سی میداف و به یاد حمید
من در شش سال پیش در اسفند ماه 1384 بود که در وب گردی های شبانه با وبلاگ ناخدا حمید « میداف » در وبلاگ [ شراگیم ]
آشنا شدم، در زمانی که شراگیم از گربه اش می نوشت . من حمید را از پیش می شناختم چونکه همشهری بودیم ولی نمی دانستم که ایشان وبلاگ هم می نویسند. البته اگر من از او و وبلاگش می نویسم این نیست که باهمه دیدگاه ها ونوشته های او هم عقیده بوده ام ولی ایشان با یک سبک ساده و با طنز خاص و شیرین که بیشتر گویش بوشهری هم چاشنی آن می کردند می نوشتند،از دریا و دریانوردی، رویدادهای تاریخی دریایی و غیره می نوشت که خسته کننده نبود و جای این سبک نوشتن برای من در وبلاگها خیلی خالی است. من پس از خواندن وبلاگ او در نوروز هشتاد و پنج برایش پس شادباشهای نوروزی چنین نوشتم.
سلام حمید جان
چَن وخت پیش مِثِ همیشه موتور ماشوویکو چالو کردم و سی هَداگ زدم سینی دِریوی گـُت و بی اِنتُهی اینترنت. شروع کردم مُهی گرفتن که یهو هوا تیفونی شد، زودی خیط و میط جمع و جور کردم و خواسُم موتور چالو کنم که در برُم چالو نشد. اُوِ دریا تند بید و موج می زد سی ماشووه، لنگر هم دیگه کاری نبید. اُو همیطو با خُش می بردُم، ری دِریا لُووُس و شِووِر شده بیدم و تا چیش کار می که از خشکی خبری نبید. کم کم به شراگیم رسیدُم، تو دلُم گفتُم ای واویلا حالا چه کنم با ای گربش!!. زودی مُهیا تو زَمبیل کِر کردم. ای عامو بووی ماشو دِروُرده با ای گولیش. خلاصه همیطو تو فکر چه کُنم چه نکُنُم بیدُم که دیدُم تو لینکدونیش یه میدافی برق می زنه. اول خُشکُم زد و بعد یهو مِثِ بِچی کوچیکی که قُرص چوبی دیده باشه چیشام از دلخوشی برق زد. ذوق زده سِیلِش می کردم، یه حس عجیبی داشتام، گفتم حتمن دیگه با ای میدافکو به خشکی می رسُم. سی خُم گفتم بِچِه مُعطل چه هِسسی دیگه، مرگ می خُی برو ..... خُم ور دادام تو اُو و با دسشنو، پاشنو، سینه خیز و کین سُرَک خُم تا میداف رسُندم. مثِ کسی که بعد از سالها یار گمگشتش پیدا کرده باشه تو بغل سِفت گرفتمش و ولکنش نِبیدُم. تیفون دیگه افتاده بید، دِریوی دلم خُوار بید، مو بیدم و میداف مهربون و صدها گفتنی.
هدیه ای اگر باشد
سی میداف
شو بید و مو تهنا غم غربت تو دلم بی
مو بیدُم و اینترنت و فکرم تو وطن بی
دِریُوی گُتِ نِت عشقم و مُشکُم بِلِمِش بی
بی سیم بِلِمُم بید و دو باطری موتورش بی
مشغول هَداگ بیدُم و دسسُم سر خیط بی
گیمِش چقه گند بید و یه وبلاگ تو نِگِیت بی
تیفونی شو دِریا و بِلـَم قِر تو کمر بی
اُو تُند بید و موج گُت بید و لنگر بی ثمر بی
وامُنده گِلهلو بیدم دسسُم تو سِرُم بی
مُشکِکو چالو نمی شود بِلِمِ بی موتورُم بی
لُووُس شدم و خوش اُوِ دِریا ناخدام بی
شِووِر شده، بی مُشک و کلیک خدا خدام بی
تا چیشُم کار می که موج بید و اُو بی
کللـَم ری تِفَر بید و تو فکر چه کنم چه نکنم بی
از دور شراگیم دیدم تو فکر گولیش بی
از خوش شانسی میدافی تو لینکدونیش بی
از دیدن میداف نگو چه دلخوشیم بی
بِچی کوچیکی بیدم که قُرص چوبیم بی
با دیدن او توی چیشام خشکی نزیک بی
رفتم طرفش با دسشنو و دیگه هر چی شنو بی
میداف گرفتم تو بغل گمگشته نگار بی
مو بیدم و میداف و بِلـَم دِریا خُوار بی
حمید جان مو خواسُم چگونه به میداف رسیدن به زبون خومونی سیت بینویسُم که به ای شکل دراومد. بهر حال ای توصیف وَختیین که وبلاگت پیدا کردم و باطری موس مو ضعیف شده بید و داشت سیم بازی در می وُرد و اذیتم می که و دربدر تو خونه دنبال باطری نو می گشتُم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من در شش سال پیش در اسفند ماه 1384 بود که در وب گردی های شبانه با وبلاگ ناخدا حمید « میداف » در وبلاگ [ شراگیم ]
آشنا شدم، در زمانی که شراگیم از گربه اش می نوشت . من حمید را از پیش می شناختم چونکه همشهری بودیم ولی نمی دانستم که ایشان وبلاگ هم می نویسند. البته اگر من از او و وبلاگش می نویسم این نیست که باهمه دیدگاه ها ونوشته های او هم عقیده بوده ام ولی ایشان با یک سبک ساده و با طنز خاص و شیرین که بیشتر گویش بوشهری هم چاشنی آن می کردند می نوشتند،از دریا و دریانوردی، رویدادهای تاریخی دریایی و غیره می نوشت که خسته کننده نبود و جای این سبک نوشتن برای من در وبلاگها خیلی خالی است. من پس از خواندن وبلاگ او در نوروز هشتاد و پنج برایش پس شادباشهای نوروزی چنین نوشتم.
