۱۳۹۰ آذر ۱۶, چهارشنبه



ویرانی بافت باستانی بندر بوشهر



Boushehr  1973
Boushehr   2008

این عکس هوایی بالا در سال 1973 میلادی، سی و هشت سال پیش از بوشهر گرفته شده است. در این عکس بندر بوشهر شهری سرزنده و با یک بافت قدیمی زیبا دیده می شود. در پایین یک عکس هوایی ماهواره ای در سال 2008 میلادی، سه سال پیش و سی و پنج سال پس از آن عکس بالا بخشی از همان بافت قدیمی شهر بوشهر که در بالا می بینید نشان می دهد و من نام های برخی از ساختمان ها و مکان ها در روی آن نوشته ام ولی جای افسوس است که از آن شهر زنده و زیبا، کوی قدیمی کوتی و ساختمان های باستانی چیزی جز ویرانی دیده نمی شود، گویا یک شهر سوخته و جنگ زده که به حال خود رها شده است. ع
* برای بهتر دیدن عکس ها روی  آنها کلیک کنید


۱۳۹۰ آذر ۱۰, پنجشنبه


بافت پیشین بندر بوشهر و چهار محل         بخش شش         محله بهبهانی

خانه محزون زاده
دست راست خانه احمدی و در چپ خانه محزون زاده
نخست از اینکه وبلاگ دیر به روز می شود از خواننده گان پوزش می خواهم. در نوشته پیش در محله بهبهانی شما را به همراه خود تا کناره غاله روبروی خانه آقای عبدالرحیم جعفری بردم. حال دوباره از آنجا ادامه می دهم پس با من بمانید تا با هم به کیچه ( کوچه ) پس کیچه های بوشهر سری بزنیم. در خیابان شاه پیشین کنار خانه جعفری خانه آقای محمد کاظم محزون زاده دبیر ریاضی و شیمی قرار داشت که یک کیچه تنگ و باریک آنها را از هم جدا می کرد. در گذشته در این مکان دبستانی وجود داشته که به بخشش آقای محمد باقربهبهانی بنا شده بوده است. شناشیر ( بالکن چوبی ) خانه روبروی دریا بود و چه لطفی داشت و چه خوش بود در چنین خانه هایی زنده گی کردن، شب ها با لالایی و آوای دریا به خواب می رفتی و بامدادان روبرویت دورنمای زیبا و بی پایان دریا بود که به مانند پرده سینما همیشه چیزی تازه برای دیدن و شنیدن داشت و از نگاه کردن به آن خسته نمی شدی چون تکراری نبود. یک روز آب دریا پر و خُوار ( صاف و آرام ) بود به مانند آیینه و در کرانه، آنجا که دریا و آسمان یکی می شوند به غراب ها ( کشتی ها ) نگاه می کردی و یا در شامگاه به غروب دلنشین و نشستن زیبای خورشید در آبهای دریا و از رنگ آمیزی زیبای آسمان و آبهای زرین خوش بودی  در روز چه خوش بود شنا کردن، تن را به آب دادن و زمانی کوتاه گرمای بندر به فراموشی سپردن، یا از روی شناشیر دیدن بچه های شاد که از روی کممه ( بلندی و دیوار ) دریا استادانه توی آب شیرجه می رفتند. روزهای توفانی چه زیبا بود تماشا بُهانده های دریایی ( مرغ های دریایی ) که بیباک، چیره و هنرمندانه در میان موج و خیزاب های سرکش و توفان در آسمان به پرواز بودند و آوای آنان با آواز دریا در هم می آمیخت و به سمفونی دریا و مرغ توفان گوش می دادی. خیزآب ها خود را به دیوار دریا می کوبیدند و خیابان از هجوم آنها در پناه نبود و پر از آب می شد و چه بسا نیمه شبان با خروش و غُناهِشت ( ندای سهمناک ) خیزآب ها هراسان و سراسیمه بیدار می شدی. دگر روزی می دیدی که او گِرا ( آب خالی ) می کند و سپس آب دریا پس می رفت و ده ها متر خشکی پدیدار می شد که گویی دریا برای همیشه مرده و خشک شده و دوباره چهره ای نو و زیبا از خود به نمایش می گذاشت و من هنوز بوی شیلو ( گونه ای گیاه دریایی ) کناره دریا بندر در حس بویایی خود دارم و آنرا فراموش نکرده ام. باز بچه ها را در خشکی روی شن های کناره دریا می دیدی که هر کسی به دنبال چیزی بود. برخی از این پیش آمد استفاده کرده در میان سنگها و گسسار ( سنگهای دریایی که روی آنها گونه ایی صدف با عاج های بسیار تیز و برنده است ) به دنبال سُرُپ ( سُرب ) و قلاب ماهیگیران بودند که در هنگام هَداگ ( ماهیگیری ) در این سنگ و گسسارها شییر ( گیر کردن ) شده و بارز ( آزاد ) نشده و پُکیده ( بریده ) بودند، برخی دیگر در زیر سنگها به دنبال دود ( کرم دریایی ) برای هداگ بودند و بچه هایی دیگر سیخ به دست دنبال شکار گبگو ( خرچنگ ) و دیگرانی که بیشتر از طبیعت و زیبایی خشکی دریا دلخوش بودند ستاره های دریایی و صدف و گوش ماهی جمع می کردند. برخی از زمان این کارها چنان بچه ها را به خود سرگرم می کرد که فراموش می کردند چندی زیاد گذشته و نمی دانستند که آب دریا دوباره دارد از پشت سر آنها با شتاب پر می شود و این برای بچه هایی که نمی توانستند شنا کنند به مانند دامی بود و تا آگاه می شدند و می خواستند برگردند آب همه جا را فرا گرفته بود و شوربختانه کسی که نمی توانست شنا کند در آب دریا از دست می رفت و دریا خانواده ای را داغدار می کرد. بله دریا چنین است که می بینید و مرا هم چنان در خود فرو برد که از دنباله چیزی که برای شما می خواستم بنویسم دور ماندم. در همسایه گی دیوار به دیوار خانه محزون زاده خانه آقای حسن احمدی که رییس امور اداری آموزش و پرورش بوشهر بود قرار داشت که در سال هزار و سیسد و هشتاد و یک از ناملایمات زنده گی و به واخواهی زبیدادی خود را به آتش کشید و رفت. هنوز به یاد دارم در زیر خانه اش  گاراژ ماشین پیکانش بود، ماشینی که سالها از آن استفاده کرده ولی هنوز برق می زد و آنرا خوب و مرتب نگاهداری کرده بود و همیشه خیلی آرام با آن راننده گی می کرد.
در کنار خانه اش خانه ای بزرگ از زنده یاد آقای حسین نعمتی بود که در آن زمان در سال های هزار و سیسد و چهل و هشت چندین سال اداره دادگستری در آن خانه مشغول به کار بود و کوچه ای در بین آن و خانه احمدی بود که وارد محله می شد و در پایان کیچه دادگستری دست چپ خانه آقای شیر خان رئیسی که مردی ورزشکار، ورزش دوست و مدیر هنرستان صنعتی حاج جاسم بوشهری بود قرار داشت. یادشان گرامی آقایان محزون زاده، احمدی و رئیسی هر سه فرهنگی بودند. روبروی خانه رئیسی میدان کوچکی بود و در پشت دادگستری خانه نیمه خرابه ای بود که آقای رسول چمن ( رسول سیاه ) در آن با دو دخترش زنده گی می کرد. در آن سو روبروی خانه رسول خانه پدر بزرگم ( پدر پدرم ) محمد علی پورصبّاغ قرار داشت. پدر بزرگ که اهل بهبهان بود در زمان جوانی به بوشهر آمده و با دختری از محله بهبهانی بنام "ام الخیر" ازدواج کرده و دارای پنج فرزند به ترتیب سنی به نام های خاتون جان، محمد صادق، احمد، موسا و مریم بود و در محله دهدشتی در کاروانسرای پشت بازار آهنگران پیشه رنگرزی داشته است و نام خانواده گی ما پورصبّاغ هم از او و پیشه اش گرفته شده است که بخش نخست پارسی و بخش دوم عربی است، " پسر رنگرز " . آببی ( مادر پدرم ) یا آبی بی ( آغا بی بی، مادر بزرگ ) می گفت که آبواتون ( پدر بزرگتون ) در زمستان پگاه در سپیده دم خیلی زود بیدار می شد و چوقه اش را روی دوش می انداخت و در تاریکی بسوی کاروانسرای رنگرزی می رفت و تا بامداد از زیر نودونهای ( ناودانهای ) کاروانسرا آب جمع می کرد و خمره های بزرگ رنگرزی را پر از آب می کرد. پدر بزرگ یکی از سر جنبانان و زگردهای بنام محله بهبهانی بوده است که البته جای افتخاری نیست، چونکه آنها در آن سالها در ماه های عزاداری محرم و صفر از آنجایی که دلبسته سر سخت محله خود بودند از روی تعصب، ناآگاهی و شاید کسانی آنان را می شوراند در هنگام سوگواری و سینه زنی اگر گروه و دسته عزاداران و سینه زنان محله دیگری نزدیک به مرز یا وارد محله بهبهانی می شدند آنها با چوب و چماق با مردان محله همسایه درگیر می شدند و به زد و خورد می پرداختند. تاق خینی ( خونی )  (اینجا)   که در بین مرز کوی بهبهانی و کوی شنبدی قرار داشت یادگاری از آن زمان بود و از آنجایی که در زیر این تاق درگیریهای خوننین روی داده بود آنرا تاق خینی نامگذاری کرده بودند.ع 
* منظور از خانه آقای محزون زاده این است که او و خانواده در این خانه زنده گی می کردند ولی من درست نمی دانم که خانه به ایشان تعلق داشت یا آقای بهبهانی



