. این تابلو برای من مانند فریادی در سکوت بود و برای همین تا کنون آن را فراموش نکرده ام. از آنجایی که ایشان کارهای هنری خود را به مانند فرزندان خویش دوست می داشت امیدوارم که آن تابلو  و کار زیبا از بین نرفته باشد و یا دوباره آن را بدست آورده باشد.
 در سال پنجاه و هفت یا پنجاه و هشت در روزهای پر جنب و جوش انقلاب بود که در دکان کتاب فروشی مهرداد ( آقای دهدار ) در مرکز شهرکه روبروی دکان چینی و بانک صادرات بود دومین تابلو نگارگری ایشان را دیدم که بیشتر دیدی به انقلاب و مسایل روز داشت. در روزهای پس از پیروزی انقلاب چندی از بچه های محل که می دانستند آقای موسوی نژاد شخصی فرهیخته و کتاب خوان است از ایشان درخواست کردند که شبی در مسجد قبری برای ما در باره انقلاب سخن بگویند که چنین شد و او شبی به مسجد آمد و برایمان  سخن راند و اگر کسی پرسشی داشت جواب می داد، بسیار شمرده و با آرامش گفتگو می کرد و من در آن شب با ایشان از نزدیک کمی بیشتر آشنا شدم.
در پایان من به نوبه خود از این استاد هنرمند قدردانی می کنم و برایشان در زنده گی و کارهای هنری تن درستی و پیروزی آرزومندم.
پی نویس:

روی عکس ها کلیک کنید
کِپَر پا شُلی = کِپَر و آلونک با دیواری کوتاه از شُل که از شاخ و برگ مُخ ( درخت خرما ) درست می کنند.    تَک = گونه ای حصیر که از برگ ( پیش ) درخت خرما درست می کنند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۹, دوشنبه


هنر آفرینشی زیبا

هنر چیست؟ هر کسی از واژه هنر یک برداشتی دارد و گفتن از آن آسان نیست زیرا بسیار گسترده است. شاید بتوان گفت هنر یک نو آوری و کاری زیبا از کسی است که توانایی آفرینش دارد، کسی که ما او را هنرمند می دانیم. کمتر کسی می توان یافت که هنر را دوست نداشته باشد، به اندازه ای زیباست و توان و نیرو دارد که هر کسی به گونه ای آن را ارج می گذارد. هنرها گونه های فراوانی دارند که شناخته شده ترین آنها را می توان این چنین گفت : نگارگری ( نقاشی ) ، پیکرتراشی، چکامه و داستان، آواز خواندن و نواختن ساز ( موسیقی )، دست افشانی و پایکوبی ( رقص )،خانه و ساختمان سازی ( معماری )، و هنرهای نمایشی .
نمی دانم شما خواننده گرامی بیشتر به چه هنری گرایش دارید، ولی من شیفته هنر و زیبایی هستم و به هنر نگارگری و عکاسی بسیار گرایش دارم. شاید بتوانم بگویم که اندکی توانایی و آمادگی در نگارگری داشته و دارم ولی افسوس که هیچگاه آن را کوشا دنبال نکرده ام. همیشه چیزهایی هستند که در یک زمان ویژه کسی را به یک هنر دلبسته می کنند و هنگامی که من به کِشو بایگانی مغزم سرک می کشم نخستین چیزی که مرا شیفته چهره نگاری  و رنگ آمیزی کرد یک تابلو رنگدیس و پرتره بسیار زیبا بود که دوست پدرم به روی یک بوم کشیده و در زیر آن نام محمدیان دیده می شد. این هنرمند که فکر کنم آقای حمید محمدیان بود در این پرتره  چهره پدرم در کنار چهره زنی زیبا که بی شک دوستش بود به زیبایی تمام رنگ آمیزی کرده بود. در آن زمان شاید من ده سال بیش نداشتم ولی این تابلو زیبا همیشه مرا بسوی خود می کشید نخست شاید از روی کنجکاوی که این زن زیبا و جوان کیست که دست بر گردن پدر دارد و دیگر آن زیبایی رنگدیس بود. پدرم این تابلو را برای اینکه از دید پنهان باشد در صندوقخانه در تاقچه بلندی گذاشته بود ولی من بچه و کنجکاو بودم و در هنگامی که کسی در صندوقخانه نبود از روی تاقچه های پایین  بالا *وَر می چریدم ( به بالا می رفتم ) و تابلو را به پایین می آوردم و نگاه می کردم. یک بار در این کار غافلگیر شدم و مادرم سر رسید و آن را از دستم گرفت و با بد و بیرا گفتن آن را در تاقچه بلندی انداخت. او *نخش آن تابلو را نداشت ( چشم دیدن آن را نداشت ) هر چند که آن از زمان پیش از ازدواج آنها بود، ولی پس از آن که بزرگتر شده بودم می توانستم مادر را بهتر بفهمم. هنوز به خوبی به یاد دارم هنگامی که پدر مرا به همراه یکی یا دو برادر با خود برای تراشیدن موی سر به سلمانی می برد. در آن سال ها در زیر تاق بازارچه در مرکز شهر بوشهر در دروازه دو آرایشگاه بود در زیر یک تاق آرایشگاه آقای غلامیان که در همسایگی ما در خیابان ششم بهمن زنده گی می کرد و  در زیر تاق دیگر آرایشگاه آقای پاسلارزاده بود که پدرم همیشه ما را پیش او می برد و او موهای ما را خیلی کوتاه *مکینه ( دستگاه و ماشین مو تراشی ) می کرد ولی زمانی که کمی بزرگتر شده بودیم و با موی کوتاه ناسازگاری و ستیزه می کردیم پدرم به آرایشگر می گفت: اینبار موهایشان را *گِسسه ای بزن ( موهای پشت سر کوتاه و جلو بلند تر تا کمی روی پیشانی ) و ما خوشحال که گِسسه داشتیم.

