۱۳۹۱ فروردین ۸, سه‌شنبه

عمارت مِلِک ( حاج مِلِک التجار بوشهری ) در بهمنی بندر بوشهر عکس: عبدالرسول شادمان




 نباریدن باران به خاطر دکل مخابراتی انگلیسهاست ! 
( نگاهی به بخشی از زندگی حاج ملک التجار بوشهری ) 


مسجد  و عمارت مِلِک  در کوی شنبدی  عکس: عبدالرسول شادمان
حاج محمد مهدی ملک التجار بوشهری مشهور به حاج صاحب بازرگان سرمایه دار و سیاستمدار بنام بود که با انگلیس ها مبارزه می کرد و دشمن سرسخت و قسم خورده آنان بود. حاج ملک از اروپا، آسیا و آفریقا کالای وارداتی زیادی را وارد می کرد و در کار تجارت کارش بالا گرفته و در ایران و در کشورهای مجاور مشهور شده بود. در یکی از سفرهایش به فرانسه در پاریس ایرانیان و فرانسویان از وی بخوبی پذیرایی و تجلیل کردند و کاخهای بزرگان و دولتمردان فرانسوی را به وی نشان دادند. یکی از کاخها بسیار برای حاج ملک جلب توجه کرد. نقشه کاخ را مطالبه کرد و در برگشت به بندر بوشهر مهندس و ارشیتک و معمار فرانسوی را همراه با نقشه ساختمان با خود آورده و در بهمنی نمونه و بدل آن کاخ را پیاده کرد. چوبهای قیمتی ساج و چندل و سی سم از هندوستان و آفریقا وارد شد و در آن ساختمان کاخ بکار رفت. کاخ ملک دارای حوض ها و استخرها که در دو طبقه و قسمتی از آن در سه منطقه ساخته شده بود و نیز دارای اطاقهای مخصوص زندگی کنیزان و غلامان و خدمتکاران و چندین سالن و اطاق مخصوص مهمان بود. در حوض ها و استخرهای عمارت که از کاشیها و موزائیک های ساخت هندوستان استفاده شده بود، ماهی و لاک پشت دیده می شد. او چندین باغ و باغچه، دارای درختان و نهال های لیموی ترش و شیرین و نارنگی و انار و پرتقال و نارنج بوجود آورده بود. اگر نگویم بی نظیر بود ولی کم نظیر بود.
حاج محمد مهدی ملک التجار که ثروتمند و سرمایه دار بزرگی بود بسیار ولخرج بود. هفته ای یکبار ضیافت شام یا نهار در عمارت قصر تشکیل می داد که در آن بزرگان و برگزیدگان اعیان و اشراف، خان حاکم، رؤسا اداره های دولتی و نهادهای لشکری و کشوری و نمایندگان سیاسی خارجی مقیم بندر بوشهر را دعوت می کرد که حاضر می شدند و شرکت می کردند. در میان نمایندگان سیاسی کشورهای خارجی در بندر بوشهر دیپلمات ها و سیاستمداران کشور روسیه تزاری و کشور بریتانیا سخت با یکدیگر رقابت می کردند و تا آنجا که می توانستند با هم به اشکال تراشی و اخلال می پرداختند و شایعات زیادی علیه یکدیگر می پراکندند و می کوشیدند تا بوشهریان را علیه طرف مقابل شورانده و بدبین و نگران سازند. دو سال بود که باران نباریده بود و بی آبی مردم بندر بوشهر را ناراحت ساخته و می آزرد. در شهر عده ای که آب انبار در خانه داشتند از آب آب انبار که ذخیره کرده بودند استفاده می کردند و برخی هم از آب انبار بزرگ قوام و آب انبار حاج محمد، بهره مند می شدند. سقاها نیز از آبهای چاههای بهمنی و اُندُوربُندُر، هلیله، ریشهر، پودَر و امامزاده مشکهای خود را پر آب می ساختند و بار الاغ می کردند و به شهر بوشهر می آوردند و به مردم می فروختند. عده ای از ارازل و اوباش ماجراجو که از ناحیه مقامات سیاسی نمایندگی روسیه تزاری تحریک و اغوا و تغذیه می شدند در میان عوام الناس ساده اندیش شایع کردند که عدم بارندگی بر اثر وجود دکل های بی سیم انگلیس ها است که در زمین بهمنی نزدیک عمارت ملک نصب شده و اگر این دکل های بی سیم از زمین برداشته شود و از میان بروند بزودی باران خواهد بارید و ابرهای آبستن باران بر فراز بندر بوشهر رحمت حق را نازل خواهند ساخت و شهروندان بوشهری سیرآب خواهند شد.
در یکی از روزها مردم زودباور از امامزاده، ریشهر، بهمنی، سنگی، جبری و ظلم آباد گرد آمدند و شورش و هیاهو و بلوا براه انداختند و خود را به دکل های تلگراف بی سیم انگلیس ها رساندند و با دادن شعار و تظاهرات و دشنام و نفرین به انگلیس ها دکل های تلگرام بی سیم را از زمین کندند و شکستند. اتفاقاً در آن روز حاج محمد مهدی ملک التجار ضیافتی برای نهار ترتیب داده بود که اعیان و اشراف و تجار و حکمران و نمایندگان سیاسی کشورهای خارجی در آن شرکت داشتند و مهمانان تظاهرات و جنجال بوشهریان را در برانداختن و شکستن دکل های تلگراف بی سیم انگلیس ها تماشا کرده بودند.