۱۳۹۰ خرداد ۹, دوشنبه

استاد هنرمند حسین موسوی نژاد
نخست از دوست ارجمندم آقای مسعود صدر که مرا در این نوشته یاری کرد و عکس های کارهای هنری آقای موسوی نژاد را برایم فرستاد بسیار سپاسگزارم. « سید حسین موسوی نژاد در سال 1323در بوشهر بدنیا آمد نقاشی را از کودکی آغاز کرد. و طی این دوران هرگاه فرصتی پدید آمده بر آن بوده تا دل مشغولیهای خود را از طریق رنگ و طرح در معرض نظر گذارد. اولین نمایشگاه نقاشی خود را در سال 1338 در دبیرستان سعادت بوشهر برگزار نمود. زمانی که تبعات نوجوانی او را از پرداختن به مسایل روز بازمیداشت. دومین نمایشگاه در سال 1349 در سالن فرهنگ و هنر آن زمان برگزار شد. آن روزها بحث وعده های رسیدن به دروازه های تمدن بود که در آن مجال هر چند با اشکال؛ توانست نیم نگاهی به وقایع آن زمان داشته باشد. سومین نمایشگاه در سال 1357 در سالن تربیت بدنی برگزار شد که مصادف با دوران شور و هیجان انقلابی مردم بود و امکان آن فراهم آمد تا تعدادی از آثارش با مضامین انقلابی را به نمایش بگذارد. اما آنچه باعث شد وی پس از گذشت سالها اقدام به برگزاری این مجموعه در قالب نقاشی و مجسمه نماید؛ پرداختن به تاریخ و آداب و رسوم زادگاهش بوشهر بود؛ پیشینه ای کهن با آیین هایی زیبا و پر رمز و راز که تنها در بایگانی حافظه ی گرد زمان گرفته ی نسل در حال انقراض؛ ثبت و ضبط است و با رفتن آنها این میراث با ارزش در خاک مدفون خواهد شد. سعی او بر این بوده که آنها را از حافظه ها بیرون کشیده و با رنگ و لعابی تازه به آیندگان تقدیم نماید. » منظور از نوشته بالا « برگزاری این مجموعه » نمایشگاه آفریده های هنرمند ارجمند آقای حسین موسوی نژاد است که در تهران به نام قلم مهتاب در سیزده دیماه تا سی دیماه هزار و سیسد و هشتاد و نو خورشیدی برگزار شد. شمار کارهای هنری این هنرمند بوشهری که در این نمایشگاه به نمایش گذاشته شد بیست و سه تابلو رنگدیس رنگ و روغن و بیست و نو تندیس و تابلو برجسته بوده است. در این آفریده ها هنری آقای حسین موسوی نژاد بیشتر به آیین و فرهنگ، پیشه ها، خانه و مکان هایی در بندر بوشهر پیشین پرداخته که دیگر وجود ندارند  ولی آنها را در کارهای فرهنگی انسانی خود بسیار پرتوان و زیبا برای همیشه جاویدان ساخته و بسان بسیاری از هنرمندان تنها زیبایی را نشان نداده بلکه دردها و زشتی ها را دیده و آنها را برای دیگران به تماشا گذاشته است.    

ساروج کوبان
« برای تهیه ساروج، ترکیبی از گل رس، آهک در کوره حرارت می دادند سپس آن را در محل کار دپو می کردند. این ترکیب سپس توسط تعدادی کارگرساروج کوب طی تشریفاتی از سر شب تا سحر بوسیله طبله  ( الّامه ) که از چوب ساخته شده بود می کوبیدند و زیر و رو می کردند و صبح روز بعد آنرا با آب مخلوط و در ساختمان از آن استفاه  می کردند. کوبیدن ساروج ریتم موسیقائی داشته و حرکت طبله ها که در دو دسته مساوی تقسیم شده بودند با هم هماهنگ بود بطوریکه وقتی طبله های دسته اول بالا می رفت طبله های دسته دوم به سطح ساروج کوبیده می شد. استاد و مدیر این گروه در وسط وظیفه داشت که ساروج های وسط را با بیل به اطراف پخش تا کوبیده شود و همزمان می بایست اشعاری همگام با صدای طبله ها می خواند و بقیه به او پاسخ می دادند. »
کُندو یا ( مُندو )پا نداره
« کودکانی که تا سن نه تا ده ماهگی راه نمی افتادند نوعی نارسائی جسمی تلقی می شد و آنها را کُند ( کُندو ) می گفتند بنابراین مادر طفل برای علاج این بیماری طی تشریفاتی طفل را بغل کرده و در کوچه ها براه می افتاد و بچه های محل که با خبر می شدند آنها را دنبال می کردند وبرایشان دست می زدنند و می خواندند.
کُندو پا نداره *** از تنبلی بی حاله      دو پیل ( پول ) بدین به کندو *** تا کندو پا بیاره  »

