بافت پیشین بندر بوشهر و چهار محل بخش دو محله بهبهانی
در کوچه خانه آقای دهدشتی روبروی در خانه اش خانه ای کوچک قرار داشت که در آن خانه توی گوشه کوچه باز می شد. در این خانه خرابه مم سن ( محمد حسن ) برادر زن آقای عبدالرسول دهدشتی زنده گی می کرد. مم سن مردی خاموش و همیشه تنها بود، در تمام سال در زمستان و تابستان *پا پتی و با یک *لنگوته و تکه پارچه ای که بالا تنه اش را می پوشاند می گشت. بیشتر ریش اش بلند می گذاشت که سپید بود و از این رو ما به او مم سن یا مم سن ریش می گفتیم و خیلی ها به او مم سن *کِلو می گفتند. او شاید از یک بیماری روحی و روانی رنج می برد ولی از نظر من دیوانه نبود و شاید او خود این گونه سخت و مرتاض گونه زنده گی کردن را انتخاب کرده بود. او فردی تحصیل کرده بود و حتا در دانشگاه بمبی هندوستان درس خوانده بود و زبان انگلیسی هم می دانست. ما بچه ها او را در کوچه دیده بودیم که تکه پاره روزنامه انگلیسی زبان از روی زمین بر می داشت و نگاه می کرد و با خود به همراه می برد. بچه های کنجکاو دیگر هم دزدکی هنگامی که او در خانه نبود از پشت خانه اش که در و پیکر درست و حسابی نداشت از روی حموم حاج ابراهیم خرمایی به درون خانه اش* ورچریده بودند و به چشم دیده بودند که مم سن در خانه خرابه اش کتاب هم دارد و این نشان می داد که او هنوز می تواند بخواند. برخی افراد می گفتند که او به دلیل ناکام شدن در یک عشق بزرگ دچار چنین روزی شده است و برخی از قدیمی ترها می گفتند که او را *دوا خور کرده اند.به یاد دارم که شبی پدرم در کنار در *سرا که در خیابان ششم بهمن باز می شد ایستاده بود و با یکی از دوستانش که فکر کنم *آغـُی عیسا زاده بود گپ می زد. من هم که شاید هشت ساله بودم در کنارشان ایستاده بودم، در این هنگام مم سن هم از راه رسید و به پدرم گفت: موسا چه داری بخورم؟ در آن زمان مم سن هنوز جوان بود و شاید چهل سال بیش نداشت. پدرم درون خانه رفت و یک بشقاب پلو*ماشَک برای او آورد و دستش دراز کرد که به او بدهد ولی مم سن با دست اشاره کرد و گفت روی زمین بگذار. او هیچ وقت چیزی از دست کسی مسقیم نمی گرفت . پدرم بشقاب خوراک را روی *سه کـُنچه در خانه گذاشت، مم سن *دوکـُرپا نشست و نخست تمام ماشَک های توی پلو را بیرون آورد و روی زمین ریخت و سپس پلو را خورد. پدر و دوستش همان طور مشغول سخن گفتن بودند که یک باره مم سن رو به آغُی عیسا زاده کرد و گفت *بـِیل با موتورات یک * زُری بخورُم . از این سخن غیر منتظره مم سن کمی سکوت فرا گرفت و سپس دوست پدر با شگفتی از او پرسید تو می توانی موتور سیکلت سواری کنی؟ و مم سن گفت *ها می تونـُم. در آن زمان ها بیشتر از موتور سیکلت هُندا هفتاد استفاده می شد که ما بچه ها به دلیل صدای خاصی که داشت به آن کـُپ کـُپی می گفتیم. به هر حال، مم سن سوار بر موتور شد و با چند هِندل زدن و گاز و دنده موتور را روشن کرد . پدر و دوستش که شگفت زده شده بودند با چشمانی بی اندازه باز او را نگاه می کردند و می خندیدند. مم سن با موتور به سوی دریا حرکت کرد و پدرم نگران گفت نه اینکه او خودش با موتور توی دریا بیاندازد. ولی زمانی نگذشت که دوباره از دور صدای موتور شنیده و نور چراغ آن سوسو زنان دیده می شد و مم سن داشت برمی گشت و پدر و دوستش نفس راحتی کشیدند، او از موتور پیاده شد و گفت تا *دِمه دریا رفتُم و برگشتُم. این یک یادبودی بود از او در آن شب که هنوز به یاد دارم و خواستم شما هم آن را از دست ندهید. من این عکس را از او در سال پنجاه نو از زیر تاق دهدشتی هنگامی که او می خواست وارد خانه اش بشود گرفتم. پشت پای چپ اش زخمی کهنه او را رنج می داد و در این سال ها او دیگر مانند گذشته نمی توانست بالا تنه اش را برهنه بگذارد یا با یک تکه پارچه بپوشاند، بدنش دیگر یاری و توان آن را نداشت و یک کُت کهنه