سیاستمداران بدبین و خودخواه و دیپلمات های انگلیسی تصور کردند این بلوا و شورش بر اثر تحریکات و برنامه ریزی قبلی حاج محمد مهدی ملک التجار است و بیش از پیش کینه و خصومت و دشمنی ایشان را بدل گرفتند در حالیکه چنین نبود و حاج صاحب اصولاً در این کار دخالتی نداشت و از آن کاملاً بی اطلاع و ناآگاه بود.
روایت می کنند و شهرت داشت هنگامیکه ظل السلطان ولیعهد ناصرالدین شاه قاجار که حکومت و فرمانروایی فارس و خوزستان و اصفهان را بعهده داشت به دعوت حاج محمد مهدی ملک التجار به بندر بوشهر آمد و از وی پذیرایی شایان و شاهانه بعمل آمد حاج ملک التجار بخاطر اینکه بزرگی و ثروت و اقتدار خود را به رخ ولیعهد ناصرالدین شاه قاجار بکشد با آتش و شعله اسکناس رایج ممالک محروسه ایران را در آتشدان سماور ریخت و آب سماور را گرم و داغ و جوشان ساخت و برای ولیعهد چایی پررنگ و معطر ساخت و به وی تقدیم داشت. علت دوستی و آشنایی حاج ملک با ولیعهد پادشاه قاجار این بود که ولیعهد در شرکت کشتیرانی بین المللی انگلیس بنام « فرانک سی استریک الرمن لین » شریک و سهیم بود و هر سال مبالغ کلان و هنگفتی پول سکه نقره رایج ایران را در صندوق ها و جعبه های محکم و وطمئن توسط حاج ملک به بندر بوشهر می فرستاد و حاج ملک بدستور ایشان آن پول های سکه و نقره ایرانی را بوسیله کشتی به لندن ارسال می داشت و در لندن به حساب وایعهد شاه قاجار تحویل و تسلیم بانک انگلستان ( بانک اوف انگلند ) می گردید و آن بانک پول های دریافتی را به حساب کمپانی کشتیرانی بازرگانی اقیانوس پیمای انگلیس « فرنک سی استریک » می گذاشت و بنام ولیعهد ناصرالدین شاه قاجار ثبت می کرد.
حاج ملک هنگام ازدواج و عروسی پسرش از بهمنی تا عمارت خود در کوی شنبدی بوشهر، فرش غالی ترکی گسترده و پهن کرد. بطوریکه می دانیم حاج ملک دو عمارت بزرگ داشت یکی در کوی شنبدی بندر بوشهر و دیگری در بهمنی. زمستانها حاج ملک در ساختمان کوی شنبدی زندگی می کرد و بسر می برد. ایشان هر شب جمعه در دلان خانه اش می نشست و به رهگذران بوشهری که ار کنار خانه اش می گذشتند از یک قران یا دو قران سکه نقره رایج ممالک محروسه ایران می داد. مردم به سکه های نقره یک قرانی و دو قرانی پرداختی حاج ملک در عصرهای روز پنجشنبه ( شب جمعه ) اعتقاد و باور عجیبی داشتند و می گفتند این پول به پول آنها خیر و برکت می بخشد و می کوشیدند تا این سکه نقره را از حاج ملک شب های جمعه دریافت کنند و در کیسه سکه های پول خود جای دهند و نگه داری نمایند. در جنگ جهانی اول سال های 1918، 1914 حاج ملک علیه اشغالگران و سیاستمداران انگلیسی فعالیت و مبارزه می کرد. رزمندگان و جنگاوران و احرار جنوب را با کمک های مالی و فکری و ارائه طریق خود تقویت و کمک می نمود برای آنها اسلحه و مهمات جنگی از مسقط وارد می ساخت و در اختیار مبارزان تنگستانی و دشتستانی و برازجانی می گذاشت.* حاج ملک به ایران و ایرانیان عشق می ورزید. بندر بوشهر و بوشهریان را با جان و دل دوست می داشت و به دردمندان و از پاافتادگان و نیازمندان کمک و مساعدت می کرد و می کوشید تا خواسته و نیاز آنان را بر طرف و مرتفع سازد و مشکلات و معضلات آنها را حل و فصل نماید. حاج ملک در کنار خانه اش واقع در کوی شنبدی یک مسجد بنا کرده بود. این مسجد که در جوار عمارت حاج ملک قرار داشت می توان گفت مسجد خصوصی ملک بود که در ایام ولیالی محرم الحرام و صفرالمظفر و رمضان المبارک در آن روضه خوانی داشت و آنان که در مسجد حاضر بودند را اطعام می داد. افزون بر روضه خوانی در روزهای جشن و اعیاد مذهبی و ملی در آن مسجد مجلس جشن و سرور و شادمانی بر پا بود و شیرینی و شربت و غذا به شرکت کنندگان و حاضرین در مجلس جشن در مسجد خورانده می شد. نماز صبح و ظهر و شب در مسجد ملک اقامه می شد و مردم محلات بندر بوشهر در آن شرکت می کردند و نماز می خواندند. در مجلس روضه خوانی، غلامان حاج ملک با قلیان های نقره وارد مسجد می شدند و قلیان پیش روی آنان که قلیان می کشیدند می گذاشتند و به خدمت می پرداختند.
عمارت مِلِک در کوی شنبدی عکس: عبدالرسول شادمان