هنگامی که من به ایشان می اندیشم یاد هایی از زمان های پیشین و نوجوانی درونم مانند یک خواب کم کم جان می گیرند. من او را گه گاهی در راه از دور می دیدم همیشه خاموش و آرام بود و آراسته و ساده می پوشید و با گام های مرتب راه می رفت.  شاید در سال پنجاه بود که آقای گنبدی که دوزنده و درزی بود در زیر خانه ما در خیابان ششم بهمن از پدرم دو دهانه دکان برای دوزنده گی کرایه کرد. این دکان دوزنده گی یک تابلو  بر سر در داشت که روی آن بسیار زیبا و هنرمندانه نوشته شده بود خیاطی ساحل، در آن زمان این تابلو با همه تابلوها تفاوت داشت، تک بود و در هیچ جای شهر بوشهر به مانند آن نمی یافتی و دوستی به من گفت که این کار آقای موسوی نژاد است. این نخستین یادی است که من از ایشان  دارم و پس از آن، یاد همان تابلو  رنگدیس است که در آرایشگاه نوبهار بود و در نوشته پیشین برایتان از آن نوشتم. ایشان در این تابلو دمی از زنده گی یک خانواده تهیدست را نشان می داد که تا آنجایی که به یاد دارم مردی در یک خانه یا *کِپری پا شُلی بر روی یک *تَکِ پاره پوره ای نشسته بود و در حال خوردن نان و خوراکی ساده بود. از چهره این مرد خستگی و رنج می بارید، زن این مرد در گوشه ای کودک خود را در آغوش داشت و به او شیر می داد و بچه کوچکی در سویی دیگر بر روی شکم دراز کشیده بود و گهواره ای در گوشه اتاق بود. این تابلو برای من مانند فریادی در سکوت بود و برای همین تا کنون آن را فراموش نکرده ام. از آنجایی که ایشان کارهای هنری خود را به مانند فرزندان خویش دوست می داشت امیدوارم که آن تابلو  و کار زیبا از بین نرفته باشد و یا دوباره آن را بدست آورده باشد.
 در سال پنجاه و هفت یا پنجاه و هشت در روزهای پر جنب و جوش انقلاب بود که در دکان کتاب فروشی مهرداد ( آقای دهدار ) در مرکز شهرکه روبروی دکان چینی و بانک صادرات بود دومین تابلو نگارگری ایشان را دیدم که بیشتر دیدی به انقلاب و مسایل روز داشت. در روزهای پس از پیروزی انقلاب چندی از بچه های محل که می دانستند آقای موسوی نژاد شخصی فرهیخته و کتاب خوان است از ایشان درخواست کردند که شبی در مسجد قبری برای ما در باره انقلاب سخن بگویند که چنین شد و او شبی به مسجد آمد و برایمان  سخن راند و اگر کسی پرسشی داشت جواب می داد، بسیار شمرده و با آرامش گفتگو می کرد و من در آن شب با ایشان از نزدیک کمی بیشتر آشنا شدم.
در پایان من به نوبه خود از این استاد هنرمند قدردانی می کنم و برایشان در زنده گی و کارهای هنری تن درستی و پیروزی آرزومندم.
پی نویس:

روی عکس ها کلیک کنید
کِپَر پا شُلی = کِپَر و آلونک با دیواری کوتاه از شُل که از شاخ و برگ مُخ ( درخت خرما ) درست می کنند.    تَک = گونه ای حصیر که از برگ ( پیش ) درخت خرما درست می کنند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۹, دوشنبه