این همه داستان سرایی آرایشگاه پیش درآمدی بود که برایتان بنویسم دو دیگر چیزی که دوست داشتن هنر نگارگری در من بوجود آورد کجا و چگونه بود. در سال های پس که بزرگتر شده بودم و خود به آرایشگاه می رفتم بیشتر به آرایشگاه نوبهار که در مرکز شهر و در کنار دوچرخه فروشی آقای توکلی بود می رفتم و آن هم به سبب یک چیز و آن تابلو رنگدیس بسیار زیبای هنرمند فرهیخته آقای حسین موسوی نژاد بود که در بالای آیینه بزرگ آرایشگاه به دیوار آویزان بود. چه زیبا کشیده بود، دمی از زنده گی یک خانواده تهیدست را رنگ آمیزی کرده بود، آنقدر زنده بود که با تو سخن می گفت و تمامی درد و رنجی که در چهره مرد خانواده دیده می شد در درون جان و روان تو می ریخت. این تابلو جای بسیار مناسبی گذاشته شده بود چونکه همیشه در آریشگاه می بایستی در نوبت می نشستی و این بهترین زمان برای نگاه کردن آن تابلو که روبرویت قرار داشت بود. او تو را بسوی خود می کشید و تو را به اندیشه وا می داشت.
پس از این دو چیز، کسی که مرا بیشتر شیفته هنر نقاشی کرد دوست عزیز و هنرمندم آقای مسعود صدر بود که با چه سختی ولی با عشقی بزرگ نقاشی و رنگ آمیزی می کرد و مرا هم به کار در این رشته هنری فرا می خواند و همچنین ایشان بودند که یک روز در خانه اشان عکس هایی از آقای پرویز هوشیار که با برادر بزرگترش  دوست بودند به من نشان دادند، در آن زمان فکر کنم آقای هوشیار هنوز در انگلستان دانش می آموختند، عکس ها همه از کوچه و خانه های قدیمی بوشهر و بیشتر از دید ساختمان سازی گرفته شده بود و تا اندازه زیادی با دیدن این عکس ها بود که به کار عکاسی از بافت قدیم بوشهر گرایش پیدا کردم ولی افسوس که در این زمینه نتوانستم کار کنم، زمان اجازه نداد و به درازا نکشید که انقلاب شد و پس از آن دوران سربازی و سپس کوچ به دیار فرنگ .  


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 




گاه آرزو می کنم زورقی باشم برای تو
                  تا بدان جا برمت که می خواهی .
                                                زورقی توانا
                                                    به تحمل باری که بر دوش داری،  
                                                                زورقی که هیچگاه واژگون نشود
                                                                         به هر اندازه که نا آرام باشی
                                                                                              یا متلاطم باشد
                                                                                                     دریایی که در آن می رانی .
                                                                                                       " چیدن سپیده دم ـ  مارگوت بیکل ترجمه احمد شاملو "                             
                                                                                                                                                                                                                              
                                       یونان جزیره کِرِتا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