ای می پوشید. در میدان قبری در پشت و دیوار به دیوار خانه مم سن حموم حاج ابراهیم خرمایی که بی شک به وسیله پول این بازرگان بوشهری ساخته شده بوده قرار داشت که به آن حموم قبری هم می گفتند. پدرم می گفت وقتی که او پنج، شش ساله بوده در زمستان با مادرش به این حموم می رفته است و از آنجایی که پدرم متولد سال هزار و سیصد و چهار است پس این حموم در سال هزار و سیصد و ده هنوز رونق داشته و تا هفتاد و نو سال پیش درست بوده است. پدرم می گفت در روزها پـِهـِن توی آفتاب می گذاشتند تا خوب خشک شود و سپس با آتش زدن آن *تین حموم را گرم می کردند. در زمان بچه گی من که ده، یازده ساله بودم و در میدان قبری با بچه ها بازی می کردیم این حموم دیگر از کار افتاده و به خرابه ای تبدیل شده بود ولی سقف آن هنوز تمام خراب نشده بود و دارای دو *گـُنبذ یکی بزرگ و دیگری کوچکتر بود که میان آنها دهانه ای دایره ای برای تابش نور به داخل حموم وجود داشت. در هنگام فوتبال بازی پاره ای وقت ها فوتبال ما بچه ها از درون این سوراخ ها وارد حموم می شد و می بایست کسی آن را بیرون بیاورد، چندین بار من هم درون آن رفتم داخل آن خوب مانده بود، محل رخت کن، صحن حموم و خزانه آن هنوز درست بودند ولی از روی کمی ترس و بوی بد *خُمام که خُمامی ها و سپور ها در آن ریخته بودند زود فوتبال را پیدا می کردیم و از آن بیرون می زدیم. در هنگام هفت تیر بازی دیوار خرابه های حموم مناسب ترین محل برای ما بچه ها بود، پشت گـُنبذ های آن *کِر می شدیم و مانند "جان وین" تیراندازی می کردیم . بچه های بزرگتر مانند علی چتر سحر، محمود صدر، محمد دشتی فر، شاکر و باقر قاسمی زاده امام زاده ای و دیگران هنگامی که می خواستند هفت تیر بازی کنند ما بچه های کوچکتر را بازی نمی دادند ولی من یک شانس خوب داشتم و آن هفت تیر زیبایی بود که کمر بند و گلوله داشت و پدرم یکی برای من و دیگری برای برادرم از کویت ارمغان آورده بود و دیگر بچه ها چنین اسباب بازی نداشتند. تنها به یاد دارم که محمود صدر هم یک مسلسل آهنی زیبایی داشت که هنگامی ماشه آن را فشار می دادی صدای رگبار گلوله از آن بیرون می آمد و یک سه پایه و چراغ سُرخی داشت که با رگبار روشن می شد و این اسباب بازی هم از خارج برای او فرستاده بودند. من به دلیل چنین هفت تیری اجازه داشتم با آنها بازی کنم ولی به این پیمان که من هفت تیر و کمربندش را برای بازی به آنها بدهم، آنها به جای هفت تیر یک تیکه چوب یا یک استخوان آرواره گوسفند به من می دادند ولی از آنجایی که من اجازه داشتم در بازی با آنها شرکت کنم خوشحال بودم و برایم مهم نبود که چه در دست دارم.
پا نویس:
*پاپتی = پا برهنه *لنگوته واژ ه ای هندی است = لُنگ *کِلو = دیوانه *ورچریدن = بالا رفتن *دوا خور = پیشینیان به این باور بودند که دارو ویا معجونی وجود دارد که با نوشانیدن یا خورانیدن آن به کسی او را بیمار و دیوانه کرده و از شکل طبیعی بیرون می کند. *سرا = حیاط
*آغـُی = آقای *ماشّک= ماش *سه کـُنچه = پله و برامدگی جلو در دوکـُرپا = چمپاته بیل ( بر وزن سیل ) = بگذار
زُر خوردن = چرخ زدن *ها = بله *دمه = کنار *تین = جایی که آب حمام را گرم می کنند *گـُنبُذ = گـُنبد *خُمام = آشغال
*خُمامی = آشغالی *کِر = پنهان
*آغـُی = آقای *ماشّک= ماش *سه کـُنچه = پله و برامدگی جلو در دوکـُرپا = چمپاته بیل ( بر وزن سیل ) = بگذار
زُر خوردن = چرخ زدن *ها = بله *دمه = کنار *تین = جایی که آب حمام را گرم می کنند *گـُنبُذ = گـُنبد *خُمام = آشغال
*خُمامی = آشغالی *کِر = پنهان
__________________________________________________________________________

1 دیدگاه:
سلام
وقتی این نوشته ها را می خوانم آرزو می کنم ای کاش زمان متوقف می شد و روزگار ما را در ورطه ی افسوس و تاسف نمی انداخت ای کاش
ارسال یک نظر