سلام حمید جان
چَن وخت پیش مِثِ همیشه موتور ماشوویکو چالو کردم و سی هَداگ زدم سینی دِریوی گـُت و بی اِنتُهی اینترنت. شروع کردم مُهی گرفتن که یهو هوا تیفونی شد، زودی خیط و میط جمع و جور کردم و خواسُم موتور چالو کنم که در برُم چالو نشد. اُوِ دریا تند بید و موج می زد سی ماشووه، لنگر هم دیگه کاری نبید. اُو همیطو با خُش می بردُم، ری دِریا لُووُس و شِووِر شده بیدم و تا چیش کار می که از خشکی خبری نبید. کم کم به شراگیم رسیدُم، تو دلُم گفتُم ای واویلا حالا چه کنم با ای گربش!!. زودی مُهیا تو زَمبیل کِر کردم. ای عامو بووی ماشو دِروُرده با ای گولیش. خلاصه همیطو تو فکر چه کُنم چه نکُنُم بیدُم که دیدُم تو لینکدونیش یه میدافی برق می زنه. اول خُشکُم زد و بعد یهو مِثِ بِچی کوچیکی که قُرص چوبی دیده باشه چیشام از دلخوشی برق زد. ذوق زده سِیلِش می کردم، یه حس عجیبی داشتام، گفتم حتمن دیگه با ای میدافکو به خشکی می رسُم. سی خُم گفتم بِچِه مُعطل چه هِسسی دیگه، مرگ می خُی برو ..... خُم ور دادام تو اُو و با دسشنو، پاشنو، سینه خیز و کین سُرَک خُم تا میداف رسُندم. مثِ کسی که بعد از سالها یار گمگشتش پیدا کرده باشه تو بغل سِفت گرفتمش و ولکنش نِبیدُم. تیفون دیگه افتاده بید، دِریوی دلم خُوار بید، مو بیدم و میداف مهربون و صدها گفتنی.
هدیه ای اگر باشد
سی میداف
شو بید و مو تهنا غم غربت تو دلم بی
مو بیدُم و اینترنت و فکرم تو وطن بی
دِریُوی گُتِ نِت عشقم و مُشکُم بِلِمِش بی
بی سیم بِلِمُم بید و دو باطری موتورش بی
مشغول هَداگ بیدُم و دسسُم سر خیط بی
گیمِش چقه گند بید و یه وبلاگ تو نِگِیت بی
تیفونی شو دِریا و بِلـَم قِر تو کمر بی
اُو تُند بید و موج گُت بید و لنگر بی ثمر بی
وامُنده گِلهلو بیدم دسسُم تو سِرُم بی
مُشکِکو چالو نمی شود بِلِمِ بی موتورُم بی
لُووُس شدم و خوش اُوِ دِریا ناخدام بی
شِووِر شده، بی مُشک و کلیک خدا خدام بی
تا چیشُم کار می که موج بید و اُو بی
کللـَم ری تِفَر بید و تو فکر چه کنم چه نکنم بی
از دور شراگیم دیدم تو فکر گولیش بی
از خوش شانسی میدافی تو لینکدونیش بی
از دیدن میداف نگو چه دلخوشیم بی
بِچی کوچیکی بیدم که قُرص چوبیم بی
با دیدن او توی چیشام خشکی نزیک بی
رفتم طرفش با دسشنو و دیگه هر چی شنو بی
میداف گرفتم تو بغل گمگشته نگار بی
مو بیدم و میداف و بِلـَم دِریا خُوار بی
حمید جان مو خواسُم چگونه به میداف رسیدن به زبون خومونی سیت بینویسُم که به ای شکل دراومد. بهر حال ای توصیف وَختیین که وبلاگت پیدا کردم و باطری موس مو ضعیف شده بید و داشت سیم بازی در می وُرد و اذیتم می که و دربدر تو خونه دنبال باطری نو می گشتُم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

0 دیدگاه:
ارسال یک نظر