۱۳۸۹ مهر ۲۵, یکشنبه



بوای مُندو

در نزدیکی خانه دهدشتی که سر به آسمان کشیده بود و آقای دهدشتی با زن اش به تنهایی در آن زنده گی می کردند در میدان پخش برق خرابه ای بود که در آن *کومه و *کپر نشینان بودند و در هنگامی که *" زن آقای دهدشتی در خانه با شانه و برس طلا موهای سپیدش را شانه می زد " روبروی تاق خانه آنها خرابه ای دیگر بود که پیر مردی از اهالی دشتی که پدرم به او زایر می گفت و ما بچه های محل به او *بوای *مُندو می گفتیم زندگی می کرد. بوای مُندو پیرمردی خاموش و تهیدست بود و پسرهایش همه به کارگری و حمالی مشغول بودند. یکی از پسرهایش به نام ماندنی توی بازار حمالی می کرد و از این رو ما به آن پیر مرد بوای مُندو می گفتیم. در سال های پنجاه نو و شصت بیشتر در روزهای پنج شنبه مادرم از خوراکی که برای ما پخته بود بشقابی را پر می کرد و به من می داد تا برای این پیر مرد ببرم. هنگامی که من در آن خانه خرابه *تک تک میزدم و صدای بفرمااش را می شنیدم وارد می شدم گویا او انتظار می کشید بسیار خوشحال می شد و بشقاب را می گرفت. گاهی او تنها بود و گاهی با یکی دو تا پسرهایش، من در گوشه ای می ایستادم تا آنها خوراکشان را بخورند و بشقاب را به من بدهند، دستهایشان تند وتند در خوراک توی بشقاب فرو می رفت و با اشتها و آزمند لقمه ها را در دهان می گذاشتند. پس از خوردن بوای مُندو دستهایش را بالا می برد، نگاهش به آسمان می دوخت و بی اندازه در خواست و نیایش خوبی برای ما می کرد. من گه گاهی با چند جمله کوتاه با او گپی می زدم سپس خدا حافظی می کردم. در یکی از این روزها در سال پنجاه و نو دوربین یاشیکا خود را به همراه بردم که از او عکس بگیرم. پس از اینکه او خوراکش را خورد می خواست قلیان دود کند و این بهترین سوژه برای من بود. از او پرسیدم که آیا می توانم از شما عکس بگیرم؟ او گفت بله بفرما، ولی من می خواستم عکس در شکل طبیعی باشد چند دقیقه ای شکیبایی کردم و او هم خیلی طبیعی بدون اینکه به من یا دوربین نگاه کند مشغول چاق کردن قلیانش شد و من سه عکس از او گرفتم، نخست در حالی که او تنباکو روی سر قلیان می گذاشت،  (اینجا)  دیگری هنگام آتش گذاشتن روی سر قلیان   (اینجا)  و آخری در حال قلیان دود کردن که عکس خوبی شد. من فیلم عکس هایم را در آن زمان به لابراتور عکس در کوچه بانک صادرات پیش آقای ماشاالله حمزئیان برای چاپ می بردم، هنگامی که او عکس های بوای مُندو دید از آن یکی که در حال قلیان دود کردن بود خیلی خوشش آمد و گفت عکس قشنگی است، آیا اجازه دارم آن را بصورت پوستر بزرگ برای لابراتورم چاپ کنم؟ من هم گفتم باشد می توانید از آن برای این کار چاپ کنید. این عکس در نوشته سنگستان جلد دوم چاپ اول از آقای عبدالحسین احمدی ریشهری هم چاپ شده و خوشحالم که از آن در این نوشته استفاده شده است.

پانویس:
*کومه = خانه وآلونک کوچک که با شاخ و برگ درخت درست کنند      *کِپَر = به آلونک هایی که با شاخ و برگ درخت خرما درست می کنند گفته می شود       * نقل قول از ننه تیمور، پیر زنی که برای کمک در کار خانه پیش زن آقای دهدشتی می رفت. او می گفت که زن آقای دهدشتی هنوز موهایش را با شانه طلاایش شانه می زند. ( در گذشته کسانی که توانایی مالی داشتند برای عروس لوازم آرایش طلا مانند شانه و برس یا آیینه هدیه می دادند.)      *بوا = پدر    *بوای مُندو = پدر ماندنی      تک تک = در زدن.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

2 دیدگاه:

شادمان گفت...
این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.
بندر زیتری گفت...

سلام آقای شادمان، از سر زدن به بندر زیتری و نوشتن دیدگاه هایتان متشکرم.ع
http://bandar-eziteri.blogspot.com/