نویسنده: عبدالرحیم جعفری
از نوشته « یادی از پیر مطبوعات بوشهر » یادنامه شادروان عبدالرحیم جعفری به کوشش: قاسم یاحسینی 
*
از لحاظ تاریخی این مطلب چندان درست نیست. ملک التجار در سالهای جنگ جهانی اول زنده نبود. ( یا حسینی ) ـ                                                                                                                                                                      

۱۳۹۰ آذر ۱۶, چهارشنبه



ویرانی بافت باستانی بندر بوشهر



Boushehr  1973
Boushehr   2008

این عکس هوایی بالا در سال 1973 میلادی، سی و هشت سال پیش از بوشهر گرفته شده است. در این عکس بندر بوشهر شهری سرزنده و با یک بافت قدیمی زیبا دیده می شود. در پایین یک عکس هوایی ماهواره ای در سال 2008 میلادی، سه سال پیش و سی و پنج سال پس از آن عکس بالا بخشی از همان بافت قدیمی شهر بوشهر که در بالا می بینید نشان می دهد و من نام های برخی از ساختمان ها و مکان ها در روی آن نوشته ام ولی جای افسوس است که از آن شهر زنده و زیبا، کوی قدیمی کوتی و ساختمان های باستانی چیزی جز ویرانی دیده نمی شود، گویا یک شهر سوخته و جنگ زده که به حال خود رها شده است. ع
* برای بهتر دیدن عکس ها روی  آنها کلیک کنید


