۱۳۸۸ اسفند ۷, جمعه


به یاد تک درخت خشک پلاژ

واژه پلاژ اغلب در ذهن من مترادف بوده با یک ساحل شنی که درختی خشک زینت بخش بسترش بوده است. ته مانده پیکر درختی که نشان از زمانهای دیر می داد، روزهایی که در آن مکان، شاید هنوز موجی به پایش بوسه ای نمی زده است، در غیر این صورت چگونه او می توانست در آنجا ریشه زند، رشد کند و به این کهن سالی برسد؟ من اغلب در شگفت بودم که چگونه این درخت خشک و پیر سالیان دراز هنوز در بستر شنهای سست ساحل استوار مانده است! نه از توفان و سوز باد شمال زمستان می لرزید، نه از آفتاب سوزان و گرمای طاقت فرسای تابستان بندر اخمی به ابرو داشت ونه هراسی از یورش موج و آب شور دریا. هر چند سالیانی دراز بود که او خشک و پیر بود ولی هنوز مقاوم ایستاده بود، چونکه ریشه در خاک داشت. او در چشمان من شکل سمبل پیروزی و مقاومت داشت، دستی را می ماند که از شن ها بیرون زده و در فضا با انگشتانش علامت پیروزی را نشان می داد. هر چند فرسوده و فرتوت ولی تنها او بود که به ساحل زینت می بخشید و در غروب آفتاب به ساحل جلوه ای دیگر می داد. او زینت بخش ساحل و موجهای دریا شده بود و گویا پلاژ بدون او چیزی کم داشت. من نمی دانم سرانجام او خود تن به شنهای ساحل تسلیم کرد یا اینکه کسانی دیگر ریشه اش را از خاک کندند.





0 دیدگاه: