هنر آفرینشی زیبا
هنر چیست؟ هر کسی از واژه هنر یک برداشتی دارد و گفتن از آن آسان نیست زیرا بسیار گسترده است. شاید بتوان گفت هنر یک نو آوری و کاری زیبا از کسی است که توانایی آفرینش دارد، کسی که ما او را هنرمند می دانیم. کمتر کسی می توان یافت که هنر را دوست نداشته باشد، به اندازه ای زیباست و توان و نیرو دارد که هر کسی به گونه ای آن را ارج می گذارد. هنرها گونه های فراوانی دارند که شناخته شده ترین آنها را می توان این چنین گفت : نگارگری ( نقاشی ) ، پیکرتراشی، چکامه و داستان، آواز خواندن و نواختن ساز ( موسیقی )، دست افشانی و پایکوبی ( رقص )،خانه و ساختمان سازی ( معماری )، و هنرهای نمایشی .
نمی دانم شما خواننده گرامی بیشتر به چه هنری گرایش دارید، ولی من شیفته هنر و زیبایی هستم و به هنر نگارگری و عکاسی بسیار گرایش دارم. شاید بتوانم بگویم که اندکی توانایی و آمادگی در نگارگری داشته و دارم ولی افسوس که هیچگاه آن را کوشا دنبال نکرده ام. همیشه چیزهایی هستند که در یک زمان ویژه کسی را به یک هنر دلبسته می کنند و هنگامی که من به کِشو بایگانی مغزم سرک می کشم نخستین چیزی که مرا شیفته چهره نگاری و رنگ آمیزی کرد یک تابلو رنگدیس و پرتره بسیار زیبا بود که دوست پدرم به روی یک بوم کشیده و در زیر آن نام محمدیان دیده می شد. این هنرمند که فکر کنم آقای حمید محمدیان بود در این پرتره چهره پدرم در کنار چهره زنی زیبا که بی شک دوستش بود به زیبایی تمام رنگ آمیزی کرده بود. در آن زمان شاید من ده سال بیش نداشتم ولی این تابلو زیبا همیشه مرا بسوی خود می کشید نخست شاید از روی کنجکاوی که این زن زیبا و جوان کیست که دست بر گردن پدر دارد و دیگر آن زیبایی رنگدیس بود. پدرم این تابلو را برای اینکه از دید پنهان باشد در صندوقخانه در تاقچه بلندی گذاشته بود ولی من بچه و کنجکاو بودم و در هنگامی که کسی در صندوقخانه نبود از روی تاقچه های پایین بالا *وَر می چریدم ( به بالا می رفتم ) و تابلو را به پایین می آوردم و نگاه می کردم. یک بار در این کار غافلگیر شدم و مادرم سر رسید و آن را از دستم گرفت و با بد و بیرا گفتن آن را در تاقچه بلندی انداخت. او *نخش آن تابلو را نداشت ( چشم دیدن آن را نداشت ) هر چند که آن از زمان پیش از ازدواج آنها بود، ولی پس از آن که بزرگتر شده بودم می توانستم مادر را بهتر بفهمم. هنوز به خوبی به یاد دارم هنگامی که پدر مرا به همراه یکی یا دو برادر با خود برای تراشیدن موی سر به سلمانی می برد. در آن سال ها در زیر تاق بازارچه در مرکز شهر بوشهر در دروازه دو آرایشگاه بود در زیر یک تاق آرایشگاه آقای غلامیان که در همسایگی ما در خیابان ششم بهمن زنده گی می کرد و در زیر تاق دیگر آرایشگاه آقای پاسلارزاده بود که پدرم همیشه ما را پیش او می برد و او موهای ما را خیلی کوتاه *مکینه ( دستگاه و ماشین مو تراشی ) می کرد ولی زمانی که کمی بزرگتر شده بودیم و با موی کوتاه ناسازگاری و ستیزه می کردیم پدرم به آرایشگر می گفت: اینبار موهایشان را *گِسسه ای بزن ( موهای پشت سر کوتاه و جلو بلند تر تا کمی روی پیشانی ) و ما خوشحال که گِسسه داشتیم. این همه داستان سرایی آرایشگاه پیش درآمدی بود که برایتان بنویسم دو دیگر چیزی که دوست داشتن هنر نگارگری در من بوجود آورد کجا و چگونه بود. در سال های پس که بزرگتر شده بودم و خود به آرایشگاه می رفتم بیشتر به آرایشگاه نوبهار که در مرکز شهر و در کنار دوچرخه فروشی آقای توکلی بود می رفتم و آن هم به سبب یک چیز و آن تابلو رنگدیس بسیار زیبای هنرمند فرهیخته آقای حسین موسوی نژاد بود که در بالای آیینه بزرگ آرایشگاه به دیوار آویزان بود. چه زیبا کشیده بود، دمی از زنده گی یک خانواده تهیدست را رنگ آمیزی کرده بود، آنقدر زنده بود که با تو سخن می گفت و تمامی درد و رنجی که در چهره مرد خانواده دیده می شد در درون جان و روان تو می ریخت. این تابلو جای بسیار مناسبی گذاشته شده بود چونکه همیشه در آریشگاه می بایستی در نوبت می نشستی و این بهترین زمان برای نگاه کردن آن تابلو که روبرویت قرار داشت بود. او تو را بسوی خود می کشید و تو را به اندیشه وا می داشت.
پس از این دو چیز، کسی که مرا بیشتر شیفته هنر نقاشی کرد دوست عزیز و هنرمندم آقای مسعود صدر بود که با چه سختی ولی با عشقی بزرگ نقاشی و رنگ آمیزی می کرد و مرا هم به کار در این رشته هنری فرا می خواند و همچنین ایشان بودند که یک روز در خانه اشان عکس هایی از آقای پرویز هوشیار که با برادر بزرگترش دوست بودند به من نشان دادند، در آن زمان فکر کنم آقای هوشیار هنوز در انگلستان دانش می آموختند، عکس ها همه از کوچه و خانه های قدیمی بوشهر و بیشتر از دید ساختمان سازی گرفته شده بود و تا اندازه زیادی با دیدن این عکس ها بود که به کار عکاسی از بافت قدیم بوشهر گرایش پیدا کردم ولی افسوس که در این زمینه نتوانستم کار کنم، زمان اجازه نداد و به درازا نکشید که انقلاب شد و پس از آن دوران سربازی و سپس کوچ به دیار فرنگ .
پس از این دو چیز، کسی که مرا بیشتر شیفته هنر نقاشی کرد دوست عزیز و هنرمندم آقای مسعود صدر بود که با چه سختی ولی با عشقی بزرگ نقاشی و رنگ آمیزی می کرد و مرا هم به کار در این رشته هنری فرا می خواند و همچنین ایشان بودند که یک روز در خانه اشان عکس هایی از آقای پرویز هوشیار که با برادر بزرگترش دوست بودند به من نشان دادند، در آن زمان فکر کنم آقای هوشیار هنوز در انگلستان دانش می آموختند، عکس ها همه از کوچه و خانه های قدیمی بوشهر و بیشتر از دید ساختمان سازی گرفته شده بود و تا اندازه زیادی با دیدن این عکس ها بود که به کار عکاسی از بافت قدیم بوشهر گرایش پیدا کردم ولی افسوس که در این زمینه نتوانستم کار کنم، زمان اجازه نداد و به درازا نکشید که انقلاب شد و پس از آن دوران سربازی و سپس کوچ به دیار فرنگ .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

0 دیدگاه:
ارسال یک نظر