۱۳۹۰ آذر ۱۰, پنجشنبه


بافت پیشین بندر بوشهر و چهار محل         بخش شش         محله بهبهانی

خانه محزون زاده
دست راست خانه احمدی و در چپ خانه محزون زاده
نخست از اینکه وبلاگ دیر به روز می شود از خواننده گان پوزش می خواهم. در نوشته پیش در محله بهبهانی شما را به همراه خود تا کناره غاله روبروی خانه آقای عبدالرحیم جعفری بردم. حال دوباره از آنجا ادامه می دهم پس با من بمانید تا با هم به کیچه ( کوچه ) پس کیچه های بوشهر سری بزنیم. در خیابان شاه پیشین کنار خانه جعفری خانه آقای محمد کاظم محزون زاده دبیر ریاضی و شیمی قرار داشت که یک کیچه تنگ و باریک آنها را از هم جدا می کرد. در گذشته در این مکان دبستانی وجود داشته که به بخشش آقای محمد باقربهبهانی بنا شده بوده است. شناشیر ( بالکن چوبی ) خانه روبروی دریا بود و چه لطفی داشت و چه خوش بود در چنین خانه هایی زنده گی کردن، شب ها با لالایی و آوای دریا به خواب می رفتی و بامدادان روبرویت دورنمای زیبا و بی پایان دریا بود که به مانند پرده سینما همیشه چیزی تازه برای دیدن و شنیدن داشت و از نگاه کردن به آن خسته نمی شدی چون تکراری نبود. یک روز آب دریا پر و خُوار ( صاف و آرام ) بود به مانند آیینه و در کرانه، آنجا که دریا و آسمان یکی می شوند به غراب ها ( کشتی ها ) نگاه می کردی و یا در شامگاه به غروب دلنشین و نشستن زیبای خورشید در آبهای دریا و از رنگ آمیزی زیبای آسمان و آبهای زرین خوش بودی  در روز چه خوش بود شنا کردن، تن را به آب دادن و زمانی کوتاه گرمای بندر به فراموشی سپردن، یا از روی شناشیر دیدن بچه های شاد که از روی کممه ( بلندی و دیوار ) دریا استادانه توی آب شیرجه می رفتند. روزهای توفانی چه زیبا بود تماشا بُهانده های دریایی ( مرغ های دریایی ) که بیباک، چیره و هنرمندانه در میان موج و خیزاب های سرکش و توفان در آسمان به پرواز بودند و آوای آنان با آواز دریا در هم می آمیخت و به سمفونی دریا و مرغ توفان گوش می دادی. خیزآب ها خود را به دیوار دریا می کوبیدند و خیابان از هجوم آنها در پناه نبود و پر از آب می شد و چه بسا نیمه شبان با خروش و غُناهِشت ( ندای سهمناک ) خیزآب ها هراسان و سراسیمه بیدار می شدی. دگر روزی می دیدی که او گِرا ( آب خالی ) می کند و سپس آب دریا پس می رفت و ده ها متر خشکی پدیدار می شد که گویی دریا برای همیشه مرده و خشک شده و دوباره چهره ای نو و زیبا از خود به نمایش می گذاشت و من هنوز بوی شیلو ( گونه ای گیاه دریایی ) کناره دریا بندر در حس بویایی خود دارم و آنرا فراموش نکرده ام. باز بچه ها را در خشکی روی شن های کناره دریا می دیدی که هر کسی به دنبال چیزی بود. برخی از این پیش آمد استفاده کرده در میان سنگها و گسسار ( سنگهای دریایی که روی آنها گونه ایی صدف با عاج های بسیار تیز و برنده است ) به دنبال سُرُپ ( سُرب ) و قلاب ماهیگیران بودند که در هنگام هَداگ ( ماهیگیری ) در این سنگ و گسسارها شییر ( گیر کردن ) شده و بارز ( آزاد ) نشده و پُکیده ( بریده ) بودند، برخی دیگر در زیر سنگها به دنبال دود ( کرم دریایی ) برای هداگ بودند و بچه هایی دیگر سیخ به دست دنبال شکار گبگو ( خرچنگ ) و دیگرانی که بیشتر از طبیعت و زیبایی خشکی دریا دلخوش بودند ستاره های دریایی و صدف و گوش ماهی جمع می کردند. برخی از زمان این کارها چنان بچه ها را به خود سرگرم می کرد که فراموش می کردند چندی زیاد گذشته و نمی دانستند که آب دریا دوباره دارد از پشت سر آنها با شتاب پر می شود و این برای بچه هایی که نمی توانستند شنا کنند به مانند دامی بود و تا آگاه می شدند و می خواستند برگردند آب همه جا را فرا گرفته بود و شوربختانه کسی که نمی توانست شنا کند در آب دریا از دست می رفت و دریا خانواده ای را داغدار می کرد. بله دریا چنین است که می بینید و مرا هم چنان در خود فرو برد که از دنباله چیزی که برای شما می خواستم بنویسم دور ماندم. در همسایه گی دیوار به دیوار خانه محزون زاده خانه آقای حسن احمدی که رییس امور اداری آموزش و پرورش بوشهر بود قرار داشت که در سال هزار و سیسد و هشتاد و یک از ناملایمات زنده گی و به واخواهی زبیدادی خود را به آتش کشید و رفت. هنوز به یاد دارم در زیر خانه اش  گاراژ ماشین پیکانش بود، ماشینی که سالها از آن استفاده کرده ولی هنوز برق می زد و آنرا خوب و مرتب نگاهداری کرده بود و همیشه خیلی آرام با آن راننده گی می کرد.
در کنار خانه اش خانه ای بزرگ از زنده یاد آقای حسین نعمتی بود که در آن زمان در سال های هزار و سیسد و چهل و هشت چندین سال اداره دادگستری در آن خانه مشغول به کار بود و کوچه ای در بین آن و خانه احمدی بود که وارد محله می شد و در پایان کیچه دادگستری دست چپ خانه آقای شیر خان رئیسی که مردی ورزشکار، ورزش دوست و مدیر هنرستان صنعتی حاج جاسم بوشهری بود قرار داشت. یادشان گرامی آقایان محزون زاده، احمدی و رئیسی هر سه فرهنگی بودند. روبروی خانه رئیسی میدان کوچکی بود و در پشت دادگستری خانه نیمه خرابه ای بود که آقای رسول چمن ( رسول سیاه ) در آن با دو دخترش زنده گی می کرد. در آن سو روبروی خانه رسول خانه پدر بزرگم ( پدر پدرم ) محمد علی پورصبّاغ قرار داشت. پدر بزرگ که اهل بهبهان بود در زمان جوانی به بوشهر آمده و با دختری از محله بهبهانی بنام "ام الخیر" ازدواج کرده و دارای پنج فرزند به ترتیب سنی به نام های خاتون جان، محمد صادق، احمد، موسا و مریم بود و در محله دهدشتی در کاروانسرای پشت بازار آهنگران پیشه رنگرزی داشته است و نام خانواده گی ما پورصبّاغ هم از او و پیشه اش گرفته شده است که بخش نخست پارسی و بخش دوم عربی است، " پسر رنگرز " . آببی ( مادر پدرم ) یا آبی بی ( آغا بی بی، مادر بزرگ ) می گفت که آبواتون ( پدر بزرگتون ) در زمستان پگاه در سپیده دم خیلی زود بیدار می شد و چوقه اش را روی دوش می انداخت و در تاریکی بسوی کاروانسرای رنگرزی می رفت و تا بامداد از زیر نودونهای ( ناودانهای ) کاروانسرا آب جمع می کرد و خمره های بزرگ رنگرزی را پر از آب می کرد. پدر بزرگ یکی از سر جنبانان و زگردهای بنام محله بهبهانی بوده است که البته جای افتخاری نیست، چونکه آنها در آن سالها در ماه های عزاداری محرم و صفر از آنجایی که دلبسته سر سخت محله خود بودند از روی تعصب، ناآگاهی و شاید کسانی آنان را می شوراند در هنگام سوگواری و سینه زنی اگر گروه و دسته عزاداران و سینه زنان محله دیگری نزدیک به مرز یا وارد محله بهبهانی می شدند آنها با چوب و چماق با مردان محله همسایه درگیر می شدند و به زد و خورد می پرداختند. تاق خینی ( خونی )  (اینجا)   که در بین مرز کوی بهبهانی و کوی شنبدی قرار داشت یادگاری از آن زمان بود و از آنجایی که در زیر این تاق درگیریهای خوننین روی داده بود آنرا تاق خینی نامگذاری کرده بودند.ع 
* منظور از خانه آقای محزون زاده این است که او و خانواده در این خانه زنده گی می کردند ولی من درست نمی دانم که خانه به ایشان تعلق داشت یا آقای بهبهانی