هنر آفرینشی زیبا

هنر چیست؟ هر کسی از واژه هنر یک برداشتی دارد و گفتن از آن آسان نیست زیرا بسیار گسترده است. شاید بتوان گفت هنر یک نو آوری و کاری زیبا از کسی است که توانایی آفرینش دارد، کسی که ما او را هنرمند می دانیم. کمتر کسی می توان یافت که هنر را دوست نداشته باشد، به اندازه ای زیباست و توان و نیرو دارد که هر کسی به گونه ای آن را ارج می گذارد. هنرها گونه های فراوانی دارند که شناخته شده ترین آنها را می توان این چنین گفت : نگارگری ( نقاشی ) ، پیکرتراشی، چکامه و داستان، آواز خواندن و نواختن ساز ( موسیقی )، دست افشانی و پایکوبی ( رقص )،خانه و ساختمان سازی ( معماری )، و هنرهای نمایشی .
نمی دانم شما خواننده گرامی بیشتر به چه هنری گرایش دارید، ولی من شیفته هنر و زیبایی هستم و به هنر نگارگری و عکاسی بسیار گرایش دارم. شاید بتوانم بگویم که اندکی توانایی و آمادگی در نگارگری داشته و دارم ولی افسوس که هیچگاه آن را کوشا دنبال نکرده ام. همیشه چیزهایی هستند که در یک زمان ویژه کسی را به یک هنر دلبسته می کنند و هنگامی که من به کِشو بایگانی مغزم سرک می کشم نخستین چیزی که مرا شیفته چهره نگاری  و رنگ آمیزی کرد یک تابلو رنگدیس و پرتره بسیار زیبا بود که دوست پدرم به روی یک بوم کشیده و در زیر آن نام محمدیان دیده می شد. این هنرمند که فکر کنم آقای حمید محمدیان بود در این پرتره  چهره پدرم در کنار چهره زنی زیبا که بی شک دوستش بود به زیبایی تمام رنگ آمیزی کرده بود. در آن زمان شاید من ده سال بیش نداشتم ولی این تابلو زیبا همیشه مرا بسوی خود می کشید نخست شاید از روی کنجکاوی که این زن زیبا و جوان کیست که دست بر گردن پدر دارد و دیگر آن زیبایی رنگدیس بود. پدرم این تابلو را برای اینکه از دید پنهان باشد در صندوقخانه در تاقچه بلندی گذاشته بود ولی من بچه و کنجکاو بودم و در هنگامی که کسی در صندوقخانه نبود از روی تاقچه های پایین  بالا *وَر می چریدم ( به بالا می رفتم ) و تابلو را به پایین می آوردم و نگاه می کردم. یک بار در این کار غافلگیر شدم و مادرم سر رسید و آن را از دستم گرفت و با بد و بیرا گفتن آن را در تاقچه بلندی انداخت. او *نخش آن تابلو را نداشت ( چشم دیدن آن را نداشت ) هر چند که آن از زمان پیش از ازدواج آنها بود، ولی پس از آن که بزرگتر شده بودم می توانستم مادر را بهتر بفهمم. هنوز به خوبی به یاد دارم هنگامی که پدر مرا به همراه یکی یا دو برادر با خود برای تراشیدن موی سر به سلمانی می برد. در آن سال ها در زیر تاق بازارچه در مرکز شهر بوشهر در دروازه دو آرایشگاه بود در زیر یک تاق آرایشگاه آقای غلامیان که در همسایگی ما در خیابان ششم بهمن زنده گی می کرد و  در زیر تاق دیگر آرایشگاه آقای پاسلارزاده بود که پدرم همیشه ما را پیش او می برد و او موهای ما را خیلی کوتاه *مکینه ( دستگاه و ماشین مو تراشی ) می کرد ولی زمانی که کمی بزرگتر شده بودیم و با موی کوتاه ناسازگاری و ستیزه می کردیم پدرم به آرایشگر می گفت: اینبار موهایشان را *گِسسه ای بزن ( موهای پشت سر کوتاه و جلو بلند تر تا کمی روی پیشانی ) و ما خوشحال که گِسسه داشتیم.

این همه داستان سرایی آرایشگاه پیش درآمدی بود که برایتان بنویسم دو دیگر چیزی که دوست داشتن هنر نگارگری در من بوجود آورد کجا و چگونه بود. در سال های پس که بزرگتر شده بودم و خود به آرایشگاه می رفتم بیشتر به آرایشگاه نوبهار که در مرکز شهر و در کنار دوچرخه فروشی آقای توکلی بود می رفتم و آن هم به سبب یک چیز و آن تابلو رنگدیس بسیار زیبای هنرمند فرهیخته آقای حسین موسوی نژاد بود که در بالای آیینه بزرگ آرایشگاه به دیوار آویزان بود. چه زیبا کشیده بود، دمی از زنده گی یک خانواده تهیدست را رنگ آمیزی کرده بود، آنقدر زنده بود که با تو سخن می گفت و تمامی درد و رنجی که در چهره مرد خانواده دیده می شد در درون جان و روان تو می ریخت. این تابلو جای بسیار مناسبی گذاشته شده بود چونکه همیشه در آریشگاه می بایستی در نوبت می نشستی و این بهترین زمان برای نگاه کردن آن تابلو که روبرویت قرار داشت بود. او تو را بسوی خود می کشید و تو را به اندیشه وا می داشت.
پس از این دو چیز، کسی که مرا بیشتر شیفته هنر نقاشی کرد دوست عزیز و هنرمندم آقای مسعود صدر بود که با چه سختی ولی با عشقی بزرگ نقاشی و رنگ آمیزی می کرد و مرا هم به کار در این رشته هنری فرا می خواند و همچنین ایشان بودند که یک روز در خانه اشان عکس هایی از آقای پرویز هوشیار که با برادر بزرگترش  دوست بودند به من نشان دادند، در آن زمان فکر کنم آقای هوشیار هنوز در انگلستان دانش می آموختند، عکس ها همه از کوچه و خانه های قدیمی بوشهر و بیشتر از دید ساختمان سازی گرفته شده بود و تا اندازه زیادی با دیدن این عکس ها بود که به کار عکاسی از بافت قدیم بوشهر گرایش پیدا کردم ولی افسوس که در این زمینه نتوانستم کار کنم، زمان اجازه نداد و به درازا نکشید که انقلاب شد و پس از آن دوران سربازی و سپس کوچ به دیار فرنگ .  