۱۳۹۰ خرداد ۹, دوشنبه

استاد هنرمند حسین موسوی نژاد
نخست از دوست ارجمندم آقای مسعود صدر که مرا در این نوشته یاری کرد و عکس های کارهای هنری آقای موسوی نژاد را برایم فرستاد بسیار سپاسگزارم. « سید حسین موسوی نژاد در سال 1323در بوشهر بدنیا آمد نقاشی را از کودکی آغاز کرد. و طی این دوران هرگاه فرصتی پدید آمده بر آن بوده تا دل مشغولیهای خود را از طریق رنگ و طرح در معرض نظر گذارد. اولین نمایشگاه نقاشی خود را در سال 1338 در دبیرستان سعادت بوشهر برگزار نمود. زمانی که تبعات نوجوانی او را از پرداختن به مسایل روز بازمیداشت. دومین نمایشگاه در سال 1349 در سالن فرهنگ و هنر آن زمان برگزار شد. آن روزها بحث وعده های رسیدن به دروازه های تمدن بود که در آن مجال هر چند با اشکال؛ توانست نیم نگاهی به وقایع آن زمان داشته باشد. سومین نمایشگاه در سال 1357 در سالن تربیت بدنی برگزار شد که مصادف با دوران شور و هیجان انقلابی مردم بود و امکان آن فراهم آمد تا تعدادی از آثارش با مضامین انقلابی را به نمایش بگذارد. اما آنچه باعث شد وی پس از گذشت سالها اقدام به برگزاری این مجموعه در قالب نقاشی و مجسمه نماید؛ پرداختن به تاریخ و آداب و رسوم زادگاهش بوشهر بود؛ پیشینه ای کهن با آیین هایی زیبا و پر رمز و راز که تنها در بایگانی حافظه ی گرد زمان گرفته ی نسل در حال انقراض؛ ثبت و ضبط است و با رفتن آنها این میراث با ارزش در خاک مدفون خواهد شد. سعی او بر این بوده که آنها را از حافظه ها بیرون کشیده و با رنگ و لعابی تازه به آیندگان تقدیم نماید. » منظور از نوشته بالا « برگزاری این مجموعه » نمایشگاه آفریده های هنرمند ارجمند آقای حسین موسوی نژاد است که در تهران به نام قلم مهتاب در سیزده دیماه تا سی دیماه هزار و سیسد و هشتاد و نو خورشیدی برگزار شد. شمار کارهای هنری این هنرمند بوشهری که در این نمایشگاه به نمایش گذاشته شد بیست و سه تابلو رنگدیس رنگ و روغن و بیست و نو تندیس و تابلو برجسته بوده است. در این آفریده ها هنری آقای حسین موسوی نژاد بیشتر به آیین و فرهنگ، پیشه ها، خانه و مکان هایی در بندر بوشهر پیشین پرداخته که دیگر وجود ندارند  ولی آنها را در کارهای فرهنگی انسانی خود بسیار پرتوان و زیبا برای همیشه جاویدان ساخته و بسان بسیاری از هنرمندان تنها زیبایی را نشان نداده بلکه دردها و زشتی ها را دیده و آنها را برای دیگران به تماشا گذاشته است.    