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 




گاه آرزو می کنم زورقی باشم برای تو
                  تا بدان جا برمت که می خواهی .
                                                زورقی توانا
                                                    به تحمل باری که بر دوش داری،  
                                                                زورقی که هیچگاه واژگون نشود
                                                                         به هر اندازه که نا آرام باشی
                                                                                              یا متلاطم باشد
                                                                                                     دریایی که در آن می رانی .
                                                                                                       " چیدن سپیده دم ـ  مارگوت بیکل ترجمه احمد شاملو "                             
                                                                                                                                                                                                                              
                                       یونان جزیره کِرِتا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
                   

۱۳۹۰ فروردین ۳۰, سه‌شنبه


همشهری عزیز در فیس بوک به « دوست داران بافت کهن بوشهر » به پیوند



فریاد

دستان پیرم را بپذیر
دست هایم را به سوی شما دراز می کنم
شما از من هستید و من از شما
مرا نجات دهید
من هستم بازمانده باستان با شکوه شما
من هستم آیینه سرگذشت شما
به خود ارج نهید
قسم به خون گل های یاس سرخ
که بر شانه هایم شما را آرزو می کنند
قسم به هلال های رنگین پنچره
قسم به شناشیر و کِرکِره
که شما را فریاد می کنند
من این چنین سزاوار نیستم
مرا نجات دهید
من هستم ماندگار فرهنگ شما
من هستم یادگار نیاکان شما
به خود ارج نهید

علی رضا پورصبّاغ 
   



                                                                                      

                                   
                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                  علی رضا پورصبّاغ  15.05.2001

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱۳۹۰ فروردین ۶, شنبه

سی میداف و به یاد حمید

من در شش سال پیش در اسفند ماه 1384 بود که در وب گردی های شبانه با وبلاگ ناخدا حمید « میداف » در وبلاگ [ شراگیم  ]
 آشنا شدم، در زمانی که شراگیم از گربه اش می نوشت . من حمید را از پیش می شناختم چونکه همشهری بودیم ولی نمی دانستم که ایشان وبلاگ هم می نویسند. البته اگر من از او و وبلاگش می نویسم این نیست که باهمه دیدگاه ها ونوشته های او هم عقیده بوده ام ولی ایشان با یک سبک ساده و با طنز خاص و شیرین که بیشتر گویش بوشهری هم چاشنی آن می کردند می نوشتند،از دریا و دریانوردی، رویدادهای تاریخی دریایی و غیره می نوشت که خسته کننده نبود و جای این سبک نوشتن برای من در وبلاگها خیلی خالی است. من پس از خواندن وبلاگ او در نوروز هشتاد و پنج برایش پس شادباشهای نوروزی چنین نوشتم.


سلام حمید جان
چَن وخت پیش مِثِ همیشه موتور ماشوویکو چالو کردم و سی هَداگ زدم سینی دِریوی گـُت و بی اِنتُهی اینترنت. شروع کردم مُهی گرفتن که یهو هوا تیفونی شد، زودی خیط و میط جمع و جور کردم و خواسُم موتور چالو کنم که در برُم چالو نشد. اُوِ دریا تند بید و موج می زد سی ماشووه، لنگر هم دیگه کاری نبید. اُو همیطو با خُش می بردُم، ری دِریا لُووُس و شِووِر شده بیدم و تا چیش کار می که از خشکی خبری نبید. کم کم به شراگیم رسیدُم، تو دلُم گفتُم ای واویلا حالا چه کنم با ای گربش!!. زودی مُهیا تو زَمبیل کِر کردم. ای عامو بووی ماشو دِروُرده با ای گولیش. خلاصه همیطو تو فکر چه کُنم چه نکُنُم بیدُم که دیدُم تو لینکدونیش یه میدافی برق می زنه. اول خُشکُم زد و بعد یهو مِثِ بِچی کوچیکی که قُرص چوبی دیده باشه چیشام از دلخوشی برق زد. ذوق زده سِیلِش می کردم، یه حس عجیبی داشتام، گفتم حتمن دیگه با ای میدافکو به خشکی می رسُم. سی خُم گفتم بِچِه مُعطل چه هِسسی دیگه، مرگ می خُی برو ..... خُم ور دادام تو اُو و با دسشنو، پاشنو، سینه خیز و کین سُرَک خُم تا میداف رسُندم. مثِ کسی که بعد از سالها یار گمگشتش پیدا کرده باشه تو بغل سِفت گرفتمش و ولکنش نِبیدُم. تیفون دیگه افتاده بید، دِریوی دلم خُوار بید، مو بیدم و میداف مهربون و صدها گفتنی.

هدیه ای اگر باشد

سی میداف

شو بید و مو تهنا غم غربت تو دلم بی
مو بیدُم و اینترنت و فکرم تو وطن بی
دِریُوی گُتِ نِت عشقم و مُشکُم بِلِمِش بی
بی سیم بِلِمُم بید و دو باطری موتورش بی
مشغول هَداگ بیدُم و دسسُم سر خیط بی
گیمِش چقه گند بید و یه وبلاگ تو نِگِیت بی
تیفونی شو دِریا و بِلـَم قِر تو کمر بی
اُو تُند بید و موج گُت بید و لنگر بی ثمر بی
وامُنده گِلهلو بیدم دسسُم تو سِرُم بی
مُشکِکو چالو نمی شود بِلِمِ بی موتورُم بی
لُووُس شدم و خوش اُوِ دِریا ناخدام بی
شِووِر شده، بی مُشک و کلیک خدا خدام بی
تا چیشُم کار می که موج بید و اُو بی
کللـَم ری تِفَر بید و تو فکر چه کنم چه نکنم بی
از دور شراگیم دیدم تو فکر گولیش بی
از خوش شانسی میدافی تو لینکدونیش بی
از دیدن میداف نگو چه دلخوشیم بی
بِچی کوچیکی بیدم که قُرص چوبیم بی
با دیدن او توی چیشام خشکی نزیک بی
رفتم طرفش با دسشنو و دیگه هر چی شنو بی
میداف گرفتم تو بغل گمگشته نگار بی
مو بیدم و میداف و بِلـَم دِریا خُوار بی

حمید جان مو خواسُم چگونه به میداف رسیدن به زبون خومونی سیت بینویسُم که به ای شکل دراومد. بهر حال ای توصیف وَختیین که وبلاگت پیدا کردم و باطری موس مو ضعیف شده بید و داشت سیم بازی در می وُرد و اذیتم می که و دربدر تو خونه دنبال باطری نو می گشتُم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱۳۹۰ فروردین ۱, دوشنبه

نخستین سالگرد درگذشت ناخدا حمید کجوری را گرامی می داریم.
ناخدا حمید نویسنده وبلاگ [ میداف ] پارسال در چنین روزی از میان ما رفت و کشتی اش را در دریای بی پایان اینترنت بی ناخدا گذاشت. او یک ایرانی آزاده بود که در سال های بازنشستگی و بیماری هم برای ایران و ایرانی نوشت و شهر ودیار خود را فراموش نکرد. در [ اینجا  ]
به یادش بخوانیم.
باد وطن...

یکشنبه است وآخرهفته، شب ازنیمه گذشته است، همه جا ساکت وآرام و خلوت، حتا صدای ماشينی هم ازخيابان به گوش نمی رسد. دوست عزيزومهربانم مهرداد، هرچند هيچ گاه اورا نديده ام، ولی عجيب مهرش به دلم نشسته است، ديروز، شنبه، کامنتی برای آخرين پست دروبلاگم گذاشته بود که چون فرصت دست نداده بود می خواستم اينک ازلطفش تشکرکنم . قبل از شروع به نوشتن، طبق عادت روزانه نخست سری به وبلاگش زدم، تا بازازقلم شيو ا يش لذت ببرم وازنوشته های اديبانه اش بهره جويم.
با تعجب وخوشحالی ديدم مطلبی درباره زادگاهم بوشهرنوشته است، که سه بار٫پياپي آن را خواندم، هربارآرام تروآهسته تر... ازرگبارهای تندزمستانی بوشهر نوشته بود، ازساحل خليج هميشه فارس اش، ازبلم های ماهيگيران اش ياد کرده بود، به گوش ماهی ها وصدف هاي بزرگ وکوچکش اشاره داشت...
خواندم وبا جان ودل خواندم وآه کشيدم وآه کشيدم. ووقتی به حايي رسيدم که ازبوی خاص دريا ی بوشهرسخن ميگفت... گريه امان نداد...
اشک ريختم...اشک ريختم...اشک ريختم...وهنوز که اين سطور را می نويسم آرام نگرفته ام. سالهاست گريه نکرده ام. آخرين بار درسوگ پدربزرگوار، عزيزومهربانم بود. گريه نکرده بودم چون مگرممکن است يک ناخدای کشتی احساساتی بشود ؟
کسی که کارش، شغلش، زنده گی اش، روزش، شب اش، يا به نبرد با طوفان ها وخشم طبيعت می گذرد، باهمه بی خوابی هايش، با دلهره های لحظه به لحظه اش، بااحساس مسؤليت عظيم بر دوشش، يا وقتش با سروکله زدن با مشکلات وسختی هايی که هرگز دردرياتمام شدنی نيستند سپري مي شود، چگونه مي تواند دچار احساس بشود ؟
غلطيدن کشتي درمدت ۲۵ ثانيه به پهلوي راست، تا زاويه ۳۵ درجه، ودر مدت ۲۵ ثانيه به پهلوي چب تا همين راويه، که اگر طوفان اجازه بدهدو بتواني از پناهگاه امن ات بيرون بيايی می توانی با دستت آب را لمس بکنی، واين حرکت گهواره اي نا آرام نه برای يکساعت يا يکروز، بل که گاه تا بيش از دو با ۳ هفته، چنان امان ازانسان مي گيرد که ديگر حايي براي احساس باقي نمي گذارد.
برای پرهيز از بوی عرق بدن با پارچه وليف خودت را می شويی، چون دوش گرفتن عملي است غير ممکن، درحال نشستن می خوابی، اگر فرصتی دست بدهد، وکشتي هاي ديگري در نزديکي ات نباشند. آري بادرحال نشستن يا در لحظه ايستادن، تکبه به ديوار، مي خوابي، چون حرکتهای بی امان به پهلوغلطيدن هاي کشتي، ازتختخواب پرتت ميکنند به بيرون.
ايستاده غذا می خوری، تکيه زده به ديوار، وبا هر لقمه سعی می کنی بالانس نگهداری وبا حرکتهاي کشتی پا به پا مي شوی تا تعادلت را حفظ کني، چه بسا اتفاق افتاده که محتوي بشقابت به گوشه ای پرت شده اند، ترجيحن يا اصلن غذانمی خوری يا تند تند می خوری تاهرچه زود تراز اين مزاحمت دست وپاگيرخلاص بشوی. تا دو ۲، الی سه هفته بايد آرزوی خوردن سوپی داغ را به بايگانی بسپری، چون محال است بتواني بشقاب سوپي دردستت نگه داری وبا يک غلطيدن بعدی کشتی محتوي آن روی صورت ولباس ات پخش نشود. همه جا پر است از دوسيه ها، کلاسورها، کتاب ها، پروسپکت ها که در اثر جهش کشتي در موح به اطراف پراکنده شده اند، وبي اثر است اگر آنها را حمع وجورکرده سر حايشان بگذاري.