ساروج کوبان
« برای تهیه ساروج، ترکیبی از گل رس، آهک در کوره حرارت می دادند سپس آن را در محل کار دپو می کردند. این ترکیب سپس توسط تعدادی کارگرساروج کوب طی تشریفاتی از سر شب تا سحر بوسیله طبله  ( الّامه ) که از چوب ساخته شده بود می کوبیدند و زیر و رو می کردند و صبح روز بعد آنرا با آب مخلوط و در ساختمان از آن استفاه  می کردند. کوبیدن ساروج ریتم موسیقائی داشته و حرکت طبله ها که در دو دسته مساوی تقسیم شده بودند با هم هماهنگ بود بطوریکه وقتی طبله های دسته اول بالا می رفت طبله های دسته دوم به سطح ساروج کوبیده می شد. استاد و مدیر این گروه در وسط وظیفه داشت که ساروج های وسط را با بیل به اطراف پخش تا کوبیده شود و همزمان می بایست اشعاری همگام با صدای طبله ها می خواند و بقیه به او پاسخ می دادند. »
کُندو یا ( مُندو )پا نداره
« کودکانی که تا سن نه تا ده ماهگی راه نمی افتادند نوعی نارسائی جسمی تلقی می شد و آنها را کُند ( کُندو ) می گفتند بنابراین مادر طفل برای علاج این بیماری طی تشریفاتی طفل را بغل کرده و در کوچه ها براه می افتاد و بچه های محل که با خبر می شدند آنها را دنبال می کردند وبرایشان دست می زدنند و می خواندند.
کُندو پا نداره *** از تنبلی بی حاله      دو پیل ( پول ) بدین به کندو *** تا کندو پا بیاره  »

هنگامی که من به ایشان می اندیشم یاد هایی از زمان های پیشین و نوجوانی درونم مانند یک خواب کم کم جان می گیرند. من او را گه گاهی در راه از دور می دیدم همیشه خاموش و آرام بود و آراسته و ساده می پوشید و با گام های مرتب راه می رفت.  شاید در سال پنجاه بود که آقای گنبدی که دوزنده و درزی بود در زیر خانه ما در خیابان ششم بهمن از پدرم دو دهانه دکان برای دوزنده گی کرایه کرد. این دکان دوزنده گی یک تابلو  بر سر در داشت که روی آن بسیار زیبا و هنرمندانه نوشته شده بود خیاطی ساحل، در آن زمان این تابلو با همه تابلوها تفاوت داشت، تک بود و در هیچ جای شهر بوشهر به مانند آن نمی یافتی و دوستی به من گفت که این کار آقای موسوی نژاد است. این نخستین یادی است که من از ایشان  دارم و پس از آن، یاد همان تابلو  رنگدیس است که در آرایشگاه نوبهار بود و در نوشته پیشین برایتان از آن نوشتم. ایشان در این تابلو دمی از زنده گی یک خانواده تهیدست را نشان می داد که تا آنجایی که به یاد دارم مردی در یک خانه یا *کِپری پا شُلی بر روی یک *تَکِ پاره پوره ای نشسته بود و در حال خوردن نان و خوراکی ساده بود. از چهره این مرد خستگی و رنج می بارید، زن این مرد در گوشه ای کودک خود را در آغوش داشت و به او شیر می داد و بچه کوچکی در سویی دیگر بر روی شکم دراز کشیده بود و گهواره ای در گوشه اتاق بود. این تابلو برای من مانند فریادی در سکوت بود و برای همین تا کنون آن را فراموش نکرده ام. از آنجایی که ایشان کارهای هنری خود را به مانند فرزندان خویش دوست می داشت امیدوارم که آن تابلو  و کار زیبا از بین نرفته باشد و یا دوباره آن را بدست آورده باشد.
 در سال پنجاه و هفت یا پنجاه و هشت در روزهای پر جنب و جوش انقلاب بود که در دکان کتاب فروشی مهرداد ( آقای دهدار ) در مرکز شهرکه روبروی دکان چینی و بانک صادرات بود دومین تابلو نگارگری ایشان را دیدم که بیشتر دیدی به انقلاب و مسایل روز داشت. در روزهای پس از پیروزی انقلاب چندی از بچه های محل که می دانستند آقای موسوی نژاد شخصی فرهیخته و کتاب خوان است از ایشان درخواست کردند که شبی در مسجد قبری برای ما در باره انقلاب سخن بگویند که چنین شد و او شبی به مسجد آمد و برایمان  سخن راند و اگر کسی پرسشی داشت جواب می داد، بسیار شمرده و با آرامش گفتگو می کرد و من در آن شب با ایشان از نزدیک کمی بیشتر آشنا شدم.
در پایان من به نوبه خود از این استاد هنرمند قدردانی می کنم و برایشان در زنده گی و کارهای هنری تن درستی و پیروزی آرزومندم.
پی نویس:

روی عکس ها کلیک کنید
کِپَر پا شُلی = کِپَر و آلونک با دیواری کوتاه از شُل که از شاخ و برگ مُخ ( درخت خرما ) درست می کنند.    تَک = گونه ای حصیر که از برگ ( پیش ) درخت خرما درست می کنند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۹, دوشنبه


هنر آفرینشی زیبا

هنر چیست؟ هر کسی از واژه هنر یک برداشتی دارد و گفتن از آن آسان نیست زیرا بسیار گسترده است. شاید بتوان گفت هنر یک نو آوری و کاری زیبا از کسی است که توانایی آفرینش دارد، کسی که ما او را هنرمند می دانیم. کمتر کسی می توان یافت که هنر را دوست نداشته باشد، به اندازه ای زیباست و توان و نیرو دارد که هر کسی به گونه ای آن را ارج می گذارد. هنرها گونه های فراوانی دارند که شناخته شده ترین آنها را می توان این چنین گفت : نگارگری ( نقاشی ) ، پیکرتراشی، چکامه و داستان، آواز خواندن و نواختن ساز ( موسیقی )، دست افشانی و پایکوبی ( رقص )،خانه و ساختمان سازی ( معماری )، و هنرهای نمایشی .
نمی دانم شما خواننده گرامی بیشتر به چه هنری گرایش دارید، ولی من شیفته هنر و زیبایی هستم و به هنر نگارگری و عکاسی بسیار گرایش دارم. شاید بتوانم بگویم که اندکی توانایی و آمادگی در نگارگری داشته و دارم ولی افسوس که هیچگاه آن را کوشا دنبال نکرده ام. همیشه چیزهایی هستند که در یک زمان ویژه کسی را به یک هنر دلبسته می کنند و هنگامی که من به کِشو بایگانی مغزم سرک می کشم نخستین چیزی که مرا شیفته چهره نگاری  و رنگ آمیزی کرد یک تابلو رنگدیس و پرتره بسیار زیبا بود که دوست پدرم به روی یک بوم کشیده و در زیر آن نام محمدیان دیده می شد. این هنرمند که فکر کنم آقای حمید محمدیان بود در این پرتره  چهره پدرم در کنار چهره زنی زیبا که بی شک دوستش بود به زیبایی تمام رنگ آمیزی کرده بود. در آن زمان شاید من ده سال بیش نداشتم ولی این تابلو زیبا همیشه مرا بسوی خود می کشید نخست شاید از روی کنجکاوی که این زن زیبا و جوان کیست که دست بر گردن پدر دارد و دیگر آن زیبایی رنگدیس بود. پدرم این تابلو را برای اینکه از دید پنهان باشد در صندوقخانه در تاقچه بلندی گذاشته بود ولی من بچه و کنجکاو بودم و در هنگامی که کسی در صندوقخانه نبود از روی تاقچه های پایین  بالا *وَر می چریدم ( به بالا می رفتم ) و تابلو را به پایین می آوردم و نگاه می کردم. یک بار در این کار غافلگیر شدم و مادرم سر رسید و آن را از دستم گرفت و با بد و بیرا گفتن آن را در تاقچه بلندی انداخت. او *نخش آن تابلو را نداشت ( چشم دیدن آن را نداشت ) هر چند که آن از زمان پیش از ازدواج آنها بود، ولی پس از آن که بزرگتر شده بودم می توانستم مادر را بهتر بفهمم. هنوز به خوبی به یاد دارم هنگامی که پدر مرا به همراه یکی یا دو برادر با خود برای تراشیدن موی سر به سلمانی می برد. در آن سال ها در زیر تاق بازارچه در مرکز شهر بوشهر در دروازه دو آرایشگاه بود در زیر یک تاق آرایشگاه آقای غلامیان که در همسایگی ما در خیابان ششم بهمن زنده گی می کرد و  در زیر تاق دیگر آرایشگاه آقای پاسلارزاده بود که پدرم همیشه ما را پیش او می برد و او موهای ما را خیلی کوتاه *مکینه ( دستگاه و ماشین مو تراشی ) می کرد ولی زمانی که کمی بزرگتر شده بودیم و با موی کوتاه ناسازگاری و ستیزه می کردیم پدرم به آرایشگر می گفت: اینبار موهایشان را *گِسسه ای بزن ( موهای پشت سر کوتاه و جلو بلند تر تا کمی روی پیشانی ) و ما خوشحال که گِسسه داشتیم.