صورت ها همه اصلاح نکرده، بوی بدن هاي عرق کرده و بوی بددهان ها، که از معده مي آيد،در تمام روز،در تمام شب، عاصي ات ميکند، چشم ها همه از بی خوابی سرخ ، قيافه ها در هم کشيده، اوقات هاهمه تلخ، چون خودت دودی نيستی بوی گند دود در راهروها وسالن ها حالت را به هم مي زند و به سر وصورت ولباست مي چسبد. سخت مواظبی که مبادا در اثر بی احتياطی ليز بخوري، يا بحايي اصابت کني ومجروح بشوی وسروکارت به بی حرکتی ودردو درمان بيافتد، که فاحعه است چون تو هم سرکشتی هستی هم قلب کشتی، کشتي اي که مثل سربازحانه است، يکي دستور ميدهدو ديگران بدون چون وچرا اطاعت مي کنند. به مسافر ها، که اکثرن در هر سفري همراهي ات مي کنند، که هم مزاحم اندو هم وراج اندو هم بلندصحبت می کنند وهم کنحکاو وهم سوهان اعصاب !
ولي درآمدخوبي هستندبراي شرکت، تاکيد مي کنی تا آنجا که ممکن است در کابين بمانندو زياد حرکت نکنند ولي دندان قروچه می کنی که اين زنان ومردان راحت طلب بي دغدغه هميشه خندان، دستورت را فراموش مي کنندو دراين طوفان خانمان برانداز به دنبال کنجکاوی وما جراجويی اين طرف وآن طرف مي روند ، و مدام دردلهره بسر می بری مبا داکسی از آنها، که اکثرن از پولدارهای مسن هستند، دراثر غلطيدن هاوبالاپايين رفتن های کشتی مجروح بشود با دچار استخوان شکستگی گردد، که بار ها در اثر بی احتياطی اتفاق افتاده است. زيرا که مجروح شدن اين ها، با اين امکانات محدود، بويژه پرسنل محدود، قوز ي است بالای قوز وفقط همين اش را کم داريم ! آری کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها ؟
کدام کاپيتان می تواند اصولن احساساتی بشود ؟ دردريا ؟
ولی اينک، شب از نيمه گذشته، در ساحل امن، درکنار زن وفرزندان ونوه ها، نشسته درپشت ميزکامپيوتر،در تنهايی خودم، برای ايرانم وبرای بوشهرم اشک ميريزم، برای زادگاهم، برای شهر ايام کودکيم، شهرايام نوجوانی ام که ۴۴ سال پيش دست سر نوشت مرا از او جدا کرد، اينک از فرسنگ ها فاصله به خاطر رگبارهاي زمستاني اش، به ياد بلم های ماهيگيری اش ودر روياي بوی خاص درياي زيبايش و بوي علف هاي دريايي اش اشک از چشمان پيرم جاری است...

دوستت دارم وطن !
سپاسگزارم مهرداد جان                                                                                                                        * عکس از عبدالقادر بلوچ


:H a m i d ... M i d a f
::
11:38 AM
::
2005/11
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


نوروز جشن همبستگی و پیوند دهنده همه ایرانیان و پارسی زبانان فرخنده باد

برخیز که باد صبح نوروز        در باغچه می کند گل افشان

با فرا رسیدن بهار، جشن نوروز و سال نو هزار و سیصد و نود خورشیدی را به همه ایرانیان، خویشان و دوستان شادباش
می گویم و تن درستی و بهروزی برای همه آرزومندم.

                                            نوروز، گل همیشه بهار فرهنگ ایرانی  را در وبلاگ [ هَمِستـَگان  ]  با هم بخوانیم.


  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ. 

۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه


شبنم و
برگ ها يخ زده است
و آرزوهای من نيز.
ابرهای برفزا بر آسمان در هم می پيچيد
باد می وزد
و توفان در می رسد
زخم های من
می فسرد.
                                 سکوت سرشار از ناگفته هاست    مارگوت بیکل   ترجمه: احمد شاملو


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