این همه داستان سرایی آرایشگاه پیش درآمدی بود که برایتان بنویسم دو دیگر چیزی که دوست داشتن هنر نگارگری در من بوجود آورد کجا و چگونه بود. در سال های پس که بزرگتر شده بودم و خود به آرایشگاه می رفتم بیشتر به آرایشگاه نوبهار که در مرکز شهر و در کنار دوچرخه فروشی آقای توکلی بود می رفتم و آن هم به سبب یک چیز و آن تابلو رنگدیس بسیار زیبای هنرمند فرهیخته آقای حسین موسوی نژاد بود که در بالای آیینه بزرگ آرایشگاه به دیوار آویزان بود. چه زیبا کشیده بود، دمی از زنده گی یک خانواده تهیدست را رنگ آمیزی کرده بود، آنقدر زنده بود که با تو سخن می گفت و تمامی درد و رنجی که در چهره مرد خانواده دیده می شد در درون جان و روان تو می ریخت. این تابلو جای بسیار مناسبی گذاشته شده بود چونکه همیشه در آریشگاه می بایستی در نوبت می نشستی و این بهترین زمان برای نگاه کردن آن تابلو که روبرویت قرار داشت بود. او تو را بسوی خود می کشید و تو را به اندیشه وا می داشت.
پس از این دو چیز، کسی که مرا بیشتر شیفته هنر نقاشی کرد دوست عزیز و هنرمندم آقای مسعود صدر بود که با چه سختی ولی با عشقی بزرگ نقاشی و رنگ آمیزی می کرد و مرا هم به کار در این رشته هنری فرا می خواند و همچنین ایشان بودند که یک روز در خانه اشان عکس هایی از آقای پرویز هوشیار که با برادر بزرگترش  دوست بودند به من نشان دادند، در آن زمان فکر کنم آقای هوشیار هنوز در انگلستان دانش می آموختند، عکس ها همه از کوچه و خانه های قدیمی بوشهر و بیشتر از دید ساختمان سازی گرفته شده بود و تا اندازه زیادی با دیدن این عکس ها بود که به کار عکاسی از بافت قدیم بوشهر گرایش پیدا کردم ولی افسوس که در این زمینه نتوانستم کار کنم، زمان اجازه نداد و به درازا نکشید که انقلاب شد و پس از آن دوران سربازی و سپس کوچ به دیار فرنگ .  


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 




گاه آرزو می کنم زورقی باشم برای تو
                  تا بدان جا برمت که می خواهی .
                                                زورقی توانا
                                                    به تحمل باری که بر دوش داری،  
                                                                زورقی که هیچگاه واژگون نشود
                                                                         به هر اندازه که نا آرام باشی
                                                                                              یا متلاطم باشد
                                                                                                     دریایی که در آن می رانی .
                                                                                                       " چیدن سپیده دم ـ  مارگوت بیکل ترجمه احمد شاملو "                             
                                                                                                                                                                                                                              
                                       یونان جزیره کِرِتا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
                   

۱۳۹۰ فروردین ۳۰, سه‌شنبه


همشهری عزیز در فیس بوک به « دوست داران بافت کهن بوشهر » به پیوند



فریاد

دستان پیرم را بپذیر
دست هایم را به سوی شما دراز می کنم
شما از من هستید و من از شما
مرا نجات دهید
من هستم بازمانده باستان با شکوه شما
من هستم آیینه سرگذشت شما
به خود ارج نهید
قسم به خون گل های یاس سرخ
که بر شانه هایم شما را آرزو می کنند
قسم به هلال های رنگین پنچره
قسم به شناشیر و کِرکِره
که شما را فریاد می کنند
من این چنین سزاوار نیستم
مرا نجات دهید
من هستم ماندگار فرهنگ شما
من هستم یادگار نیاکان شما
به خود ارج نهید

علی رضا پورصبّاغ 
   



                                                                                      

                                   
                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                  علی رضا پورصبّاغ  15.05.2001

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